آغوشی از جنس خطر پارت هفتم 7
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀پارت⁷
روژین:
صدای فریادش هنوز توی گوشم میپیچید!
برای چند ثانیه فقط به اسلحهای که روی سر راننده بود خیره مونده بودم.
نمیدونستم باید از این مرد بترسم یا از اتفاقی که برای کایا افتاده بود.
اما چیزی که بیشتر از همه منو میترسوند، نفسهای ضعیف کایا بود.
دستم رو روی زخم فشار دادم.
-فشارش افت کرده...
مرد کنارم سریع برگشت سمتم.
+چی؟
-گفتم فشار خونش داره میاد پایین. اگه همینطور ادامه پیدا کنه، نمیتونم تضمین کنم تا مقصد زنده بمونه.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گوشیش رو بیرون آورد و با عصبانیت گفت:
+بهشون بگو آماده باشن.
صدای مبهم چند نفر از پشت تلفن میاومد.
من چیزی از حرفهاش نمیفهمیدم.فقط هر چند ثانیه یکبار چشمم به صورت کایا میافتاد.
چهرهاش رنگ پریده بود و چشمهاش بسته.
زیر لب گفتم:
-فقط طاقت بیار...
مرد با اخم نگاهم کرد.
+باهاش حرف نزن.
سرم رو بالا آوردم.
-چرا؟
+چون نمیخوام بیدار بشه.
ابروهام رو درهم کشیدم.
)من پرستارم. بهتر از تو میدونم بیمار به چی احتیاج داره. چیزی نگفت.فقط نگاهم کرد.
نگاهش عجیب بود؛ انگار داشت سعی میکرد بفهمه من کیام و چرا هنوز از این وضعیت فرار نکردم.
چند دقیقه بعد، آمبولانس وارد یک مسیر خلوت شد.
از پشت شیشه بیرون رو نگاه کردم.
دیگه خبری از خیابونهای شلوغ استانبول نبود.
ساختمانهای بلند کمکم جاشون رو به دیوارهای سنگی و درختهای بلند داده بودن.
با نگرانی گفتم:
-داریم کجا میریم؟
+گفتم که بیمارستان نیست.
-اینو که خودم فهمیدم! سؤال من اینه که مقصد کجاست؟
جواب نداد.دوباره به کایا نگاه کردم.نبضش رو بررسی کردم.هنوز داشت میزد.اما ضعیفتر از قبل.باید هرچه سریعتر خون دریافت کنه.
مرد بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
+همهچیز فراهمه
-کجا؟
+عمارت.
کلمهای که گفت باعث شد مکث کنم.
عمارت؟
یعنی واقعاً این آدمها چهکاره بودن؟
صدای ترمز ناگهانی آمبولانس باعث شد دستم به دیواره بخوره.درهای عقب باز شد.چند مرد با لباسهای مشکی اطراف آمبولانس ایستاده بودن.
هیچکدوم شبیه کادر بیمارستان نبودن.
حتی یک لباس پزشکی هم بینشون نمیدیدم.یکیشون جلو اومد.
کنان:سریع منتقلش کنید.
برانکارد رو پایین آوردیم.
من هم همراهشون پیاده شدم.
چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که متوجه ساختمون روبهروم شدم.عمارت بزرگی بود.خیلی بزرگتر از چیزی که انتظار داشتم.
اما چیزی که بیشتر از اندازهاش توجهم رو جلب کرد، سکوت عجیب اونجا بود.
انگار همهچیز تحت کنترل بود.
مردی که کنارم بود گفت:
+از اینجا به بعد با تو میاد
-من؟
+آره.
با تعجب نگاهش کردم.
-چرا؟
نگاهش سرد شد.چون تا اینجا جونش دست تو بوده.
نگاهی به کایا انداختم.
بعد به عمارت.
یه حس بد توی دلم افتاد.
ولی دیگه راه برگشتی نبود.
کایا رو داخل بردیم.وقتی از درهای بزرگ عمارت رد شدیم، صدای بسته شدن در پشت سرمون پیچید.
همون لحظه فهمیدم...
این دیگه یک مأموریت سادهی کاری نبود.
من وارد دنیایی شده بودم که هیچ شناختی ازش نداشتم.دنیایی که اسم یک نفر بیشتر از هر چیزی توش اهمیت داشت.کایا.
همون اسمی که چند ساعت قبل حتی نمیدونستم کجا شنیدمش.
و حالا...
سرنوشتش افتاده بود دست من.
و بدتر از همه اینکه..ظاهراً سرنوشت من هم داشت به اون گره میخورد.
#رمان
روژین:
صدای فریادش هنوز توی گوشم میپیچید!
برای چند ثانیه فقط به اسلحهای که روی سر راننده بود خیره مونده بودم.
نمیدونستم باید از این مرد بترسم یا از اتفاقی که برای کایا افتاده بود.
اما چیزی که بیشتر از همه منو میترسوند، نفسهای ضعیف کایا بود.
دستم رو روی زخم فشار دادم.
-فشارش افت کرده...
مرد کنارم سریع برگشت سمتم.
+چی؟
-گفتم فشار خونش داره میاد پایین. اگه همینطور ادامه پیدا کنه، نمیتونم تضمین کنم تا مقصد زنده بمونه.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گوشیش رو بیرون آورد و با عصبانیت گفت:
+بهشون بگو آماده باشن.
صدای مبهم چند نفر از پشت تلفن میاومد.
من چیزی از حرفهاش نمیفهمیدم.فقط هر چند ثانیه یکبار چشمم به صورت کایا میافتاد.
چهرهاش رنگ پریده بود و چشمهاش بسته.
زیر لب گفتم:
-فقط طاقت بیار...
مرد با اخم نگاهم کرد.
+باهاش حرف نزن.
سرم رو بالا آوردم.
-چرا؟
+چون نمیخوام بیدار بشه.
ابروهام رو درهم کشیدم.
)من پرستارم. بهتر از تو میدونم بیمار به چی احتیاج داره. چیزی نگفت.فقط نگاهم کرد.
نگاهش عجیب بود؛ انگار داشت سعی میکرد بفهمه من کیام و چرا هنوز از این وضعیت فرار نکردم.
چند دقیقه بعد، آمبولانس وارد یک مسیر خلوت شد.
از پشت شیشه بیرون رو نگاه کردم.
دیگه خبری از خیابونهای شلوغ استانبول نبود.
ساختمانهای بلند کمکم جاشون رو به دیوارهای سنگی و درختهای بلند داده بودن.
با نگرانی گفتم:
-داریم کجا میریم؟
+گفتم که بیمارستان نیست.
-اینو که خودم فهمیدم! سؤال من اینه که مقصد کجاست؟
جواب نداد.دوباره به کایا نگاه کردم.نبضش رو بررسی کردم.هنوز داشت میزد.اما ضعیفتر از قبل.باید هرچه سریعتر خون دریافت کنه.
مرد بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
+همهچیز فراهمه
-کجا؟
+عمارت.
کلمهای که گفت باعث شد مکث کنم.
عمارت؟
یعنی واقعاً این آدمها چهکاره بودن؟
صدای ترمز ناگهانی آمبولانس باعث شد دستم به دیواره بخوره.درهای عقب باز شد.چند مرد با لباسهای مشکی اطراف آمبولانس ایستاده بودن.
هیچکدوم شبیه کادر بیمارستان نبودن.
حتی یک لباس پزشکی هم بینشون نمیدیدم.یکیشون جلو اومد.
کنان:سریع منتقلش کنید.
برانکارد رو پایین آوردیم.
من هم همراهشون پیاده شدم.
چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که متوجه ساختمون روبهروم شدم.عمارت بزرگی بود.خیلی بزرگتر از چیزی که انتظار داشتم.
اما چیزی که بیشتر از اندازهاش توجهم رو جلب کرد، سکوت عجیب اونجا بود.
انگار همهچیز تحت کنترل بود.
مردی که کنارم بود گفت:
+از اینجا به بعد با تو میاد
-من؟
+آره.
با تعجب نگاهش کردم.
-چرا؟
نگاهش سرد شد.چون تا اینجا جونش دست تو بوده.
نگاهی به کایا انداختم.
بعد به عمارت.
یه حس بد توی دلم افتاد.
ولی دیگه راه برگشتی نبود.
کایا رو داخل بردیم.وقتی از درهای بزرگ عمارت رد شدیم، صدای بسته شدن در پشت سرمون پیچید.
همون لحظه فهمیدم...
این دیگه یک مأموریت سادهی کاری نبود.
من وارد دنیایی شده بودم که هیچ شناختی ازش نداشتم.دنیایی که اسم یک نفر بیشتر از هر چیزی توش اهمیت داشت.کایا.
همون اسمی که چند ساعت قبل حتی نمیدونستم کجا شنیدمش.
و حالا...
سرنوشتش افتاده بود دست من.
و بدتر از همه اینکه..ظاهراً سرنوشت من هم داشت به اون گره میخورد.
#رمان
- ۵.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط