یک شبی مجنون نمازش را شکست...بی وضو در کوچه لیلا نشست...ع
یک شبی مجنون نمازش را شکست...بی وضو در کوچه لیلا نشست...عشق آن شب مست مستش کرده بود...فارغ از جام الستش کرده بود...گفت: یارب از چه خوارم کرده ای؟برصلیب عشق دارم کرده ای ؟ خسته ام زین عشق دلخونم نکن... من که مجنونم ،تو مجنونم نکن... مرد این بازیچه دیگر نیستم...این تو ولیلای تو ، من نیستم... گفت: ای دیوانه لیلایت منم... در رگت پنهان و پیدایت منم... سالها با جور لیلا ساختی... من کنارت بودم و نشناختی...
- ۶.۹k
- ۱۱ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط