سلام من اومدم 💛🍯

سلام من اومدم 💛🍯
درسته شرطا نرسید با ۱۰۰ تا فالو ولی من گذاشتم .
راوی 🫀
جیمین اون رو به آغوش کشید و خوابیدند
فردا صبح :
بیدار شدن لیا آرون چشمانش را باز کرد و دید که سرش روی سینه ی برهنه ی همسرش هست آروم سرش رو بلند کرد که همسرش گفت :
جیمین: توله بخواب هنوز زوده .
لیا: آخه خوابم نمی‌بره .
جیمین: آنقدر میخوابی ! منم اگه آنقدر خوابیده بودم همین میشد .
لیا: خب خوابم میاد .سرورم نمیخوای باهم بریم صبحونه حتما مادر الان منتظره ها .
جیمین: باشه آماده شیم بریم
آماده شدن و دست در دست دیگه به سر میز رفتن.
لیا و جیمین: سلام صبحتون بخیر ‌
یونگی : صبح شما هم بخیر .
ملکه /م: (م : یعنی مادر ) صبح عروس و پسر قشنگم بخیر .
جیهوپ: عالیجناب متاسفانه باید بگم که جنوب شبه جزیره ی مردم دریایی به خشکی های جنوب حمله کردن .
غذا توی گلو ی جیمین پرید .
همه نگران بهش نگاه کردیم که دستور داد .
جیمین: همه ی نیرو و قوا رو گرد هم کن . بخ فرمانده ی ارشد و پسر عموم جناب جئون هم بگو بیاد . فرمانده کیم و پدرشون وزیر کیم رو هم فرا بخوان برای جلسه ی فوری.
جیهوپ: چشم عالیجناب.
همه در سالن اصلی جمع شده بودن لیا با سختی همه رو راضی کرد تا در جلسه شرکت کنه به عنوان ملکه در قصر شرکت کرد .
سخن گو : سرورم طی اتفاقات ای که پیش آماده باید یکی از خبره ترین فرمانده هایتان را برای گرد آوری عملیات بفرستید .
جیمین: خودم در این جنگ شرکت میکنم و بی هیچ چون و چرا یی این حرف رو میگم . به همراه جناب جئون به این جنگ میرم ک طبق دستورات عالیه پدرم سلطنت خواهد کرد با حضور ملکه ام .
روی کلمه ی ملکه ام کُلُفتی خواستی کرد . و با تاکید گفت که ستون همه لرزید جشن بهم خورد و همه آماده ی جنگ شدن
دیدگاه ها (۱)

### پشت نقاب عشق 💗**پارت اول از هفت پارت****نویسنده: جئون جن...

بابابزرگ برگشت سمته لیام و گفت & : نوبت تو هم میرسه جئون لیا...

Love and the MoonPart 50ویو یونا● بعد از چند دقیقه به شرکت ر...

آن شب، عمارت جیمین برخلاف همیشه آرام بود.جلسه‌های روز تموم ش...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

Why Did I Fall in Love with You? | P¹¹چند روز بعددوهی بالاخر...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,,𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒با کمک آمرلا لباس سل...

### 💗 قولی که شکستینور آفتاب آرام‌آرام اتاق را روشن می‌کرد. ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p93یکی از فرمانده‌ها با عجله وارد باغ شد...

Part:1💫کانوسا با دقت عکس نقاشی شده ی فرمانده قلبش را میدید.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط