Love and the Moon

Love and the Moon
Part 50

ویو یونا

● بعد از چند دقیقه به شرکت رسیدیم و کوک ماشین رو پارک کرد. بعد پیاده شد و اومد در ماشین رو برام باز کرد.

کوک: بفرمایید خانم جئون!

یونا: وااای، چه جنتلمنی شدی امروز!

کوک: من همیشه جنتلمنم، تو تازه فهمیدی؟

یونا: آره بابا، برو کنار!

● دست کوک رو گرفتم و با هم وارد شرکت شدیم. همه با دیدن ما سرشون رو پایین انداختن و سلام کردن.

کوک: صبح بخیر.

یونا: صبح بخیر!

● همین که وارد اتاق کوک شدیم، منشی‌اش، خانم شی، با چند تا پرونده وارد شد.

شی: صبح بخیر، آقای جئون. خانم جئون.

کوک: صبح بخیر، بفرمایید.

شی: آقای جئون، شرکت‌های همکار برای امشب جلسه‌ای ترتیب دادن و از شما خواستن حتماً حضور داشته باشید.

کوک: جلسه درباره چیه؟

شی: طبق چیزی که به من اطلاع دادن، قراره درباره قرارداد جدید و همکاری‌های آینده صحبت کنن.

کوک: ساعت چند؟

شی: ساعت هشت شب، آقای جئون.

کوک: باشه، برنامه رو تنظیم کن و به راننده هم اطلاع بده.

شی: حتماً، آقای جئون.

● خانم شی از اتاق خارج شد و من با تعجب به کوک نگاه کردم.

یونا: یعنی امشب باید تا دیروقت اینجا بمونیم؟!

کوک: چرا «بمونیم»؟ من باید برم جلسه، تو می‌تونی خونه بمونی.

یونا: چییی؟! فکر کردی می‌ذارم تنهایی بری؟!

کوک: خانم جئون، جلسه کاریه، مهمون‌بازی نیست!

یونا: خیلی هم عالی! منم میام که ببینم چه خبره.

کوک: یونااا...

یونا: جونگ کوککک!

● کوک چند لحظه نگاهم کرد و بعد خندید.

کوک: باشه، تو هم میای. ولی یه شرط دارم.

یونا: چه شرطی؟

کوک: امشب هر اتفاقی افتاد، ازم دور نمی‌شی و بدون اجازه از اتاق جلسه بیرون نمی‌ری.

یونا: باشه، قول می‌دم!

کوک: حالا بیا اینجا بشین تا من به کارهام برسم.

● روی مبل نشستم و گوشی‌ام رو برداشتم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که در اتاق باز شد و ایهون بدون اجازه وارد شد.

ایهون: جونگ کوک، شنیدم امشب جلسه مهمی داری!

● با دیدن من، لبخندش محو شد.

ایهون: تو اینجا چی کار می‌کنی؟!

یونا: سلام، ایهون جان! منم از دیدنت خیلی خوشحالم!

ایهون: ازت سؤال نکردم که جواب بدی!

● کوک پرونده رو محکم روی میز گذاشت و با صدای سردی گفت:

کوک: ایهون، جلوی همسرم درست صحبت کن.

ایهون: همسرت؟! جونگ کوک، من فقط...

کوک: حرفم رو واضح زدم. اگه کار داری، بگو؛ وگرنه از اتاقم برو بیرون.

● ایهون با عصبانیت به من نگاه کرد و بعد رو به کوک کرد.

ایهون: پس امشب توی جلسه می‌بینمت، جونگ کوک!

● در رو محکم بست و رفت.

یونا: اووووه! فکر کنم یکی امروز خیلی عصبیه!

کوک: یونا، مسخره نکن.

یونا: من؟! مگه چی گفتم؟!

● کوک سرش رو تکون داد و دوباره مشغول کارش شد، اما من نمی‌دونستم که جلسه امشب قراره چه اتفاقی رو رقم بزنه...

#عشق_وماه
دیدگاه ها (۱)

Iove and the moonPart20تقریبا داشیم آماده رفتن میشدیمکوک: مط...

### پشت نقاب عشق 💗**پارت اول از هفت پارت****نویسنده: جئون جن...

🖤 عروس مافیا | پارت چهارمساعت ۲ بعدازظهر | عمارت جونگ‌کوکا/ت...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

مهمونی خطرناک پارت =11ویو ات:آسانسور در طبقه ۲۴ ام ایستاد و ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

پارت ۲ | میز دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ دقیقاً ساعت ۷:۵۹ وا...

Why Did I Fall in Love with You? | P¹¹چند روز بعددوهی بالاخر...

ادامه ی پارت ۱۹۵

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط