{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 48,

پارت 48,

🌷 ویو آت

رفتم سمت داییم و گفتم:

آت:
ـ داییییی! 🥺💜

دایی:
ـ اصلاً فکرشم نکن! 😐

آت:
ـ تروخدااا دایی! 😭

دایی:
ـ نه، پس منم میام.

آت:
ـ همه‌جا باید باشی؟ 😂

دایی:
ـ آره. 😂

آت:
ـ باشه، من با جیا میرم خرید.

دایی:
ـ باشه، منم جدا میرم خرید.

آت:
ـ خدافظ داییی! 👋🏻💜

دایی:
ـ خدافظ.

🌿 ویو ته

رسیدم خونه، ناهار خوردم که بابام اومد.

بابا:
ـ ته، امشب جایی میری؟

ته:
ـ آره، با دوستامون.

بابا:
ـ یورا رو هم ببر.

ته:
ـ عمرا.

بابا:
ـ ته، لطفاً.

ته:
ـ نه.

بابا:
ـ ...

ته:
ـ باشه. 😑

🌷 ویو آت

جیا رو دیدم.

جیا:
ـ سلام گاو! 😂

آت:
ـ مرض! 😂

جیا:
ـ خوب حالا بریم، کلی حرف دارم.

آت:
ـ باشه، بگو.

جیا چند لحظه نگام کرد و گفت:

جیا:
ـ آت، چرا امروز یه جوری‌ای؟

آت:
ـ من؟ نه بابا، خوبم. 😅

جیا:
ـ من دوستتم، لازم نیست جلوی من خودتو خوب نشون بدی.

آت چند لحظه ساکت شدم.

آت:
ـ فقط یه کم خسته‌ام.

جیا:
ـ مطمئنی؟

آت:
ـ آره... فقط این چند وقت خیلی چیزا توی ذهنمه.

جیا دستمو گرفت.

جیا:
ـ هرچی هست، لازم نیست تنهایی باهاش کنار بیای. من هستم. 🥺💜

لبخند کوچیکی زدم.

آت:
ـ می‌دونم... واسه همین دوستت دارم. 🥹🌷

جیا:
ـ منم دوستت دارم دیوونه! حالا بیا بریم خرید قبل از اینکه مغازه‌ها ببندن. 😂

آت:
ـ باشه! 😂

وارد مغازه شدیم.

من یه لباس برداشتم و رفتم پرو.

چند دقیقه بعد بیرون اومدم.

آت:
ـ خوبه؟

جیا با ذوق گفت:

جیا:
ـ وای آت! اگه پسر بودم تو رو می‌گرفتم، مثل ملکه پرنسس باهات رفتار می‌کردم! 👑😂

آت:
ـ وای ممنونم! 😂💜

جیا:
ـ بخدا هیشکی لیاقتتو نداره.

آت با خنده:
ـ اوکی، همینو برمی‌دارم. 😂

جیا:
ـ اوکی.

خرید کردیم و برگشتیم خونه.

🏡 ویو خونه

دایی:
ـ سلام آت.

آت:
ـ سلام داییی! 💜

دایی:
ـ خرید کردید؟

آت:
ـ آره.

دایی:
ـ برو آماده شو، بریم.

آت:
ـ باشه دایی.

🌿 ویو ته

آماده شدم که دیدم یورا با یه لباس خیلی جلب‌توجه‌کننده و با حالت عشوه‌ای اومد.

یورا:
ـ سلام عزیزم، آماده‌ام. 😏

ته:
ـ سلام.

یورا:
ـ بریم؟

بابا:
ـ ته، درست رفتار می‌کنی.

ته:
ـ حتماً، بریم.

🌷 ویو آت

منم آماده شدم.

جلوی آینه ایستادم و یه لبخند زدم.

خیلی خوشگل شده بودم. ✨🌷

با دایی و جیا راه افتادیم.

دایی:
ـ جیا خانم، خیلی زیبا شدید.

آت:
ـ اوووووو! 👀😂

جیا:
ـ خجالتم ندید! 😭😂

آت:
ـ آه آه! 😂

دایی:
ـ آت، ساکت! 😂

چند دقیقه بعد رسیدیم.

اعضا و لیام هم اومده بودن.

اعضا:
ـ سلام، خوبید؟

لیام:
ـ سلام عزیزم. 💜

آت:
ـ سلام.

جیا:
ـ سلام.

دایی:
ـ سلام.

دایی اطراف رو نگاه کرد.

دایی:
ـ ته کو؟ نیومده؟

همون لحظه ته وارد شد...

ولی یورا هم همراهش بود.

ته:
ـ سلام.

یورا با عشوه:
ـ سلام. 😏

اعضا:
ـ سلام.

جین با تعجب پرسید:

جین:
ـ این کیه؟

لیام:
ـ راستی...

من به محض دیدن یورا کنار ته، ناخودآگاه ساکت شدم.

چشمام کم‌کم پر از اشک شد.

جیغ آروم کنار گوشم گفت:

جیا:
ـ آت... خوبی؟

آت:
ـ ا... آره.

ولی خودم می‌دونستم که خوب نیستم... 🥺💔

🌿 ویو ته

همین که وارد شدم، آت رو دیدم.

خیلی زیبا شده بود...

ولی چیزی توی چهره‌اش فرق داشت.

انگار ناراحت بود.

ته:
ـ این یورا هست.

جیا:
ـ یورا چی؟

ته:
ـ نامزدی که بابام گفت.

نگاهم ناخودآگاه دوباره سمت آت رفت.

آت سرشو پایین انداخته بود.

نمی‌دونستم چرا، ولی دیدنش این‌طوری باعث شد خودمم حس خوبی نداشته باشم.

دایی:
ـ خوب بریم، بریم داخل.

همه راه افتادیم.

هانا نزدیک آت شد.

هانا:
ـ آت، میشه حرف بزنیم؟

آت:
ـ آره.

جیا با نگرانی نگاهش کرد.

جیا:
ـ آت، مطمئنی؟

آت یه لبخند کوچیک زد.

آت:
ـ آره... خوبم. 🌷

ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۲۱)

𐙚🦋 پارت دوم — «شروع دردسر» 🦋𐙚ویو آتاز دفتر بیرون اومدم و بدو...

𐙚🦋 پارت سوم — «یه قدم تا شکست» 🦋𐙚ویو آتروز بعد، دوباره بعد ا...

اسلاید دوم یورا اسلاید سوم لباس یورا اسلاید چهارم الکل اسلای...

اسلاید دوم لباس ته اسلاید سوم جین اسلاید چهارم جیمیناسلاید پ...

پارت 46🌲 ویو آتآت با خنده گفت:ـ باشه دایی 😂🌿 ویو تهنمی‌دونم ...

𐙚🦋 پارت ۳۷ — «پیست» 🦋𐙚𐙚 ویو ته 🦋وقتی رسیدم خونه، تمام فکرم ...

╭─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╮💜 پارت 47 💜╰─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╯📚 ویو آت | کلاسجیا آر...

پارت 44╭─ 🎀🦋 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑯𝒚𝒖𝒏 𝑾𝒐𝒐 🦋🎀 ─╮دایی: آهان... فهمیدم! 😏آت: چ...

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

پارت هشتم

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

پشت نگاه سردت — پارت ششمویو آتوارد خونه شدیم. واقعاً قشنگ بو...

پارت 45╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌲 کلبه‌ی جنگلی 🌲╚═══.·:·.💜.·:·.═══...

پشت نگاه سردت — پارت دهم ویو تهاز خواب بیدار شدم، دوش گرفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط