عشق غیر ممکن P1
سلام بچه ها من هان ا/ت هستم 21 سالمه.ی گذشته ی غمگین دارم و میخوام بهتون بگم چیشده.اول از همه ی خانواده فقیر دارم.بشدت از عاشق شدن متنفرم و به هیچ مردی نمیتونم اعتماد کنم.چون وقتی بچه بودم تو سن 4 سالگی عموم بهم تجا*وز کرد و منو میترسوند.هرچی بزرگ تر میشدم بیشتر عصاب وجدان میگرفتم.دیگه برای گفتن حقیقت دیر شده بود چون اگه حقیقتو میگفتم کسی باور نمیکرد.ی خانواده پرجمعیت دارم.ماشالله بابام برا پولدر اوردن گشادیش میاد ولی برای کارای دیگه نه(بچه ها اینجا منحرف شین)من از بچگی ارزوی ایدل شدن داشتم.توی ی روستا زندگی میکردم.ی شب سوار ی اتوبوس قاچاقی شدم و به سئول اومدم.دنبال کار میگردم.توی خیابون برای مردم اهنگ درخواستی میخونم.
ویو ا/ت:
مثل همیشه از خواب پاشدم توی ی خونه کوچیک زندگی میکنم .امروزم مثل همیشه دنبال ی کار درست درمونم. لباس هامو پوشیدم ی کم ارایش کردم و ی حس خوشحالی همیشگی داشتم که دیگه پیش خانوادم نیستم.بخاطر عموی ..... ی افسرده به تمام معنا شدم.ولی نه من خودمو درست میکنم.
اول از همه رفتم روزنامه فروشی که اگهی های کار ببینم.ولی هیچکدوم به دردم نخورد .رفتم پاتوق سابقم و دو تا دوست پیدا کرده بودم که با اونا اهنگ میخوندم.اسمشون ناتاشا و نیلا بود.نیلا گیتار میزد و ناتاشا همراه من اهنگ میخوند.
ا/ت:سلام بچه ها
ناتاشا:سلاااام چطوری
نیلا:سلام ا/ت دونممم
ا/ت:دونم؟*خندید
نیلا:اره دیگه تو ا/ت دونه خودمی
ا/ت:خب دیگه بسه بیاید وسایلو اماده کنیم.
*مردم جمع میشدن اهنگ خوندن و ساز زدن اون سه تارو میدیدن و براشون پول مینداختن تا ی اکیپ پسر ژازاب و دافولی اومد(خب این پسرای ژآزاب و دافولی به قول خودم عاهو هستن عاهووووو)
..................
خب شرط ها
لایک:20
کامنت:10
ویو ا/ت:
مثل همیشه از خواب پاشدم توی ی خونه کوچیک زندگی میکنم .امروزم مثل همیشه دنبال ی کار درست درمونم. لباس هامو پوشیدم ی کم ارایش کردم و ی حس خوشحالی همیشگی داشتم که دیگه پیش خانوادم نیستم.بخاطر عموی ..... ی افسرده به تمام معنا شدم.ولی نه من خودمو درست میکنم.
اول از همه رفتم روزنامه فروشی که اگهی های کار ببینم.ولی هیچکدوم به دردم نخورد .رفتم پاتوق سابقم و دو تا دوست پیدا کرده بودم که با اونا اهنگ میخوندم.اسمشون ناتاشا و نیلا بود.نیلا گیتار میزد و ناتاشا همراه من اهنگ میخوند.
ا/ت:سلام بچه ها
ناتاشا:سلاااام چطوری
نیلا:سلام ا/ت دونممم
ا/ت:دونم؟*خندید
نیلا:اره دیگه تو ا/ت دونه خودمی
ا/ت:خب دیگه بسه بیاید وسایلو اماده کنیم.
*مردم جمع میشدن اهنگ خوندن و ساز زدن اون سه تارو میدیدن و براشون پول مینداختن تا ی اکیپ پسر ژازاب و دافولی اومد(خب این پسرای ژآزاب و دافولی به قول خودم عاهو هستن عاهووووو)
..................
خب شرط ها
لایک:20
کامنت:10
- ۲۹.۶k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط