ابلیس
part ۲۰
یک ساعتی میشد که تنها تو اتاقی بود که درش قفل هم قفل بود و چویا رو تخت دراز کشیده بود و با موهای بهم ریخته به سقف زل زده بود
+ کم کم دارم عقلمو از دست میدم...چرا کسی نیست منو از از این جهنم در بیاره
روی تخت قل خورد و سمت راست رفت و سرشو تو بالشت فرو برد و جیغ کشید که در باز شد و چویا اونقدری هول کرد که از تخت پرت شد پایین و سریع سرشو بالا اورد و به اکوتاگاوا نگاه کرد که داشت با نگاهی که میگفت چقدر دست پا چلفتیه به چویا نگاه میکرد
+ چیشده؟ اربابت رو پیچوندی؟
با امیدواری گفت که اکوتاگاوا سرشو به دو طرف تکون داد و گفت
" لطفا همراهم بیا "
چویا بلند شد و تو اینه به خودش چشمش افتاد و با وضع داغونش رو به رو شد
" فقط قبلش اماده شید من بیرون منتظرم "
چویا خنوه استرسی کرد و سری تکون داد و خارج شد.
موهاشو مرتب کرد و خودش رو بو کرد و یکی از عطر ها رو انتخاب کرد و به خودش زد و در نهایت لبخندی به ظاهرش زد
+ حالا شبیه ادمیزاد شدم
از اتاق بیرون رفت و گفت
+ خب من امادم کجا قراره بریم؟
اکوتاگاوا هیچی نگفت و نگاهی زیرچشمی بهش انداخت و حرکت کرد.
در راه هیچ حرفی رد بدل نمیشد و این وضعیت رو مخ چویا بود
+ عام...میگم اکوتاگاوا سان دازای همیشه اینجوری سرخوش و خندونه؟
جوابی نگرفت و از عصبانیت پلکش پرید
" هیچوقت خنده دازای ساما رو ندیدم نمیتونم در این موضوع صحبتی کنم "
چویا هومی کشید و در نهایت به یه در بزرگ رسیدن که جز دو تا نگهبان مسلح کسی نبود
+ اینجا کجاست؟
در زد و بعد مدتی در باز شد و اکوتاگاوا وارد شد و روی زانوش نشست و تعظیم کرد
" روز بخیر رئیس...چویا سان رو اوردم "
همون مردی که اون روز سر میز دیده بود رو دوباره برای بار دوم ملاقات کرد...جذبه خاصی داشت و خوشتیپ بود...چشمایی طلایی رنگ با موهای مشکی چشم گیر بود. قد بلندی داشت و سن بالا زیاد بنظر نمیرسید ولی اینکه پدر دازای بود بهش میومد
" خوش اومدی ناکاهارا چویا "
روش به شهر بود و چویا میتونست نیم رخش رو ببینه
چویا نمیدونست چیکار کنه که دوباره اون صدای بم و گرفته به گوش رسید
" مرخصی اکوتاگاوا "
بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد و حالا اون دو نفر بودن
" شنیدم دازای بهت علاقمند شده...اولین روزی که شنیدم متعجب شدم اون تاحالا به کسی علاقه نشون نداده حتی لویی...فکر میکنم اشنا شدید
+ ب...بله
حالا میفهمید رفتار دازای به کی رفته. این مرد لحنش مثل برف های زمستون سرد و بی روح بود
" تو نظرت چیه؟ "
روی صندلی پشت میزش نشست. و دو گیلاس رو پر کرد و یکیش رو برداشت و نوشید
" نترس بیا جلو "
چویا با تردید شراب رو گرفت و گفت
+ برای چی من اینجام؟
" برای اینکه من خواستم ، بشین "
روی صدنلی کناری نشست و اون مرد چشم طلایی گفت
" خیلی خب...جوابمو بده...نظر تو راجب پسر من چیه؟ "
+ من علاقه ای به پسر شما ندارم
با قاطعیت گفت که مرد لبخند زد و گفت
" پس اوسامو رو کنترل کن "
چویا متعجب شد و گفت
+ منظورتون چیه؟
" دازای به حرف کسی گوش نمیده...با من اصلا حرف نمیزنه و تنها کسی که میتونه جلو کاراش رو بگیره تویی...من همه روش ها رو امتحان کردم ولی فایده نداره "
+ یعنی شما نمیتونید پسرتون رو کنترل کنید؟
" میونه خوبی نداریم...دازای از من متنفره و دنبال فرصته منو از سر راهش برداره...البته حقم داره "
جمله اخر رو زمزمه کرد و بعد ادامه داد
" از این به بعد مسئولیت تو کنترل دازایه...باید میونه منو با پسرم درست کنی و اگه موفق بشی من تورو به روال زندگی عادیت برمیگردونم "
چویا لبخند زد و گفت
+ دارید با من معامله میکنید؟
" خوبه که باهوشی...نمیتونی این پیشنهاد رو رد کنی "
چویا کمی فکر کرد و لبخندش پررنگ تر شد
+ قبول میکنم
مرد متقابل نیشخندی زد و لیوانش رو بالا اورد و بعد از ضربه دو لیوان باهم نوشیدن .
..................
صدای تیر اندازی زیادی به گوش میرسید و اونقدری بلند بود که چویا دستاشو رو گوش هاش گذاشته بود
در جایگاه ایستاد و اکوتاگاوا کلت سیاه رنگی دستش داد و اشاره کرد
" به اون نقطه قرمز شلیک کن "
+ من بلد نیستم با این کار کنم
" اون ماشه ست اون یکی هم ضامنه. "
اولین بار بود انقدر صحبت میکرد و چویا لبخندی زد و با دوتا دست کلت رو گرفت و نشونه گرفت و اولین شلیک رو که کرد چشماشو بست که اکوتاگاوا پوکر نگاهش کرد
" موقع شلیک کردن نباید چشماتو ببندی وگرنه تیر خطا میره...برای تسلط از یک دست استفاده میکنن ولی تو روی اون نقطه تمرکز کن سعی کن اونو هدف بگیری از اسلحه ای که دستته نترس اون محافظ توعه تا وقتی که سرش سمت تو نباشه "
_____________________________________________________
ادامه دارد...
یک ساعتی میشد که تنها تو اتاقی بود که درش قفل هم قفل بود و چویا رو تخت دراز کشیده بود و با موهای بهم ریخته به سقف زل زده بود
+ کم کم دارم عقلمو از دست میدم...چرا کسی نیست منو از از این جهنم در بیاره
روی تخت قل خورد و سمت راست رفت و سرشو تو بالشت فرو برد و جیغ کشید که در باز شد و چویا اونقدری هول کرد که از تخت پرت شد پایین و سریع سرشو بالا اورد و به اکوتاگاوا نگاه کرد که داشت با نگاهی که میگفت چقدر دست پا چلفتیه به چویا نگاه میکرد
+ چیشده؟ اربابت رو پیچوندی؟
با امیدواری گفت که اکوتاگاوا سرشو به دو طرف تکون داد و گفت
" لطفا همراهم بیا "
چویا بلند شد و تو اینه به خودش چشمش افتاد و با وضع داغونش رو به رو شد
" فقط قبلش اماده شید من بیرون منتظرم "
چویا خنوه استرسی کرد و سری تکون داد و خارج شد.
موهاشو مرتب کرد و خودش رو بو کرد و یکی از عطر ها رو انتخاب کرد و به خودش زد و در نهایت لبخندی به ظاهرش زد
+ حالا شبیه ادمیزاد شدم
از اتاق بیرون رفت و گفت
+ خب من امادم کجا قراره بریم؟
اکوتاگاوا هیچی نگفت و نگاهی زیرچشمی بهش انداخت و حرکت کرد.
در راه هیچ حرفی رد بدل نمیشد و این وضعیت رو مخ چویا بود
+ عام...میگم اکوتاگاوا سان دازای همیشه اینجوری سرخوش و خندونه؟
جوابی نگرفت و از عصبانیت پلکش پرید
" هیچوقت خنده دازای ساما رو ندیدم نمیتونم در این موضوع صحبتی کنم "
چویا هومی کشید و در نهایت به یه در بزرگ رسیدن که جز دو تا نگهبان مسلح کسی نبود
+ اینجا کجاست؟
در زد و بعد مدتی در باز شد و اکوتاگاوا وارد شد و روی زانوش نشست و تعظیم کرد
" روز بخیر رئیس...چویا سان رو اوردم "
همون مردی که اون روز سر میز دیده بود رو دوباره برای بار دوم ملاقات کرد...جذبه خاصی داشت و خوشتیپ بود...چشمایی طلایی رنگ با موهای مشکی چشم گیر بود. قد بلندی داشت و سن بالا زیاد بنظر نمیرسید ولی اینکه پدر دازای بود بهش میومد
" خوش اومدی ناکاهارا چویا "
روش به شهر بود و چویا میتونست نیم رخش رو ببینه
چویا نمیدونست چیکار کنه که دوباره اون صدای بم و گرفته به گوش رسید
" مرخصی اکوتاگاوا "
بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد و حالا اون دو نفر بودن
" شنیدم دازای بهت علاقمند شده...اولین روزی که شنیدم متعجب شدم اون تاحالا به کسی علاقه نشون نداده حتی لویی...فکر میکنم اشنا شدید
+ ب...بله
حالا میفهمید رفتار دازای به کی رفته. این مرد لحنش مثل برف های زمستون سرد و بی روح بود
" تو نظرت چیه؟ "
روی صندلی پشت میزش نشست. و دو گیلاس رو پر کرد و یکیش رو برداشت و نوشید
" نترس بیا جلو "
چویا با تردید شراب رو گرفت و گفت
+ برای چی من اینجام؟
" برای اینکه من خواستم ، بشین "
روی صدنلی کناری نشست و اون مرد چشم طلایی گفت
" خیلی خب...جوابمو بده...نظر تو راجب پسر من چیه؟ "
+ من علاقه ای به پسر شما ندارم
با قاطعیت گفت که مرد لبخند زد و گفت
" پس اوسامو رو کنترل کن "
چویا متعجب شد و گفت
+ منظورتون چیه؟
" دازای به حرف کسی گوش نمیده...با من اصلا حرف نمیزنه و تنها کسی که میتونه جلو کاراش رو بگیره تویی...من همه روش ها رو امتحان کردم ولی فایده نداره "
+ یعنی شما نمیتونید پسرتون رو کنترل کنید؟
" میونه خوبی نداریم...دازای از من متنفره و دنبال فرصته منو از سر راهش برداره...البته حقم داره "
جمله اخر رو زمزمه کرد و بعد ادامه داد
" از این به بعد مسئولیت تو کنترل دازایه...باید میونه منو با پسرم درست کنی و اگه موفق بشی من تورو به روال زندگی عادیت برمیگردونم "
چویا لبخند زد و گفت
+ دارید با من معامله میکنید؟
" خوبه که باهوشی...نمیتونی این پیشنهاد رو رد کنی "
چویا کمی فکر کرد و لبخندش پررنگ تر شد
+ قبول میکنم
مرد متقابل نیشخندی زد و لیوانش رو بالا اورد و بعد از ضربه دو لیوان باهم نوشیدن .
..................
صدای تیر اندازی زیادی به گوش میرسید و اونقدری بلند بود که چویا دستاشو رو گوش هاش گذاشته بود
در جایگاه ایستاد و اکوتاگاوا کلت سیاه رنگی دستش داد و اشاره کرد
" به اون نقطه قرمز شلیک کن "
+ من بلد نیستم با این کار کنم
" اون ماشه ست اون یکی هم ضامنه. "
اولین بار بود انقدر صحبت میکرد و چویا لبخندی زد و با دوتا دست کلت رو گرفت و نشونه گرفت و اولین شلیک رو که کرد چشماشو بست که اکوتاگاوا پوکر نگاهش کرد
" موقع شلیک کردن نباید چشماتو ببندی وگرنه تیر خطا میره...برای تسلط از یک دست استفاده میکنن ولی تو روی اون نقطه تمرکز کن سعی کن اونو هدف بگیری از اسلحه ای که دستته نترس اون محافظ توعه تا وقتی که سرش سمت تو نباشه "
_____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱.۷k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط