پارت بیست و سوم

"زنجیر سرخ و نقره ای"
سوکوکو
Part: 23.

غروب فردا، وقتی بیدار شد، شمع‌ها روشن شده بودند و نور نارنجی غروب، از لابه‌لای پرده‌ها به سختی نفوذ می‌کرد. چویا لحظه‌ای گیج شد. سپس یادش آمد که خون‌آشام است و روز، برای خوابیدن است.
از تخت بلند شد. خدمتکار را صدا زد. غذای مختصری خورد. سپس لباس پوشید. ساده‌تر از همیشه. ردایی تیره، بدون نشان. و از اتاق بیرون رفت.
راهروها خلوت بودند خدمتکاران با سرهای پایین از کنارش میگذشتند چویا به سمت باغ شمالی رفت. باغی کوچک با درختان خشک و نیمکتی سنگی.
روی نیمکت نشست. هوا خنک بود.
صدای قدم هایی آمد چویا بدون اینکه برگردد گفت: "اکوتاگاوا."
اکوتاگاوا کنار نیمکت ایستاد. "اعلی‌حضرت، صبح به خیر."
"صبح به خیر." چویا به درختان خشک نگاه کرد. "چیزی شده؟"
"نه، حضرت فقط..." مکثی کرد "دیشب، هيروتسو سان از اتاق شما بیرون اومد و...نگران به نظر میرسید"
چویا لبخند کمرنگی زد. بدون شوخی "هیروتسو همیشه نگرانه. کارش همینه."
اکوتاگاوا چیزی نگفت چند لحظه در سکوت کنار نیمکت ایستاد. سپس با صدایی آرام تر گفت "حضرت، اگر اجازه بدید... میخوام چیزی بگم."
"بگو."
اکوتاگاوا به درختان خیره شد. "من ۴۰ ساله که نگهبان سلطنتی هستم پدر شما رو خدمت کردم و شما رو از کودکی میشناسم." مکثی کرد "شما هیچ وقت این طور نبودید این چند روز... فرق کرده اید."
چویا نگاهش را از او نگرفت. "فرق کردم؟"
"بله" اکوتاگاوا به او نگاه کرد "من نمیدونم در کاخ اوسامو چی شده اما اگر اونجا چیزی فهمیدید که..."
چویا حرفش را قطع کرد "اکوتاگاوا، تو ۴۰ ساله که منو میشناسی پس تا حالا شده تصمیمی بگیرم که بعداً پشیمون شم؟"
"نه، حضرت همیشه محکم بودید. حتی وقتی اشتباه میکردید، محکم بودید."
"پس به همون محکمی اعتماد کن." چویا از نیمکت بلند شد. "حالا برو به کارای کاخ برس."
اکوتاگاوا سرش را خم کرد. "بله، اعلی‌حضرت."
دیدگاه ها (۳)

«سوگند عشق»³:partصبح، آرامتر از همیشه از راه رسید. نور طلایی...

ابلیس

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

ادامه

پارت ۱۵

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 40ویولت هنوز به حرف هوسوک فکر می‌کرد...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p77..............صبح، قلعه آروم‌تر از هم...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

به محض اینکه پسر از در کافه بیرون رفت و سایه‌اش ناپدید شد، د...

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط