Best worng
Chapter 1
Part 28
°فلش بک به ی هفته بعد°
•ویو بورام•
امروز روز عجیبیه...سومی و تهیونگ چند روز پیش رفتن بوسان منم تنها موندم سئول البته جونگکوک هست ولی نه خیلی زیاد جوری که فقط شبا میبینمش اونم وقتی خوابه..الان نه سومی هست باهاش وقت بگذرونم نه جونگکوک حتی یوری هم دیگه نمیاد چون مادرش مریض شده...انگار افسرده شدم عمارت به این بزرگی که از وقتی اومدم شلوغ بود و خدمتکارا بودن حداقل اوناهم نیستن که یکم باهاشون حرف بزنم تلویزیون هم که فقط برنامه های چرت هر 20دیقه یبار در یخچال و باز میکنم و میبندم نه اشتها دارم نه خوابم میاد...دیگه حتی عمارت سوراخ سمبه نداره که برم ببینمشون گوشی هم که ندارم زنگ بزنم به سومی از بی حوصلگی داد زدم
بورام:کسی اینجا نیست با این دختر بازی کنه(داد)
صدام اکو شد، بایدم اکو میشد اینجا به این بزرگی و خلوتی اکو نشه؟ در کمال ناباوری انگار کسی اومده و جوابمو داد سرمو چرخندم و لبخندی زدم
کوک:من هستم تا با این دختر کوچولو بازی کنم
دوییدم سمتشو پریدم بغلش شاید بخاطر بی حوصلگی چیزی جز اینکار به مغزم نمیرسید سرمو بوسید وگفت
کوک:حوصلت سر رفته بود کوچولو
از بغلش اومدم بیرون و با قیافه و صدای بچگونه گفتم
بورام:اخه اینم شد سوال..دوست اقا همبازیمو ازم گرفت یوری هم که نیست باهاش حرف بزنم این عمارت چیزی نداره خودمو باهاش سرگرم کنم حتی وسایل ها هم مرطبن خودم بالای 5بار ریختم و از اول مرطبشون کردم...توهم که نیستی(جمله اخرو اروم گفت ولی کوک شنید)
رو زانو هاش نشست و دستامو گرفت
کوک:ببخشید کوچولو این روزا سرم خیلی شلوغه
بورام:همین؟ببخشید؟با ببخشید من بازم حوصلم سر میره
خنده ای کرد و گفت
کوک:مگه بچه ای؟
بورام:اره مشکل داری
کوک:بورام تو الان 19 سالته چند ماه دیگه میری تو20 سال بچه کجا بود
بورام:اصن قهرم
دستامو از دستاش اوردم بیرونو رفتم رو کاناپه نشستم
کوک:حرصمو در نیار خانم
جوابی بهش ندادم که اومد پشت کاناپه سرشو اورد نزدیک گوشمو و گفت
کوک:تو هرچقدرم بزرگ باشی بازم بچه خودمی
بورام:خر نمیشم
کوک:خیلی خب باشه
از پشت کاناپه پرید اومد کنارم نشست زل زد بهم
بورام:اونجوری نگام نکن
کوک:هرجوری دوست داشته باشم نگات میکنم یادت که نرفته مال منی
بورام:یااا...جونگکوک اذیت نکن خستم
کوک:خستگیه همو رفع کنیم؟
کنجکاو نگاش کردم که از کمرم گرفت و نشوند رو پاش اومد نزدیکم و گفت
کوک:اینجوری
بعد این حرفش لبا*شو گذاشت رو لب*ام و اروم م*ک میزد...کنترلم دستش بود بدم نیومد ادامه بدم پس هیچکاری جز همکاری نمیکردم چند دیقه بعد ازم جدا شد
کوک:اخیش همیشه وقتی اومدم اینجوری ازم استقبال کن
بورام:چشم دیگه چی
همینجوری زل زده بود بهم..من اخر از دست این دق میکنم دستشو بردم جلو چشاش که به خودش اومد
بورام:هیی کجایی؟
کوک:اینج.. ام
بورام:من گشنمه
کوک:میخوای بریم بیرون غذا بخوریم
با شنیدن بیرون چشام برق زد
بورام:واقعا راست میگی(ذوق)
کوک:اره..چرا انقدر ذوق کردی
بورام:میدونی، اقای جئون از وقتی یه دخترو دزدید دیگه نذاشت اون دختر بره بیرون تقریبا 4 هفته یا بگم 1 ماهه اون دختر بیچاره رنگ بیرونو ندیده
کوک:اقای جئون دل باخته اون دختر شده بودو اصلا یادش نبود باهاش بره بیرون..برو لباس بپوش بریم
بوسه سطحی رو لباس گذاشتم و رفتم بالا لباس بپوشم یه یقه اسکی بلند پوشیدم که تا زیر زانوم میومد ی پوتین که تا ساق پام بودم پوشیدم
رفتم پایین که جونگکوک نبود
بورام:جونگکوک کجایی
همه جارو گشتم نبود ایندفع داد زدم گفتم
بورام:یااا اگه میخای بترکونیم بهت بگم من نمیتر...
حرفم کامل نشد که تو گوشم گفت
کوک:بوم
از جام پریدم و خندید
کوک:هی توکه گفتی نمیترسم
کوبیدم به شونه اش وگفتم
بورام:دفع اخرت باشه ها
کوک:باشه باشه بریم؟
بورام:بریم دارم میمیرم
دستمو گرفت و رفتیم سوار ماشین تا وقتی که برسیم چسبیده بودم به شیشه و بیرونو نگاه میکردم چند وقت نیومدم بیرون اخه همیچیو یادم رفته حتی ی سگ هم میدیدم ذوق میکردم
سلام سلام!
Part 28
°فلش بک به ی هفته بعد°
•ویو بورام•
امروز روز عجیبیه...سومی و تهیونگ چند روز پیش رفتن بوسان منم تنها موندم سئول البته جونگکوک هست ولی نه خیلی زیاد جوری که فقط شبا میبینمش اونم وقتی خوابه..الان نه سومی هست باهاش وقت بگذرونم نه جونگکوک حتی یوری هم دیگه نمیاد چون مادرش مریض شده...انگار افسرده شدم عمارت به این بزرگی که از وقتی اومدم شلوغ بود و خدمتکارا بودن حداقل اوناهم نیستن که یکم باهاشون حرف بزنم تلویزیون هم که فقط برنامه های چرت هر 20دیقه یبار در یخچال و باز میکنم و میبندم نه اشتها دارم نه خوابم میاد...دیگه حتی عمارت سوراخ سمبه نداره که برم ببینمشون گوشی هم که ندارم زنگ بزنم به سومی از بی حوصلگی داد زدم
بورام:کسی اینجا نیست با این دختر بازی کنه(داد)
صدام اکو شد، بایدم اکو میشد اینجا به این بزرگی و خلوتی اکو نشه؟ در کمال ناباوری انگار کسی اومده و جوابمو داد سرمو چرخندم و لبخندی زدم
کوک:من هستم تا با این دختر کوچولو بازی کنم
دوییدم سمتشو پریدم بغلش شاید بخاطر بی حوصلگی چیزی جز اینکار به مغزم نمیرسید سرمو بوسید وگفت
کوک:حوصلت سر رفته بود کوچولو
از بغلش اومدم بیرون و با قیافه و صدای بچگونه گفتم
بورام:اخه اینم شد سوال..دوست اقا همبازیمو ازم گرفت یوری هم که نیست باهاش حرف بزنم این عمارت چیزی نداره خودمو باهاش سرگرم کنم حتی وسایل ها هم مرطبن خودم بالای 5بار ریختم و از اول مرطبشون کردم...توهم که نیستی(جمله اخرو اروم گفت ولی کوک شنید)
رو زانو هاش نشست و دستامو گرفت
کوک:ببخشید کوچولو این روزا سرم خیلی شلوغه
بورام:همین؟ببخشید؟با ببخشید من بازم حوصلم سر میره
خنده ای کرد و گفت
کوک:مگه بچه ای؟
بورام:اره مشکل داری
کوک:بورام تو الان 19 سالته چند ماه دیگه میری تو20 سال بچه کجا بود
بورام:اصن قهرم
دستامو از دستاش اوردم بیرونو رفتم رو کاناپه نشستم
کوک:حرصمو در نیار خانم
جوابی بهش ندادم که اومد پشت کاناپه سرشو اورد نزدیک گوشمو و گفت
کوک:تو هرچقدرم بزرگ باشی بازم بچه خودمی
بورام:خر نمیشم
کوک:خیلی خب باشه
از پشت کاناپه پرید اومد کنارم نشست زل زد بهم
بورام:اونجوری نگام نکن
کوک:هرجوری دوست داشته باشم نگات میکنم یادت که نرفته مال منی
بورام:یااا...جونگکوک اذیت نکن خستم
کوک:خستگیه همو رفع کنیم؟
کنجکاو نگاش کردم که از کمرم گرفت و نشوند رو پاش اومد نزدیکم و گفت
کوک:اینجوری
بعد این حرفش لبا*شو گذاشت رو لب*ام و اروم م*ک میزد...کنترلم دستش بود بدم نیومد ادامه بدم پس هیچکاری جز همکاری نمیکردم چند دیقه بعد ازم جدا شد
کوک:اخیش همیشه وقتی اومدم اینجوری ازم استقبال کن
بورام:چشم دیگه چی
همینجوری زل زده بود بهم..من اخر از دست این دق میکنم دستشو بردم جلو چشاش که به خودش اومد
بورام:هیی کجایی؟
کوک:اینج.. ام
بورام:من گشنمه
کوک:میخوای بریم بیرون غذا بخوریم
با شنیدن بیرون چشام برق زد
بورام:واقعا راست میگی(ذوق)
کوک:اره..چرا انقدر ذوق کردی
بورام:میدونی، اقای جئون از وقتی یه دخترو دزدید دیگه نذاشت اون دختر بره بیرون تقریبا 4 هفته یا بگم 1 ماهه اون دختر بیچاره رنگ بیرونو ندیده
کوک:اقای جئون دل باخته اون دختر شده بودو اصلا یادش نبود باهاش بره بیرون..برو لباس بپوش بریم
بوسه سطحی رو لباس گذاشتم و رفتم بالا لباس بپوشم یه یقه اسکی بلند پوشیدم که تا زیر زانوم میومد ی پوتین که تا ساق پام بودم پوشیدم
رفتم پایین که جونگکوک نبود
بورام:جونگکوک کجایی
همه جارو گشتم نبود ایندفع داد زدم گفتم
بورام:یااا اگه میخای بترکونیم بهت بگم من نمیتر...
حرفم کامل نشد که تو گوشم گفت
کوک:بوم
از جام پریدم و خندید
کوک:هی توکه گفتی نمیترسم
کوبیدم به شونه اش وگفتم
بورام:دفع اخرت باشه ها
کوک:باشه باشه بریم؟
بورام:بریم دارم میمیرم
دستمو گرفت و رفتیم سوار ماشین تا وقتی که برسیم چسبیده بودم به شیشه و بیرونو نگاه میکردم چند وقت نیومدم بیرون اخه همیچیو یادم رفته حتی ی سگ هم میدیدم ذوق میکردم
سلام سلام!
- ۳۹.۸k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط