بادیگارده شخصی من پارت ۸
با هزار بدبختی رفتم تو حموم صورتمو شستم و اومدم بیرون اصلا نمیتونستم لباس عوض کنم و با همون وضعیت رفتم پایین
سومین... آهه دخترم این چه وضعیه
میرا... مامان تورو خدا بهم گیر نده خیلی حالم بده
سومین... باشه ولی یکم خود تو جم میکردی
میرا... مامان
سومین... باشه باشه
جونگسوک... سلام به همگی
سومین... سلام
میرا ... سلام بابا
وقتی میرا سلام داد نگاهی جونگسوک بهش رسید و گفت
جونگسوک... این شکلیه دختر
میرا... بابا امروز خیلی حالم بده لطفا گیر ندین
جونگسوک با نفس عمیق گفت
جونگسوک... باشه ولی نگی بهم نگفتی
میرا... نمیگممم
همه رو میزه غذا خوری جم شدن چند دقیق بعد جونگ کوک از پله ها اومد پایین وقتی میرا جونگ کوک و دید تو دلش گفت
این دیگه کیه
جونگ کوک خیلی تروتمیز اومدو سلام داد وقتی به میرا نگاه کرد یک لحضه خوشکش زد
میرا... چه
کوک... هیچی
میرا... خب بشین چرا داری اینجوری نگام میکنی
کوک... ببخشید
جونگسوک... میرا
جونگسوک... جونگ کوک جان بشین این دختره ما امروز اعصاب نداره
میرا وقتی این حرف بابا شو شنید با خشم از رو صندلیش بلند شد
جونگسوک... میرا بشین داشتم شوخی میکردم
میرا... نمیخام
ازونجا خیلی سری رفت
رفت توی حیات و رو تابش نشست
میرا... واییی الان چیکار کنم آبروم رفت
میرا از عصبانیت ازونجا نرفته بود از خجالت رفته بود
چند دقیق بعد جونگ کوک با یه سینیه کوجیک به دست اومد بیرون وقتی میرا رو دید رفت جلوش
کوک... چرا قهرکردی
میرا... به تو رفتی نداره
با این حرف یکی از ابرو هاش رفت بالای
کوک... چه بی عصاب
میرا... لطفا برو نمیخام ببینمت
کوک... باشه میرم این صبحونتو مامانت بهم داد گفت اطمن بخوری
میرا یه نگاه به جونگ کوک و سینی که تو دستش بود کرد اول میخواست نخوره قهر بمونه ولی واقعا گرسنش بود سینی رو از دست جونگ کوک گرفت
جونگ کوک چند ثانیه بهش نگاه بعد گفت
کوک... میتونم کنارتون بشینم
میرا با دهنه پر گفت
میرا... بشین
جونگ کوک خندش گرفت ولی زود جمش کرد کنارش نشست
کوک... یکم یواش تر
میرا... چیکار داری من دیشب با شکمه گرسنه خوابیدم
کوک... منم گرسنم بود ولی خوابیدم
با این حرف میرا یکم خجالت کشید
میرا... ببخشید بخاطره من گرسنه بودی
جونگ کوک باخنده گفت
کوک... اشکالی نداره الا غذاتو بخور
میرا دوباره شروع کرد ولی این دفه یکم یواش تر
سومین... آهه دخترم این چه وضعیه
میرا... مامان تورو خدا بهم گیر نده خیلی حالم بده
سومین... باشه ولی یکم خود تو جم میکردی
میرا... مامان
سومین... باشه باشه
جونگسوک... سلام به همگی
سومین... سلام
میرا ... سلام بابا
وقتی میرا سلام داد نگاهی جونگسوک بهش رسید و گفت
جونگسوک... این شکلیه دختر
میرا... بابا امروز خیلی حالم بده لطفا گیر ندین
جونگسوک با نفس عمیق گفت
جونگسوک... باشه ولی نگی بهم نگفتی
میرا... نمیگممم
همه رو میزه غذا خوری جم شدن چند دقیق بعد جونگ کوک از پله ها اومد پایین وقتی میرا جونگ کوک و دید تو دلش گفت
این دیگه کیه
جونگ کوک خیلی تروتمیز اومدو سلام داد وقتی به میرا نگاه کرد یک لحضه خوشکش زد
میرا... چه
کوک... هیچی
میرا... خب بشین چرا داری اینجوری نگام میکنی
کوک... ببخشید
جونگسوک... میرا
جونگسوک... جونگ کوک جان بشین این دختره ما امروز اعصاب نداره
میرا وقتی این حرف بابا شو شنید با خشم از رو صندلیش بلند شد
جونگسوک... میرا بشین داشتم شوخی میکردم
میرا... نمیخام
ازونجا خیلی سری رفت
رفت توی حیات و رو تابش نشست
میرا... واییی الان چیکار کنم آبروم رفت
میرا از عصبانیت ازونجا نرفته بود از خجالت رفته بود
چند دقیق بعد جونگ کوک با یه سینیه کوجیک به دست اومد بیرون وقتی میرا رو دید رفت جلوش
کوک... چرا قهرکردی
میرا... به تو رفتی نداره
با این حرف یکی از ابرو هاش رفت بالای
کوک... چه بی عصاب
میرا... لطفا برو نمیخام ببینمت
کوک... باشه میرم این صبحونتو مامانت بهم داد گفت اطمن بخوری
میرا یه نگاه به جونگ کوک و سینی که تو دستش بود کرد اول میخواست نخوره قهر بمونه ولی واقعا گرسنش بود سینی رو از دست جونگ کوک گرفت
جونگ کوک چند ثانیه بهش نگاه بعد گفت
کوک... میتونم کنارتون بشینم
میرا با دهنه پر گفت
میرا... بشین
جونگ کوک خندش گرفت ولی زود جمش کرد کنارش نشست
کوک... یکم یواش تر
میرا... چیکار داری من دیشب با شکمه گرسنه خوابیدم
کوک... منم گرسنم بود ولی خوابیدم
با این حرف میرا یکم خجالت کشید
میرا... ببخشید بخاطره من گرسنه بودی
جونگ کوک باخنده گفت
کوک... اشکالی نداره الا غذاتو بخور
میرا دوباره شروع کرد ولی این دفه یکم یواش تر
- ۷۶
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط