سناریو ایزانا

پسر بد من💘
P:::13

از دید ا.ت:

چند لحظه سکوت برقرار شد...
تازه فهمیدم لیا کیه و هدفش چی بوده...
تنها کاری میتونستم بکنم فرار کردن بود، تمام غرایزم بهم میگفت که تا میتونم بدوم و دیگه هرگز پشت سرمو نگاه نکنم اما نمیدونم چرا پاهام مثل سرب سنگین شده بود و نمیتونستم حرکت کنم. چند لحظه تو چشماش زل زدم، دیگه چشماش مثل قبل نبود و جوری بهم نگاه می‌کرد که انگار یه شکارچی بود و من طعمه اش بودم.
زبونم بالاخره باز شد
صدام به سختی به گوش می رسید
ا.ت: چرا...؟
لیا پوزخند سردی زد
لیا: چرا؟ چون خیلی وقته که دارم اینکارو میکنم، این کار منه و به این سادگیام ولش نمیکنم.
تازه فهمیدم با چه هیولایی در افتادم، یه دیوونه که مطمئنم برای جون بقیه ارزش قائل نیست، یه دیوونه که وانمود میکنه یه مادر خوب و مهربونه و آدمای تنهایی مثل من رو قربانی میکنه.
ا.ت: تو میدونستی... نه؟
لیا: البته که میدونستم، تو بهترین طعمه ای هستی که تا به عمرم دیدم، تنهایی و هیچکس بهت اهمیت نمیده.
میخواستم جوابی بدم که یاد ایزانا افتادم، شاید اون تنها کسی بود که واقعا تو کل زندگیم بهم اهمیت میداد ؟ نمیدونستم الان کجا بود اما میدونستم که یه کاری میکنه...

از دید ایزانا:

چشمام از شدت دویدن سرخ شده بود و آب ازش میومد، نفس هام خشک و دردناک بودن و انرژی پاهام خالی شده بود ولی نمیتونستم وایسم، نمیتونستم وایسم که اون زن، اون زن دیوونه ای که اینقدر واضح جرم و جنایت کرده بود که پروندش کلفت بود کوچیکترین آسیبی به ا.ت، ا.ت ی من برسونه... من حتی هنوز بهش نگفته بودم که چه احساسی دارم که این ماجراها شروع شد و همه چیزو خراب کرد.
بعد از اون همه دویدن به دم در خونه اش رسیدم و افتادم زمین اما بلند شدم و نفس های تند و عمیقی کشیدم تا هوا دوباره به ریه هام برگرده ، آب دهنمو قورت دادم تا گلوی خشکمو تسکین بدم و چشمامو چند لحظه بستم که دردش آروم بشه؛ تا به عمرم اینقدر ندویده بودم...
رفتم دم در خونه ا.ت وایستادم و قبل از زنگ زدن چند لحظه مکث کردم...

از دید ا.ت:

چند لحظه بود که سکوت برقرار بود و مستقیم به چشمام زل زده بود و نمیتونستم حرکت بعدیشو تشخیص بدم تا اینکه صدای زنگ در اومد.
دعا میکردم که ایزانا باشه...
لیا داد زد
لیا: کیه ؟!
کسی که پشت در بود چند لحظه چیزی نگفت و بعد گفت: لطفا در رو باز کنید
صداشو خیلی سریع تشخیص دادم، ایزانا بود ؛ اشک شادی تو چشمام جمع شدم اما سعی کردم بروز ندم.
ا.ت: نمیخوای در رو باز کنی؟
لیا: همینجا صبر کن و تکون نخور، اگه برگردم و ببینم کوچیکترین تکونی خوردی پاهاتو قطع میکنم.
لیا به سمت در رفت و در رو با خشونت باز کرد.
لیا: چیه؟! چی میخوای؟!
به سمت در نگاه کردم و دیدمش، خودش بود، ایزانا بود و خیلی نامرتب به نظر میرسید.
قدم به جلو گذاشت و رفت نزدیکش، خیلی بهش نزدیک شد و توی گوشش یه چیزی زمزمه کرد که نشنیدم و بعدش صدای گلوله مثل رعد و برق سکوت اتاق رو شکافت.
چند لحظه سکوت... و بعدش صدای خفه ی زمین خوردن بدن لیا به گوشم رسید، تا اومدم چیزی بگم یا کاری بکنم ایزانا از روی جنازه ی لیا دوید سمت من و من رو محکم بغل کرد و اسلحه از دستش افتاد.
ایزانا: خدای من... تو سالمی...
صداش به سختی یه زمزمه تو گوشم بود ولی خیلی شکسته بود و صداش هم ناراحت و هم خوشحال به نظر می‌رسید.
ا.ت: ایزانا... چطور فهمیدی ‌؟ خونت از خونه ی من خیلی دوره.
ایزانا: خیلی تصادفی بود... واقعا تصادفی، جوری که اگه نمیفهمیدم حتما الان مرده بودی. اون دوستات، درواقع قلدرات داشتن از کنار خونه ی من رد میشدن؛ فکر کنم خونشون اون اطراف باشه. من لب پنجره بودم که صدای خفشونو شنیدم که راجع به تو حرف میزدن و میگفتن که یکی از دوستاشون که توی محله تو زندگی میکنه وقتی داشته از کنار خونت رد می‌شده و برمی‌گشته خونش تو رو دیده و مادرت ، لیا رو که روی میز سرش پایین بوده و میلرزیده و خونتون تاریک بوده، و اون هر چیزی که دیده رو بهشون زنگ زده و بهشون گفته، اونا درواقع داشتن مسخرت میکردن و میگفتن که اختلاف خانوادگی داری اما حس ششم من و اون چیزهایی که تو پروندشون خونده بودم یه چیز دیگه میگفت... نمیدونم چرا سوار ماشینم نشدم و دویدم تا اینجا ؛ خب راستش استرس داشتم...
برای اولین بار دیدم که قرمز شد، نتونستم جلوی خندمو بگیرم.
ا.ت: هی، باشه، حداقل سر وقت رسیدی.
طولی نکشید که جدی شد و صداشو صاف کرد.
ایزانا: خیلی خب، الکساندر کجاست ؟
ا.ت: نمیدونم، لیا میگفت مرده اما من اثری از خون یا جنازه ندیدم.
ایزانا: یا شایدم فرار کرده؟




برای پارت بعد: 60 لایک(نشر حساب نیست)



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵)

سناریو ایزانا پارت ۱

p2•••مایکی کم کم داشت عصبانی میشد و تقریبا نزدیک بود تصمیم ب...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

P25عروس فراری ⚠️اقا یه یه بگین نوسیدنه رو عوض کنم یا نه فقط ...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۵از خواب بیدار شدم دیدم جین ...

سناریو ران پارت یک

سناریو از مایکی(تومان) درخواستی😘🍒❤️برای کاربر: @maysa_shokoد...

آواز عشق♣️part 5♣️ا/ت ویوسوار آسانسور شدیم و رسیدیم پایین و ...

True Love①④تهیونگا/ت رفت دستم رو گذاشتم روی لبم ا/ت هرروز من...

پارت ۴ (سرنوشت)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط