{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p2

p2



مایکی کم کم داشت عصبانی میشد و تقریبا نزدیک بود تصمیم بگیره تمام افراد اونجا رو از بین ببره که کوکونوی و واکاسا اومدن داخل با همون بچه ی فراری
مایکی چهرش از جدی و خشمگین در کثری از ثانیه تغییر کرد و نگران به ا/ت نگاه کرد...ا/ت به نظر پشیمون میرسید و و داشت با دستاش بازی میکرد و اروم گفت
ا/ت::ببخشید...بابا..من.. من نمیخواستم نگران شیـ-
حرف ا/ت قطع شد ولی متوجه شد باباش اونو بغل کرده...و بعد ا/ت هم باباش رو بغل کرد...
ولی خوب نه تنها نقشه ی ا/ت با پشیمونی شکست خورد، بلکه بهش امپول هم زدن و اون کل شب رو باهاشون قهر بود و فقط اخم میکرد و بیخیال از کنار اعضا رد میشد

سانزو::یعنی چییی...پرنسس باهامون قهر کردهه؟!
ران::نههه پرنسس چرااا
ا/ت::چون گذاشتید بهم امپول بزنن!
ریندو::وای نههه باهامون قهرههه
کوکونوی::ای بابا پرنسس با چی اشتی میکنی؟؟
ا/ت::ببرینم شهر بازی!

واکاسا::ای بابا
ایزانا::ا/تِ دیگه..
کاکوچو::اگه قبول کنیم و ببریمش ممکنه دوباره گمش کنیم...
تاکئومی::و این دفعه مایکی سر به تمون نمیزاره
واکاسا و ایزانا::صد در صد!

ا/ت موهاشو بالا بسته بود و یه پاپیون قرمز و تیره روی کش موهاش داشت یه لباس خوشگل پوشید و از اتاقش بیرون اومد و با لبخند روی لب از پله ها اومد پایین
مانجیرو::اوه اوه ببین کی اینجاست! پرنسس کوچولوی بابا از همیشه خوشگل تر شده
ا/ت::حیحی✨
ا/ت کلی ذوق میکنه و یه دور دور خودش میچرخه، خوشحالیه بچگانش باعث لبخند اعضا میشه و حس خوبی رو منتقل میکنه مایکی و سانزو و کاکوچو و هایتانی ها و ایزانا میرن تا باهم ا/ت رو به شهر بازی ببرن

وقتی میرسن ا/ت با خوشحالی پیاده میشه و کلی ذوق و هیجان داره مایکی دستشو میگیره و میبره داخل شهر بازی و اعضا پشت سرش میرن تا هم حواسشون به ا/ت باشه...ا/ت هی داست باباش رو میکشید و میبرد این ور اون ور و بعضی وقتا ایزانا میگیرفتتش و بعد مجبور میشد کولش کنه...ا/ت داشت واقعا بهش خوش میگذشت...تا اینکه شهربازی کم جمعیت تر شد و همه داشتن میبستن میرفتن...
ا/ت چشش خورد به یه چیزی...یه چیز براق و خوشگل...یه خرس که چشاش و پاپیونش برق میزدن و روی کل پوست خرس عروسکی نگین نقره ای داشت ا/ت دلش میخواد برش داره...
پس اروم دست خودشو از دست باباش بیرون اورد و سریع رفت تا هم خرس رو برداره هم برگرده پیش باباش....
اما همه میدونن چیز های خوشگل همیشه قرار نیست خوشحال کننده باشه...این اولین و اخرین اشتباه ا/ت برای برداشتن همچین چیز های تصادفی بود...ا/ت رفت سمت خرس عروسکی و خم شد و خرس رو برداشت و همون لحظه...فردی که ابعاد بدنس شبیه به زن بود با لباس سیاه نزدیک ا/ت شد...ا/ت سریع فهمید چیکار کرده و جیخ کشید...
مانجیرو...یه لحظه اصلا فراموش کرد چیزی به اسم نفس کشیدن وجود داره، خون توی رگ هاش یخ زد...سرش رو سریع برگردوند...دیدی ا/ت نیست...دوباره نه...
توجه همه ی اعضا جلب شد...صدای جیغ همه رو متعجب کرد سانزو سریع رفت سمت قسمتی که صدای جیغ ازش اومد یه عروسک نقره ای...که کمی روش خون ریخته...وحشت کرد، عروسک رو برداشت و سریع برگشت
سانزو::مایکی!!
مایکی::چ.. چیشده؟! ا.. ا/ت کو!
سانزو::مـ..مایک ببین.. این این عروسک اونجا بود!...روی زمین، دقیقا همونجایی که صدای جیغ اومد...
ایزانا:: ی..یعنی چی!
ران::وای نه! باز نه...
ریندو::ییعنی..کار کیه؟..
همه عصبی بودن و نگران ا/ت...
که ایزانا یه دفعه بدون شک با اخم برمیگرده
ایزانا::یعنی کی میتونه باشه؟ ها؟ به جز ما و مانجیرو که پدرشه کی دیگه ا/ت رو میشناسه؟
سانزو منظور ایزانا رو سریع میفهمه
سانزو::اهه...دقیقا...مردم عادی که خا ندارن ا/ت رو بدزدن پس کیه!؟
(عااا دوزتان یک عدد وقفه ی کوچک،چون که کسی که ایده داده بود اسم مادر ا/ت رو نگفته اسمشو میزاریم عام "یونا")
مایکی دستاشو مشت کرد، چشاشو ریز کرد و جدی سرشو بالا اورد و به ایزانا و سانزو نگاه کرد
مایکی::یونا...
ران::تچچ..اون زنیکه!
مایکی::سانزو..سریع زنگ بزن به کوکونوی..سریع باید یونا رو پیدا کنه
کاکوچو::اگه اون زن بلایی سر ا/ت بیاره...
مایکی::از صحنه ی روزگار محوش میکنم!
دیدگاه ها (۳)

stolen

startخوب یکی که ایدی نداشتگذاشتمش پست قبلی یه ایده داده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط