ادامه part:8

ادامه part:8

{این رمان درخواستی است و‌به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است)

_نه آرمیتا لطفا اینطور نگو که قلبم مچاله میشه درسته من دین خاصی ندارم ولی خود اون خدا می دونه که چقدر بی تابت بودم‌.....

اون ..اون ۴ماه قسم میخورم بدترین روزای عمرم بود افسرده شده بودم اگه اعضا در کنار من نبودن شاید...شاید الان بجای اینکه روبه روم بشینی....کنار خاکم گریه میکردی ...

[دیدگاه آرمیتا]

لعنتی...یعنی در نبود من انقدر بهش سخت گذشت من چطور احمق بودم و متوجه این نشدم که شاید..شاید واقعا همه چیز اونطور که به نظر میرسه نیست....

درسته جونگکوک مدرکی برای اثبات حرفاش نداشت یا شایدم خیلی هول زده به نظر می رسید ...اما چشم هاش ....چشم ها هیچوقت دروغ نمیگن

دست جونگکوک‌ رو محکم گرفتم توی دستای خیلی خیلی کوچیکم دستش برخلاف من همون گرمای قدیم رو داشت گرمایی که به قلب منم نفوذ میکرد.....

با اشک هایی که از گونه هاش سُر میخورد گفتم:

_پس اون دختر..اون روز که اومدم دم در خونت جونگکوک...اون چی توضیحی برای اون داری؟(اشک)

حالت چهره جونگکوک کمی جدی تر شد انگار میدونست قراره این سوال رو ازش بپرسم...

_یادته گفتم یک خواهر کوچیکتر از خودم دارم؟

_آر..آره..

_بعد از چندماه تازه از آمریکا برگشته بود بیش از حد دلتنگش شده بودم خواستم حداقل چندروزی رو توی خونه خودم سپری کنه بازم مثل قدیما با خواهرم‌شیطنت کنم بدشو بگم اونم با دمپاییش منو دنبال کنه ....همین کل ماجرا همین بود اما چیزی که ازش آگاه نبودم این بود که این تصمیم من به بزرگیترین پشیمونی عمرم تبدیل شد(ناراحت)

با تعجب به جونگکوک خیره شدم خدا من رو از رو زمین محو کنه (الهی آمین)

_ببخشید..(گریه)ببخشید که این همه منتظر بودی ببخشید که زود قضاوتت کردم من خیلی احمقم ببخشید جونگکوک اگر دیگه نخوای بامن باشی به تصمیمت احترام میذارم...

قبل از اینکه حرفم کامل شه داخل آغوش گرم کسی فرو رفتم نیاز نبود نگاه کنم که اون چه کسیه عطر تنش رو خودم براش انتخاب کردم مگه میشه فراموش کنم.....

بعد از مدت ها بازهم اون آرامش ...چیزی که بهش نیاز داشتم .....

اما..چیزی که هردو ازش بی خبر بودیم این بود که وسط این آرامش طوفانی قرار داره ....

یک نفر دور از دید همه از من و جونگکوک عکس گرفت و در کثری از ثانیه بازهم خبرها یکی یکی به گوش همه رسید.......

ادامه دارد....♡
دیدگاه ها (۸)

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

Enemys Embrsce [ part ادامه 40]

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:24[یک ماه بعد | دید تهیونگ]ای...

یه آرمی تهیونگ رو توی رستورانی که خودش اونجا کار میکنه دیده ...

Why Did I Fall in Love with Her? | P²⁰ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۹لیویا POVگذر ثانی...

part ⁷جونگکوک: م.....*پریدن وسط حرفشب.ج: تو اصن میدونی که گو...

#سناریو_استری_کیدزاسمت تو گوشیشون چی سیوه(به عنوان دوست دختر...

*💜 یه آرمی تو رستورانی که کار می‌کنه، به‌طور اتفاقی تهیونگ ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط