𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖
فشار رو زندگی ا.ت و تهیونگ غیر قابل تحمل شده بود. تهیونگ تو گرداب مشکلات شرکتش غرق بود،هر روز خبری جدید از ورشکستگی، شکایت یا از دست دادن پروژه ای بزرگ می رسید و تهیونگ به مرز جنون رسیده بود.
تهیونگ با مشت به میز کوبید..
تهیونگ: این دیگه غیر ممکنه تموم حسابای بانکی شرکت مسدود شده کی این کارو میکنه؟ کی میخواد منو نابود کنه؟
ا.ت با چهره ای گریون گفت..
ا.ت: من بهت گفتم تهیونگ... اون برگشته جونگکوک برگشته..جیمین اومده بود تیمارستان تهدیدم کرد.
تهیونگ با نا امیدی فریادی زد..
تهیونگ:جونگکوک؟ جیمین؟ ا.ت بس کن تو داری دیوونه میشی اونها سال هاست که نیستن ما الان تو یه کشور دیگه زندگی میکنیم.. باید منطقی باشی
دیگه بین ا.ت و تهیونگ اعتمادی نمونده بود و خونه امنشون تبدیل به جهنم شده بود.
و جونگکوک از دور با لذت تموم.. شاهد از هم پاشیدن زندگی ا.ت و تهیونگ بود.
جونگکوک تو مخفیگاه در حالی که به مانیتورهای پخش زنده از اطراف خونه ا.ت و تهیونگ خیره شده بود گفت...
جونگکوک: می بینی جيمين؟ دقیقا اون چیزی که میخواستم اونا دارن از درون می پاشن. دیگه به هم اعتماد ندارن این یعنی هر دوتاشون مال
منن
جیمین با صدایی سرد و بی حالت گفت..
جیمین: تهیونگ دیگه چیزی نداره ا.ت هم از ترس جرعت نداره حرف بزنه
جونگکوک: فقط یه چیز مونده باید آخرین ضربه رو بزنیم. اونها باید باور کنن که حتی بچه هاشون هم در خطرن.
جیمین لبخند شیطانی زد نقشه جدید درباره دوقلوها بود.
_______
جونگ وو در حال قدم زدن تو دانشگاه بود. و از کنار یه گوشه تاریک عبور میکرد که صدای آروم اما قاطعانه ای به گوشش خورد. صدای سوجین.
سوجین با صدایی که توش قاطعیت و بی رحمی موج میزد گفت..
سوجین: مينهو اون محموله جدید رو باید امشب جابجا کنیم. نباید هیچ اشتباهی رخ بده و ردی ازمون بمونه
جونگ وو که تو سایه ایستاده بود خشکش زد. ردی ازمون نمونه؟این چه حرفی بود؟
اون سوجین رو به عنوان دختری جذاب و عاشق میشناخت نه کسی که درگیر همچنین فعالیتهایی باشه...
صدای مینهو رو از پشت تلفن سوجین شنید که در مورد "محموله" و "مسیرهای گشت پلیس" صحبت میکرد.
قلبش فشرده شد. سوجین... یه...یه.. قاچاقچی بود؟
جونگ وو سریع از اونجا دور شد بدون اینکه سوجین متوجه اش بشه.. ذهنش آشفته بود.
و به سرعت با جونگکوک تماس گرفت.
جونگ وو با صدایی لرزون و نگران گفت..
جونگوو: جونگکوک شی... باید بهتون یه چیزی بگم.... خیلی فوریه
جونگکوک با آرامش گفت..
جونگکوک: چی شده جونگ وو؟
جونگ وو: سوجين... اون.... اون یه قاچاقچیه شنیدم که داشت با یه نفر در مورد یه محموله و کارهای مخفیانه حرف میزد.
برای لحظه ای سکوتی سنگین حاکم شد. جونگکوک انتظار چنین خبری رو نداشت.. این اطلاعات نقشه اش رو پیچیده تر میکرد.
جونگکوک صداش حالا آروم تر و حتی کمی شیطانی شده بود..
جونگکوک: قاچاقچی؟ جالب شد.... خیلی هم جالب پس اون دختر سرکش فراتر از اون چیزیه که فکر میکردم این حتی بهتره...جونگ وو تو هیچ کاری نکن فقط به کارت ادامه بده تظاهر کن که هیچی نمیدونی
جونگ وو با نگرانی گفت..
جونگوو: ولی.... این خیلی خطرناکه ممکنه جون خودم هم در خطر باشه
جونگکوک: تو فقط وظیفه خودت رو انجام بده این فقط باعث میشه که انتقاممون شیرین تر بشه حالا برو و بهش بگو که دلت براش تنگ شده
جونگ وو با تردید تلفن رو قطع کرد.
______
چند روز بعد تهیونگ که غرق تو پرونده های ورشکستگی شرکتش بود بسته ای ناشناس تو دفتر کارش پیدا کرد. بدون نام فرستنده ...داخلش یه فلش مموری بود. با بی حوصلگی به کامپیوترش وصلش کرد.. فکر میکرد شاید مربوط به یکی از پرونده های شرکت باشه اما چیزی که تو فلش بود زندگیش رو برای همیشه تغییر داد.
فایل های ویدئویی و عکسایی واضح از سوجين. تصویرهایی از اون در حال معامله با چهره های خشن...در حال دستور دادن به مردای مسلح و حتی فیلم هایی از درگیری های خیابونی که با مهارت زیاد تو اونا شرکت داشت...
تهیونگ لحظه به لحظه رنگ از صورتش میپرید این دنیایی بود که سالها پیش ازش فاصله گرفته بود اما حالا دخترش توش غرق شده بود. شوک و وحشت تموم وجودشو فرا گرفت.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖
فشار رو زندگی ا.ت و تهیونگ غیر قابل تحمل شده بود. تهیونگ تو گرداب مشکلات شرکتش غرق بود،هر روز خبری جدید از ورشکستگی، شکایت یا از دست دادن پروژه ای بزرگ می رسید و تهیونگ به مرز جنون رسیده بود.
تهیونگ با مشت به میز کوبید..
تهیونگ: این دیگه غیر ممکنه تموم حسابای بانکی شرکت مسدود شده کی این کارو میکنه؟ کی میخواد منو نابود کنه؟
ا.ت با چهره ای گریون گفت..
ا.ت: من بهت گفتم تهیونگ... اون برگشته جونگکوک برگشته..جیمین اومده بود تیمارستان تهدیدم کرد.
تهیونگ با نا امیدی فریادی زد..
تهیونگ:جونگکوک؟ جیمین؟ ا.ت بس کن تو داری دیوونه میشی اونها سال هاست که نیستن ما الان تو یه کشور دیگه زندگی میکنیم.. باید منطقی باشی
دیگه بین ا.ت و تهیونگ اعتمادی نمونده بود و خونه امنشون تبدیل به جهنم شده بود.
و جونگکوک از دور با لذت تموم.. شاهد از هم پاشیدن زندگی ا.ت و تهیونگ بود.
جونگکوک تو مخفیگاه در حالی که به مانیتورهای پخش زنده از اطراف خونه ا.ت و تهیونگ خیره شده بود گفت...
جونگکوک: می بینی جيمين؟ دقیقا اون چیزی که میخواستم اونا دارن از درون می پاشن. دیگه به هم اعتماد ندارن این یعنی هر دوتاشون مال
منن
جیمین با صدایی سرد و بی حالت گفت..
جیمین: تهیونگ دیگه چیزی نداره ا.ت هم از ترس جرعت نداره حرف بزنه
جونگکوک: فقط یه چیز مونده باید آخرین ضربه رو بزنیم. اونها باید باور کنن که حتی بچه هاشون هم در خطرن.
جیمین لبخند شیطانی زد نقشه جدید درباره دوقلوها بود.
_______
جونگ وو در حال قدم زدن تو دانشگاه بود. و از کنار یه گوشه تاریک عبور میکرد که صدای آروم اما قاطعانه ای به گوشش خورد. صدای سوجین.
سوجین با صدایی که توش قاطعیت و بی رحمی موج میزد گفت..
سوجین: مينهو اون محموله جدید رو باید امشب جابجا کنیم. نباید هیچ اشتباهی رخ بده و ردی ازمون بمونه
جونگ وو که تو سایه ایستاده بود خشکش زد. ردی ازمون نمونه؟این چه حرفی بود؟
اون سوجین رو به عنوان دختری جذاب و عاشق میشناخت نه کسی که درگیر همچنین فعالیتهایی باشه...
صدای مینهو رو از پشت تلفن سوجین شنید که در مورد "محموله" و "مسیرهای گشت پلیس" صحبت میکرد.
قلبش فشرده شد. سوجین... یه...یه.. قاچاقچی بود؟
جونگ وو سریع از اونجا دور شد بدون اینکه سوجین متوجه اش بشه.. ذهنش آشفته بود.
و به سرعت با جونگکوک تماس گرفت.
جونگ وو با صدایی لرزون و نگران گفت..
جونگوو: جونگکوک شی... باید بهتون یه چیزی بگم.... خیلی فوریه
جونگکوک با آرامش گفت..
جونگکوک: چی شده جونگ وو؟
جونگ وو: سوجين... اون.... اون یه قاچاقچیه شنیدم که داشت با یه نفر در مورد یه محموله و کارهای مخفیانه حرف میزد.
برای لحظه ای سکوتی سنگین حاکم شد. جونگکوک انتظار چنین خبری رو نداشت.. این اطلاعات نقشه اش رو پیچیده تر میکرد.
جونگکوک صداش حالا آروم تر و حتی کمی شیطانی شده بود..
جونگکوک: قاچاقچی؟ جالب شد.... خیلی هم جالب پس اون دختر سرکش فراتر از اون چیزیه که فکر میکردم این حتی بهتره...جونگ وو تو هیچ کاری نکن فقط به کارت ادامه بده تظاهر کن که هیچی نمیدونی
جونگ وو با نگرانی گفت..
جونگوو: ولی.... این خیلی خطرناکه ممکنه جون خودم هم در خطر باشه
جونگکوک: تو فقط وظیفه خودت رو انجام بده این فقط باعث میشه که انتقاممون شیرین تر بشه حالا برو و بهش بگو که دلت براش تنگ شده
جونگ وو با تردید تلفن رو قطع کرد.
______
چند روز بعد تهیونگ که غرق تو پرونده های ورشکستگی شرکتش بود بسته ای ناشناس تو دفتر کارش پیدا کرد. بدون نام فرستنده ...داخلش یه فلش مموری بود. با بی حوصلگی به کامپیوترش وصلش کرد.. فکر میکرد شاید مربوط به یکی از پرونده های شرکت باشه اما چیزی که تو فلش بود زندگیش رو برای همیشه تغییر داد.
فایل های ویدئویی و عکسایی واضح از سوجين. تصویرهایی از اون در حال معامله با چهره های خشن...در حال دستور دادن به مردای مسلح و حتی فیلم هایی از درگیری های خیابونی که با مهارت زیاد تو اونا شرکت داشت...
تهیونگ لحظه به لحظه رنگ از صورتش میپرید این دنیایی بود که سالها پیش ازش فاصله گرفته بود اما حالا دخترش توش غرق شده بود. شوک و وحشت تموم وجودشو فرا گرفت.
- ۳۲.۶k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط