ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می‌دانم

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می‌دانم
چرا بیهوده می‌گوئی، دل چون آهنی دارم
نمی‌دانی، نمی‌دانی، که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم، باده مرد افکنی دارم

چرا بیهوده می‌کوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمی‌ترسی، نمی‌ترسی، که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری، شب غمناک خاموشی

بیا دنیا نمی‌ارزد باین پرهیز و این دوری
فدای لحظه‌ای شادی کن این رؤیای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسون چشمانم ز ره برده‌است و می‌دانم
که سرتاپا بسوز خواهشی بیمار می‌سوزی
دروغ است این اگر، پس آن دو چشم رازگویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می‌دوزی..
دیدگاه ها (۵۸)

ی عاشقانهگفتمش: شیرین‌ترین آواز چیست؟چشم غمگینش به‌رویم خیره...

پرنسس ناخواسته

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

### 💗 قولی که شکستیساعت از دوازده شب گذشته بود که صدای باز ش...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۳از دست دادن مادرش...

فاصله یک لبخند تا جنون

قسمت ۷

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

سناریو از شخصیت های انیمه جوجوتسو کایسن_ درخواستی

راز خون پارت پنجم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط