{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح روز بعد، ا.ت وقتی از خواب بیدار شد، یک جعبه کوچک روی

صبح روز بعد، ا.ت وقتی از خواب بیدار شد، یک جعبه کوچک روی میز دید.

روی آن یک یادداشت قرار داشت:

«برای دخترم.»

ا.ت جعبه را باز کرد.

داخل آن یک گیره موی ظریف و یک یادداشت دیگر بود.

«برای موهای جدیدت؛
چه بلند باشن، چه کوتاه، مهم اینه که خودت باهاشون خوشحال باشی.»

ا.ت لبخند زد.

همان لحظه صدای تهیونگ از پشت سرش آمد.

تهیونگ :
خوشت اومد؟

ا.ت برگشت.

ا.ت :
خیلی، عشقم.

تهیونگ :
پس دیگه قهری؟

ا.ت :
نه.

تهیونگ :
مطمئنی؟

ا.ت :
آره عسلم.

تهیونگ لبخند زد.

تهیونگ :
پس می‌تونم یه چیزی بگم؟

ا.ت :
بگو.

تهیونگ :
موهای کوتاهت خیلی قشنگه.

ا.ت با خنده گفت:

ا.ت :
بالاخره!

تهیونگ :
چی؟

ا.ت :
بالاخره قبول کردی!

تهیونگ :
از همون اول قبول کرده بودم.

ا.ت :
نه! تو سه روز باهام قهر کردی.

تهیونگ :
چون دلم گرفته بود.

ا.ت :
پس قول بده دیگه برای چیزی که مربوط به خودمه قهر نکنی.

تهیونگ سرش را تکان داد.

تهیونگ :
قول می‌دم.

ا.ت :
حتی اگه یه روز دوباره موهامو تا کمر بلند کنم؟

تهیونگ :
آره.

ا.ت :
حتی اگه دوباره کوتاهش کنم؟

تهیونگ :
آره.

ا.ت :
حتی اگه یه مدل خیلی عجیب بزنم؟

تهیونگ خندید.

تهیونگ :
هر مدلی که خودت دوست داشته باشی.

ا.ت لبخند زد.

ا.ت :
پس آشتی؟

تهیونگ :
آشتی، دخترم.

ا.ت :
قول؟

تهیونگ :
قول.

تهیونگ بعد از چند لحظه به موهای کوتاه ا.ت نگاه کرد و لبخند زد.

تهیونگ :
ولی یه اعتراف دارم.

ا.ت :
چی؟

تهیونگ :
دیشب وقتی خواب بودی، چند بار به موهات نگاه کردم.

ا.ت :
خب؟

تهیونگ :
فهمیدم که واقعاً قشنگ شدی.

ا.ت خندید.

ا.ت :
فقط قشنگ شدم؟

تهیونگ :
نه عشقم.

لبخندش عمیق‌تر شد.

تهیونگ :
فهمیدم چیزی که دوست دارم، موهات نیست. خودتی.

ا.ت با شنیدن این حرف لبخند زد.

آن روز، برای اولین بار بعد از آن مهمانی، همه‌چیز دوباره مثل قبل شده بود.

فقط با یک تفاوت:

تهیونگ دیگر موهای بلند ا.ت را نمی‌دید...

او دختری را می‌دید که پشت تمام آن موها، همیشه برایش مهم‌تر بود.

گیلیلیلیلیلیلی

دیدین چه قشنگ ریدم 😍💔👉🏻

من ریدم ولی کی گفته شما حق دارین به روم بیارین 🔪🔪🔪🔪😤🤧
با همتون قعلممممممم
دیدگاه ها (۲)

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط