عشق یا نفرت پارت مثل همیشه نمیدونم چند
.
.
.
یه پُرتال آبی رنگ { برای مثال مثل اونی که داخل شش قهرمان بزرگ بود 🗿🎀 } {چقدر دقیق توضیح میدم 😂🤣 قدرمو بدونید 😌}
از داخلش یه چند تا آدم اومد بیرون و با قیافه ی سگ ترس اونا روبرو شدن
...... : اوه خدای من انتظار نداشتم اینشکلیببینمتون 🤭😅
...... : میگم چقدر کوچولو بودن نه ؟ 🤭
...... : وای آره خیلییی 😆
...... : اِمممم بچه ها ... فکر کنم الان سکترو میزنن ....
آنیا : ...... خوب . توهومه ..😊....مگه نهه 😰
دامیان : ...... چرا ..... شبیه ما هستن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 🤨🤨🤨🤨🤨
یوری : آنیاااااااااا!!!!!🤬
آنیا : چیهههه !!!!!!
یوری : تو کی بچه دار شدی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! اصلا مگه میشههههههههههههههههههه
...... : چی ! نه نه نه اِه😅 اشتباه شده ببینید ما از آینده میایم ....
...... : آره راست میگه ...
...... : اوهوم 😌 راست میگه
...... : وای نَنههه 🤩🥰 چقدر خونه بامزه و کوچولو موچولو و تمیز بوده 😆😆😆😆😆😆😆 { جیغ های میتسوری و بکی طوری 🗿✌🏻 }
لوید : ........ خوب .... من برم از زندگی لفت بدم 😊 با اجازه
آنیا : بابا دو دقیقه ساکت !!!!
بگین ببینم شما چهار نفر چرا شبیه منو دامیانید ؟ اصلا چرا این اعتفاقا داره میوفتههههههه
آینده ... خونه ی کوچیک و تمیز !؟ لباس فرم مدرسهی ما ؟؟؟
آاااااووووواااااااااا { برادر دارد صدایم میزند 🗿🎀✌🏻 }
آوا : بله !؟
آنیا میاد و یغهی منو میگیره 😐🙄😑
آنیا : ببین اگر واقعا داری زندکیه منو مینویسی ترو خدا بزار به خوبیو خوشی تموم شه برههههه
آوا : باسه 🙃😌😜😏
آنیا : درد ، کوفت ، مرض ، زهره مار ، کثافت ، بیشعور ، عوضی ، { به قول نازی جون 😌🎀 } اسکل کائناتییییی ، بر بند بند وجودت لعنت { 🤣🤣🤣🤣 وای چه حالی میدههههه💃🏻💃🏻💃🏻 }
دایانا : اِ ... مامان کوچیکه ... خواهش میکنم ولش کن الان میکشیش 😟🙍🏻♀
دوت : راست میگه مامان بسه دیگه 🙇🏻♂
آنیسا : بیاین بشینین براتون توضیح بدم 🤦🏻♀
دامیار : منم میرم چای رو درستش کونم 😌🙆🏻♂💁🏻♂💆🏻♂
آنیا : مامان کوچیکهههههههههه ؟!؟!؟!؟!
نکاه های ترسناک به دامیان میکنه
آنیا : توووو 😠😡👿
دامیان : بابا من چرا باید خیانت کنم اصلااا
من اگر تو رو دوست نداشتم که گردنتو.........
که دستشو میزاره روی دهنش 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 سوس ماس 🤣🤣🤣🤣🤣
لوید و یور و یوری : جانم !؟ میگفتید ( از اون نکاها )
آنیا و دامیان خیلی آروم : گوه خوردم 🥺
یوری و لوید : دامیانننننننننننننننننن( داد که چه بگویم ... درحال عَربَدهِ زدن 😂🤣 )
و کفشسونو دراوردن و زدن دنبال دامیان 😂🤣 موش بدو گربه بدو گربه گرفتارته 🤣🤣🤣🤣 وای خدا نمیدونید چقدر دارم میخندم 🤣🤣🤣🤣
آنیا و یور : سرم درد کرفت بسه دیگه ! 🥴😵💫😵💫😵💫😵💫
آنیا : خوب ... خودتونو معرفی کنید بینم 🤨
آنیسا : خوب .... به نام خدا آنیسا دزموند هستم ۱۸ ساله از توکیو ... فرزند اول آنیا فرجر و دامیان دزمند
دامیار : به نام خدا دامیار دزموند هستم ۱۸ ساله از توکیو ... فرزند دوم آنیا فرجر و دامیان دزمند
دایانا : به نام خدا دایانا دزموند هستم ۱۷/۰۵ ساله از توکیو ... فرزند سوم آنیا فرجر و دامیان دزمند
دوت : به نام خدا دوت دزموند هستم ۱۷/۰۵ ساله از توکیو ... فرزند چهارم آنیا فرجر و دامیان دزمند
همشون هنگ کردن به این شکل 😦
آنیا و دامیانم که 😧😵😳😨🍅
آنیسا : البته منو داداشم یعنی دامیار ....بچه هایی هستیم که شما مارو به فرزند خوانده قبول کردید
آنیا : وایسا ! چی !!
دوت : داستانش طووولانیه
دامیان : خلاصش کن 🤨😌
دوت : اِاِاِ...بابا دست خوش 🗿👏🏻
یور : ...میگم ...لوید .... من ماست و بستنی و کیک خامه ای شوکولاتی میخواد 🤤☹️😋😀😃
لوید : حالا بستیو کیک و اوکی هست ولی .... آخه ماستت !!!
یور : من موخواممم 😭😭😭
یوری و لوید : اِ😰😟 الان برات یه عالمه میخریمممم
و مثل میگ میک رفتن
یور : خوب...پس نوه های گوگولیم شما ها هستین 😁😊😆🥰
اونا همشون با هم : مودی بودن اکر آدم بود ...
یور : چی ؟ ... ها 😄 نه اونو الکی گفتم تا اون دوتا شما هارو جر ندن 😊😉
آنیا و دامیان : مرسی 😭😃 { تو تا ایموجی رو با هم ترکیب کنید میشه شبیه آنیا که داخل اوتوبوس دزدیده شده بودا بعد رفت پیش بور گریه کرد ... اونحوری }
یور : ولی ! ....
آنیا و دامیان : ❓❗
یور : خوب دامیان 😏 داشتی میگفتی ! اگر آنیا رو دوست نداشتی گردنشو ؟
دامیان و آنیا ❌
لبو و لبو ×۲ ✅
دامیان : .... خوب ... چیزه ... میدونی .... آه .... 😖🍅
.
.
.
اگر پارت بعدیو میخواین بهم بگین تا توی پی وی بفرستم
چون میترسم گزارش شم 😑
.
.
یه پُرتال آبی رنگ { برای مثال مثل اونی که داخل شش قهرمان بزرگ بود 🗿🎀 } {چقدر دقیق توضیح میدم 😂🤣 قدرمو بدونید 😌}
از داخلش یه چند تا آدم اومد بیرون و با قیافه ی سگ ترس اونا روبرو شدن
...... : اوه خدای من انتظار نداشتم اینشکلیببینمتون 🤭😅
...... : میگم چقدر کوچولو بودن نه ؟ 🤭
...... : وای آره خیلییی 😆
...... : اِمممم بچه ها ... فکر کنم الان سکترو میزنن ....
آنیا : ...... خوب . توهومه ..😊....مگه نهه 😰
دامیان : ...... چرا ..... شبیه ما هستن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 🤨🤨🤨🤨🤨
یوری : آنیاااااااااا!!!!!🤬
آنیا : چیهههه !!!!!!
یوری : تو کی بچه دار شدی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! اصلا مگه میشههههههههههههههههههه
...... : چی ! نه نه نه اِه😅 اشتباه شده ببینید ما از آینده میایم ....
...... : آره راست میگه ...
...... : اوهوم 😌 راست میگه
...... : وای نَنههه 🤩🥰 چقدر خونه بامزه و کوچولو موچولو و تمیز بوده 😆😆😆😆😆😆😆 { جیغ های میتسوری و بکی طوری 🗿✌🏻 }
لوید : ........ خوب .... من برم از زندگی لفت بدم 😊 با اجازه
آنیا : بابا دو دقیقه ساکت !!!!
بگین ببینم شما چهار نفر چرا شبیه منو دامیانید ؟ اصلا چرا این اعتفاقا داره میوفتههههههه
آینده ... خونه ی کوچیک و تمیز !؟ لباس فرم مدرسهی ما ؟؟؟
آاااااووووواااااااااا { برادر دارد صدایم میزند 🗿🎀✌🏻 }
آوا : بله !؟
آنیا میاد و یغهی منو میگیره 😐🙄😑
آنیا : ببین اگر واقعا داری زندکیه منو مینویسی ترو خدا بزار به خوبیو خوشی تموم شه برههههه
آوا : باسه 🙃😌😜😏
آنیا : درد ، کوفت ، مرض ، زهره مار ، کثافت ، بیشعور ، عوضی ، { به قول نازی جون 😌🎀 } اسکل کائناتییییی ، بر بند بند وجودت لعنت { 🤣🤣🤣🤣 وای چه حالی میدههههه💃🏻💃🏻💃🏻 }
دایانا : اِ ... مامان کوچیکه ... خواهش میکنم ولش کن الان میکشیش 😟🙍🏻♀
دوت : راست میگه مامان بسه دیگه 🙇🏻♂
آنیسا : بیاین بشینین براتون توضیح بدم 🤦🏻♀
دامیار : منم میرم چای رو درستش کونم 😌🙆🏻♂💁🏻♂💆🏻♂
آنیا : مامان کوچیکهههههههههه ؟!؟!؟!؟!
نکاه های ترسناک به دامیان میکنه
آنیا : توووو 😠😡👿
دامیان : بابا من چرا باید خیانت کنم اصلااا
من اگر تو رو دوست نداشتم که گردنتو.........
که دستشو میزاره روی دهنش 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 سوس ماس 🤣🤣🤣🤣🤣
لوید و یور و یوری : جانم !؟ میگفتید ( از اون نکاها )
آنیا و دامیان خیلی آروم : گوه خوردم 🥺
یوری و لوید : دامیانننننننننننننننننن( داد که چه بگویم ... درحال عَربَدهِ زدن 😂🤣 )
و کفشسونو دراوردن و زدن دنبال دامیان 😂🤣 موش بدو گربه بدو گربه گرفتارته 🤣🤣🤣🤣 وای خدا نمیدونید چقدر دارم میخندم 🤣🤣🤣🤣
آنیا و یور : سرم درد کرفت بسه دیگه ! 🥴😵💫😵💫😵💫😵💫
آنیا : خوب ... خودتونو معرفی کنید بینم 🤨
آنیسا : خوب .... به نام خدا آنیسا دزموند هستم ۱۸ ساله از توکیو ... فرزند اول آنیا فرجر و دامیان دزمند
دامیار : به نام خدا دامیار دزموند هستم ۱۸ ساله از توکیو ... فرزند دوم آنیا فرجر و دامیان دزمند
دایانا : به نام خدا دایانا دزموند هستم ۱۷/۰۵ ساله از توکیو ... فرزند سوم آنیا فرجر و دامیان دزمند
دوت : به نام خدا دوت دزموند هستم ۱۷/۰۵ ساله از توکیو ... فرزند چهارم آنیا فرجر و دامیان دزمند
همشون هنگ کردن به این شکل 😦
آنیا و دامیانم که 😧😵😳😨🍅
آنیسا : البته منو داداشم یعنی دامیار ....بچه هایی هستیم که شما مارو به فرزند خوانده قبول کردید
آنیا : وایسا ! چی !!
دوت : داستانش طووولانیه
دامیان : خلاصش کن 🤨😌
دوت : اِاِاِ...بابا دست خوش 🗿👏🏻
یور : ...میگم ...لوید .... من ماست و بستنی و کیک خامه ای شوکولاتی میخواد 🤤☹️😋😀😃
لوید : حالا بستیو کیک و اوکی هست ولی .... آخه ماستت !!!
یور : من موخواممم 😭😭😭
یوری و لوید : اِ😰😟 الان برات یه عالمه میخریمممم
و مثل میگ میک رفتن
یور : خوب...پس نوه های گوگولیم شما ها هستین 😁😊😆🥰
اونا همشون با هم : مودی بودن اکر آدم بود ...
یور : چی ؟ ... ها 😄 نه اونو الکی گفتم تا اون دوتا شما هارو جر ندن 😊😉
آنیا و دامیان : مرسی 😭😃 { تو تا ایموجی رو با هم ترکیب کنید میشه شبیه آنیا که داخل اوتوبوس دزدیده شده بودا بعد رفت پیش بور گریه کرد ... اونحوری }
یور : ولی ! ....
آنیا و دامیان : ❓❗
یور : خوب دامیان 😏 داشتی میگفتی ! اگر آنیا رو دوست نداشتی گردنشو ؟
دامیان و آنیا ❌
لبو و لبو ×۲ ✅
دامیان : .... خوب ... چیزه ... میدونی .... آه .... 😖🍅
.
.
.
اگر پارت بعدیو میخواین بهم بگین تا توی پی وی بفرستم
چون میترسم گزارش شم 😑
- ۷.۱k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط