شروع پس از پایان
پارت 1۶
بعد مدت کمی سکوت بین آن افراد اوچاکو وارد شد و به ایزوکو گفت:
"عزیزم... ناراحتی نداره که. چیزیش نمیشه... مطمئنم..."
همان لحظه یک پرستار آمد و گفت:
" کاتسوکی باکوگو وضعیت وخیمی دارد و نیمه هوشیار است. کدام یکی از شما بهش نزدیکتراست؟ "
همه به ایزوکو اشاره کردند.
آن پرستار ایزوکو را به اتاق باکوگو راهنمایی کرد.
وقتی در بر رویش گشوده شد، اشک هایش جاری شدند.
باکوگو با بدنی نیمه هوشیار، لرزان و رنگ پریده، نفس نفس زنان در حال جان دادن بود.
ایزوکو خودش را سریع به باکوگو رساند و جوری او را بغل کرد که مبادا آسیبی ببیند.
بدن لرزانش را نوازش کرد و دست زمختش را در دستش گرفت و گریه کرد.
باکوگو در آن حال متحمل درد زیادی بر روی خود بود.
ناگهان میتسوکی رسید و آن دو را دید.
داد زد:
"باکوگو!!!"
دوید و پیششان رسید و شروع کرد به گریه کردن.
زیرلبی زمزمه می کرد:
"باکوگو... عزیزم... کوچولوی من... چت شد یهو؟؟؟ میخواستی بدون درد بمیری ولی الان به خودت نگاه کنـ..."
ایزوکو بلند بلند شروع کرد به هق هق کردن و نفسش داشت بند می آمد.
بلند بلند می گفت:
"کا°ان°°کاچان! °°°° باکوگو چی شد یهو°°°°°°°°"
ایزوکو هنوز داشت حرف می زد ولی جملاتش بخاطر هق هق هایش نامفهوم بود.
میتسوکی درخواست کمک کرد و گفت که ایزوکو را آرام کنند.
نیروهای کمکی به سختی توانستند ایزوکو را از اتاق خارج کنند.
میتسوکی حرف های قبلی اش را ادامه داد:
"باکوگو... پسر احمق من... می بینیش؟؟ اون داره بخاطر تو این همه کلی بازی در میاره. ببینش... اگه تو بری هممون همین شکلی میشیم..."
باکوگو آرام چشمهایش را گشود و چهره نگران میتسوکی که اورا به آغوش کشیده بود دید و آرام گفت:
"اون اوچاکو لعنتی... چطور تونستم انقدر بهش واکنش نشون بدم؟؟؟"
در همان حال ایزوکو از گریه سنگینش داشت خفه میشد.
در نهایت پرستار ها به او آمپول بیهوشی زدند و او از حال رفت.
#Bakudeku
بعد مدت کمی سکوت بین آن افراد اوچاکو وارد شد و به ایزوکو گفت:
"عزیزم... ناراحتی نداره که. چیزیش نمیشه... مطمئنم..."
همان لحظه یک پرستار آمد و گفت:
" کاتسوکی باکوگو وضعیت وخیمی دارد و نیمه هوشیار است. کدام یکی از شما بهش نزدیکتراست؟ "
همه به ایزوکو اشاره کردند.
آن پرستار ایزوکو را به اتاق باکوگو راهنمایی کرد.
وقتی در بر رویش گشوده شد، اشک هایش جاری شدند.
باکوگو با بدنی نیمه هوشیار، لرزان و رنگ پریده، نفس نفس زنان در حال جان دادن بود.
ایزوکو خودش را سریع به باکوگو رساند و جوری او را بغل کرد که مبادا آسیبی ببیند.
بدن لرزانش را نوازش کرد و دست زمختش را در دستش گرفت و گریه کرد.
باکوگو در آن حال متحمل درد زیادی بر روی خود بود.
ناگهان میتسوکی رسید و آن دو را دید.
داد زد:
"باکوگو!!!"
دوید و پیششان رسید و شروع کرد به گریه کردن.
زیرلبی زمزمه می کرد:
"باکوگو... عزیزم... کوچولوی من... چت شد یهو؟؟؟ میخواستی بدون درد بمیری ولی الان به خودت نگاه کنـ..."
ایزوکو بلند بلند شروع کرد به هق هق کردن و نفسش داشت بند می آمد.
بلند بلند می گفت:
"کا°ان°°کاچان! °°°° باکوگو چی شد یهو°°°°°°°°"
ایزوکو هنوز داشت حرف می زد ولی جملاتش بخاطر هق هق هایش نامفهوم بود.
میتسوکی درخواست کمک کرد و گفت که ایزوکو را آرام کنند.
نیروهای کمکی به سختی توانستند ایزوکو را از اتاق خارج کنند.
میتسوکی حرف های قبلی اش را ادامه داد:
"باکوگو... پسر احمق من... می بینیش؟؟ اون داره بخاطر تو این همه کلی بازی در میاره. ببینش... اگه تو بری هممون همین شکلی میشیم..."
باکوگو آرام چشمهایش را گشود و چهره نگران میتسوکی که اورا به آغوش کشیده بود دید و آرام گفت:
"اون اوچاکو لعنتی... چطور تونستم انقدر بهش واکنش نشون بدم؟؟؟"
در همان حال ایزوکو از گریه سنگینش داشت خفه میشد.
در نهایت پرستار ها به او آمپول بیهوشی زدند و او از حال رفت.
#Bakudeku
- ۱.۸k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط