......پارت هفتم......
part:7
پارت ۷ — صدای اولین گریه
یونگی چند ثانیه همانجا ایستاده بود.
نگاهش روی صورت پزشک ثابت مانده بود.
— یعنی چی «اما»؟
پزشک نفس عمیقی کشید.
— خونریزی شدیدی شروع شده.
رنگ صورت یونگی پرید.
— نجاتش بدید.
صدایش محکم بود، اما لرزش دستهایش همهچیز را لو میداد.
— هر کاری لازمه انجام بدید.
پزشک سر تکان داد.
— داریم تمام تلاشمون رو میکنیم.
پزشک دوباره وارد اتاق شد.
در بسته شد.
یونگی تنها ماند.
چند قدم عقب رفت و روی صندلی نشست.
دستهایش را به هم قفل کرد.
برای اولین بار در زندگیاش نمیدانست باید چه کار کند.
فقط به یک چیز فکر میکرد.
سورا.
---
داخل اتاق...
صدای گریهی نوزاد هنوز شنیده میشد.
یکی از پرستارها نوزاد را در آغوش گرفته بود.
— دختر کوچولوتون کاملاً سالمه.
سورا چشمهایش را به سختی باز کرد.
لبهایش خشک بود.
— دخترم...
پرستار نزدیکتر آمد.
— اینجاست.
نوزاد را برای چند لحظه کنار صورت سورا آورد.
چشمهای سورا پر از اشک شد.
دست لرزانش را بالا آورد.
انگشت کوچکش را به آرامی روی گونهی نوزاد گذاشت.
لبخند زد.
— یونا...
پرستار پرسید:
— اسمش یوناست؟
سورا خیلی آرام سر تکان داد.
— یونا...
صدایش barely شنیده میشد.
بعد چشمهایش را بست.
---
چند دقیقه بعد...
پزشکان همچنان تلاش میکردند خونریزی را متوقف کنند.
اما وضعیت سورا لحظهبهلحظه بدتر میشد.
پزشک با نگرانی به مانیتور نگاه کرد.
— فشارش داره پایین میاد.
پرستار سریع وسایل را آماده کرد.
سورا دیگر صدای اطرافش را بهسختی میشنید.
فقط یک تصویر در ذهنش بود.
یونگی.
و دختر کوچکش.
لبهایش تکان خورد.
— یونگی...
اما صدایی بیرون نیامد.
---
بیرون اتاق...
یونگی ناگهان از جایش بلند شد.
انگار قلبش چیزی را حس کرده بود.
به در نگاه کرد.
چند ثانیه بعد، پزشک از اتاق بیرون آمد.
این بار چهرهاش چیزی برای پنهان کردن نداشت.
یونگی جلو رفت.
— سورا کجاست؟
پزشک سکوت کرد.
— جوابم رو بدید.
صدایش شکست.
— سورا کجاست؟
پزشک آرام گفت:
— متأسفم...
همین یک کلمه کافی بود.
یونگی خشکش زد.
چند ثانیه هیچ واکنشی نشان نداد.
بعد آرام عقب رفت.
— نه...
سرش را تکان داد.
— نه، شما اشتباه میکنید.
پزشک چیزی نگفت.
یونگی دستش را روی صورتش کشید.
و برای اولین بار...
مردی که همه از او میترسیدند، جلوی در بیمارستان شکست.
---
چند ساعت بعد...
یونگی کنار تخت کوچک نوزاد ایستاده بود.
یونا خواب بود.
دستهای کوچکش کنار صورتش جمع شده بود.
یونگی به او نگاه کرد.
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
آرام گفت:
— مامانت خیلی دوستت داشت.
صدایش لرزید.
— خیلی...
دستش را روی سر کوچک یونا کشید.
— قول میدم مراقبت باشم.
اما وقتی به نوزاد نگاه میکرد...
هر بار چهرهی سورا جلوی چشمش میآمد.
و همان شب، زندگی یونگی برای همیشه تغییر کرد.
او همسرش را از دست داده بود...
اما دختری داشت که آخرین یادگار سورا بود.
و هیچکس نمیدانست شش سال بعد...
همین دختر کوچک، دلیل باز شدن دوبارهی بزرگترین راز زندگی سورا خواهد شد.
ادامه دارد.....🌙
#رمان#فیک
پارت ۷ — صدای اولین گریه
یونگی چند ثانیه همانجا ایستاده بود.
نگاهش روی صورت پزشک ثابت مانده بود.
— یعنی چی «اما»؟
پزشک نفس عمیقی کشید.
— خونریزی شدیدی شروع شده.
رنگ صورت یونگی پرید.
— نجاتش بدید.
صدایش محکم بود، اما لرزش دستهایش همهچیز را لو میداد.
— هر کاری لازمه انجام بدید.
پزشک سر تکان داد.
— داریم تمام تلاشمون رو میکنیم.
پزشک دوباره وارد اتاق شد.
در بسته شد.
یونگی تنها ماند.
چند قدم عقب رفت و روی صندلی نشست.
دستهایش را به هم قفل کرد.
برای اولین بار در زندگیاش نمیدانست باید چه کار کند.
فقط به یک چیز فکر میکرد.
سورا.
---
داخل اتاق...
صدای گریهی نوزاد هنوز شنیده میشد.
یکی از پرستارها نوزاد را در آغوش گرفته بود.
— دختر کوچولوتون کاملاً سالمه.
سورا چشمهایش را به سختی باز کرد.
لبهایش خشک بود.
— دخترم...
پرستار نزدیکتر آمد.
— اینجاست.
نوزاد را برای چند لحظه کنار صورت سورا آورد.
چشمهای سورا پر از اشک شد.
دست لرزانش را بالا آورد.
انگشت کوچکش را به آرامی روی گونهی نوزاد گذاشت.
لبخند زد.
— یونا...
پرستار پرسید:
— اسمش یوناست؟
سورا خیلی آرام سر تکان داد.
— یونا...
صدایش barely شنیده میشد.
بعد چشمهایش را بست.
---
چند دقیقه بعد...
پزشکان همچنان تلاش میکردند خونریزی را متوقف کنند.
اما وضعیت سورا لحظهبهلحظه بدتر میشد.
پزشک با نگرانی به مانیتور نگاه کرد.
— فشارش داره پایین میاد.
پرستار سریع وسایل را آماده کرد.
سورا دیگر صدای اطرافش را بهسختی میشنید.
فقط یک تصویر در ذهنش بود.
یونگی.
و دختر کوچکش.
لبهایش تکان خورد.
— یونگی...
اما صدایی بیرون نیامد.
---
بیرون اتاق...
یونگی ناگهان از جایش بلند شد.
انگار قلبش چیزی را حس کرده بود.
به در نگاه کرد.
چند ثانیه بعد، پزشک از اتاق بیرون آمد.
این بار چهرهاش چیزی برای پنهان کردن نداشت.
یونگی جلو رفت.
— سورا کجاست؟
پزشک سکوت کرد.
— جوابم رو بدید.
صدایش شکست.
— سورا کجاست؟
پزشک آرام گفت:
— متأسفم...
همین یک کلمه کافی بود.
یونگی خشکش زد.
چند ثانیه هیچ واکنشی نشان نداد.
بعد آرام عقب رفت.
— نه...
سرش را تکان داد.
— نه، شما اشتباه میکنید.
پزشک چیزی نگفت.
یونگی دستش را روی صورتش کشید.
و برای اولین بار...
مردی که همه از او میترسیدند، جلوی در بیمارستان شکست.
---
چند ساعت بعد...
یونگی کنار تخت کوچک نوزاد ایستاده بود.
یونا خواب بود.
دستهای کوچکش کنار صورتش جمع شده بود.
یونگی به او نگاه کرد.
اشک از گوشهی چشمش پایین آمد.
آرام گفت:
— مامانت خیلی دوستت داشت.
صدایش لرزید.
— خیلی...
دستش را روی سر کوچک یونا کشید.
— قول میدم مراقبت باشم.
اما وقتی به نوزاد نگاه میکرد...
هر بار چهرهی سورا جلوی چشمش میآمد.
و همان شب، زندگی یونگی برای همیشه تغییر کرد.
او همسرش را از دست داده بود...
اما دختری داشت که آخرین یادگار سورا بود.
و هیچکس نمیدانست شش سال بعد...
همین دختر کوچک، دلیل باز شدن دوبارهی بزرگترین راز زندگی سورا خواهد شد.
ادامه دارد.....🌙
#رمان#فیک
- ۱۳.۵k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط