## «ماه، بوی باران میدهد»
## «ماه، بوی باران میدهد»
### پارت دهم: محاکمۀ دو قبیله
مهِ غلیظی روی رودخانه نشسته بود. نور خورشیدِ رنگپریدهی صبحگاهی از میان شاخههای درختان عبور میکرد، اما هوا همچنان سرد و سنگین بود.
جنگجویان قبیلهی گرگهای خاکستری تهیونگ و جونگکوک را به میان اردوگاه مرکزی هدایت کردند. آلفای قبیلهی خاکستری روی سکوی چوبی بلندی ایستاده بود؛ مردی بلندقامت با چشمهای خاکستریِ خیرهکننده و نشانهای کهنه روی پوستینش. نگاهش روی تهیونگ قفل شد.
«جرئت کردی به قلمرو دشمن بری، زنده برگردی، و حالا با پسرِ آلفای ماهسپید اینجایی؟» صدایش در سکوت اردوگاه پیچید. «تورو به جرم خیانت و ارتباط با دشمن آوردن.»
تهیونگ سرش را بالا گرفت. لنگان جلو آمد، اما قدمهایش محکم بود. مدارک خیس و خونآلود را روی میز چوبی جلوی آلفا گذاشت.
«من خیانت نکردم. جنگی که تو این چند سال برای شروعش اصرار داشتی، کارِ قبیلهی ماهسپید نبود... کارِ خودِ آلفای ماهسپید بود که با نقشهی پنهانی میخواست هر دو قبیله رو نابود کنه تا قدرت مطلق بشه.»
آلفا با خشم غرید: «فکر میکنی با چند تا کاغذ ساختگی میتونی روی کار خودت سرپوش بذاری؟»
جونگکوک جلو رفت. قامتش را مقابل آلفای خاکستری راست کرد و با صدایی که هیچ اثری از ترس نداشت، گفت:
«کاغذها ساختگی نیستند. من خودم اونها رو از گاوصندوق پدرم بیرون کشیدم. مهرهای روی اسناد رو نگاه کن؛ امضای شخصیِ آلفای ماهسپید روشونه. همون کسی که به دروغ به شما گفت گرگهای خاکستری به مرز حمله کردن.»
در اردوگاههمهمهای بلند شد. جنگجوها به یکدیگر نگاه میکردند.
آلفای خاکستری نامهها را برداشت. نگاهی به مهرها و دستخط انداخت. رنگ چهرهاش تغییر کرد. سالها بود که برادرش در جنگ اولیه کشته شده بود و او به انتقام خون او میجنگید؛ اما حالا حقیقت مثل تیغی برنده همهچیز را دگرگون میکرد.
«اگر راست میگی... چرا پدرت باید این کار رو بکنه؟»
جونگکوک تلخ لبخند زد.
«برای قدرت. برای اینکه هیچوقت صلحی بین دو قبیله نباشه.»
پیش از آنکه آلفا بتواند پاسخی دهد، صدای غرش عجیبی از سمت مرز بلند شد. زمین زیر پا لرزید. نگهبانی با سرعت به درون اردوگاه دوید و فریاد زد:
«آلفا! لشکر ماهسپید... داره به مرز حمله میکنه! آلفای بزرگ خودش با نیروهاش جلو اومده!»
آلفای خاکستری شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و فریاد زد:
«جنگجوها آماده باشید!»
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
«پدرت دستبردار نیست.»
جونگکوک شمشیرش را محکمتر در دست فشرد. نگاهش را به تهیونگ دوخت؛ نگاهی که دیگر تردیدی در آن نبود.
«این بار من روبهروش میایستم. نه به عنوان پسرش... بلکه به عنوان کسی که میخواد این بازی رو تموم کنه.»
تهیونگ دستش را روی دست جونگکوک گذاشت، روی قبضهی شمشیر.
«تنها نیستی.»
و دو قبیله، برای نخستین بار نه در برابر هم، بلکه در کنار یکدیگر، به سمت مرز روانه شدند تا به جنگِ سالیانهی دروغین پایان دهند.
### پارت دهم: محاکمۀ دو قبیله
مهِ غلیظی روی رودخانه نشسته بود. نور خورشیدِ رنگپریدهی صبحگاهی از میان شاخههای درختان عبور میکرد، اما هوا همچنان سرد و سنگین بود.
جنگجویان قبیلهی گرگهای خاکستری تهیونگ و جونگکوک را به میان اردوگاه مرکزی هدایت کردند. آلفای قبیلهی خاکستری روی سکوی چوبی بلندی ایستاده بود؛ مردی بلندقامت با چشمهای خاکستریِ خیرهکننده و نشانهای کهنه روی پوستینش. نگاهش روی تهیونگ قفل شد.
«جرئت کردی به قلمرو دشمن بری، زنده برگردی، و حالا با پسرِ آلفای ماهسپید اینجایی؟» صدایش در سکوت اردوگاه پیچید. «تورو به جرم خیانت و ارتباط با دشمن آوردن.»
تهیونگ سرش را بالا گرفت. لنگان جلو آمد، اما قدمهایش محکم بود. مدارک خیس و خونآلود را روی میز چوبی جلوی آلفا گذاشت.
«من خیانت نکردم. جنگی که تو این چند سال برای شروعش اصرار داشتی، کارِ قبیلهی ماهسپید نبود... کارِ خودِ آلفای ماهسپید بود که با نقشهی پنهانی میخواست هر دو قبیله رو نابود کنه تا قدرت مطلق بشه.»
آلفا با خشم غرید: «فکر میکنی با چند تا کاغذ ساختگی میتونی روی کار خودت سرپوش بذاری؟»
جونگکوک جلو رفت. قامتش را مقابل آلفای خاکستری راست کرد و با صدایی که هیچ اثری از ترس نداشت، گفت:
«کاغذها ساختگی نیستند. من خودم اونها رو از گاوصندوق پدرم بیرون کشیدم. مهرهای روی اسناد رو نگاه کن؛ امضای شخصیِ آلفای ماهسپید روشونه. همون کسی که به دروغ به شما گفت گرگهای خاکستری به مرز حمله کردن.»
در اردوگاههمهمهای بلند شد. جنگجوها به یکدیگر نگاه میکردند.
آلفای خاکستری نامهها را برداشت. نگاهی به مهرها و دستخط انداخت. رنگ چهرهاش تغییر کرد. سالها بود که برادرش در جنگ اولیه کشته شده بود و او به انتقام خون او میجنگید؛ اما حالا حقیقت مثل تیغی برنده همهچیز را دگرگون میکرد.
«اگر راست میگی... چرا پدرت باید این کار رو بکنه؟»
جونگکوک تلخ لبخند زد.
«برای قدرت. برای اینکه هیچوقت صلحی بین دو قبیله نباشه.»
پیش از آنکه آلفا بتواند پاسخی دهد، صدای غرش عجیبی از سمت مرز بلند شد. زمین زیر پا لرزید. نگهبانی با سرعت به درون اردوگاه دوید و فریاد زد:
«آلفا! لشکر ماهسپید... داره به مرز حمله میکنه! آلفای بزرگ خودش با نیروهاش جلو اومده!»
آلفای خاکستری شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و فریاد زد:
«جنگجوها آماده باشید!»
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
«پدرت دستبردار نیست.»
جونگکوک شمشیرش را محکمتر در دست فشرد. نگاهش را به تهیونگ دوخت؛ نگاهی که دیگر تردیدی در آن نبود.
«این بار من روبهروش میایستم. نه به عنوان پسرش... بلکه به عنوان کسی که میخواد این بازی رو تموم کنه.»
تهیونگ دستش را روی دست جونگکوک گذاشت، روی قبضهی شمشیر.
«تنها نیستی.»
و دو قبیله، برای نخستین بار نه در برابر هم، بلکه در کنار یکدیگر، به سمت مرز روانه شدند تا به جنگِ سالیانهی دروغین پایان دهند.
- ۲۰۴
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط