{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواهشا بخونید از دستش ندید#منوخانومم

خواهشا بخونید از دستش ندید#منوخانومم
خانمم همیشه میگفت دوستت دارم؛ من هم گذرا می‌گفتم منم همینطور عزیزم. از همان حرف‌هایی که مردها از زنها می‌شنوند و قدرش را نمی‌دانند.

همیشه شیطنت داشت. آنقدر قربان صدقه‌ام می‌رفت که گاهی با خودم می‌گفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟!!!

یک شب کلافه بود، یا دلش میخواست حرف بزند، می‌دانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمی‌شد مفصل صحبت کنم، من برای فرار از حرف گفتم: می‌بینی که وقت ندارم، من هرکاری می‌کنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بدموقع مانند کَنه به من می‌چسبی!

گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمی‌شدی. این را که گفت از کوره در رفتم، گفتم خدا کنه تا صبح نباشی. بی‌اختیار این حرف را زدم...!

این را که گفتم خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...

بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم، موهای بلندش رها بود و چهره‌اش با شبهای قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم؛ افتخار کردم که زیباترین زن دنیا را دارم لبخند بی‌روحی زد. نفس عمیقی کشید و خوابیدیم. آن شب خوابم عمیق بود، اصلا بیدار نشدم...

از آن شب پنج سال می‌گذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته‌ام! هزاران سوال ذهنم را می‌خورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده‌ام.

گاهی با خود می‌گویم مگر یک جمله در عصبانیت می‌تواند یک نفر را بکشد! مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد؟!!!

همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود. شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی می‌پوشید و من در دلم به شوق می‌آمدم از دیدنش اما در ظاهر نه...

بعد مرگش دنبال چیزی می‌گشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه آنجا بود، پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود؛ تمام دنیا را روی سرم آوار کرد، خانواده‌اش خواسته بودند که پزشک قانونی، چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم...

آنشب می‌خواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد. حالا هرشب لباسش را در آغوش می‌گیرم و هزاران بار از او معذرت می‌خواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد.

حالا فهمیدم، گاهی به یک حرف چنان دلی می‌شکند که قلبی از تپش می‌ایستد. باید بیشتر مواظب حرفها بود؛ گاهی زود دیر می‌شود...!
دیدگاه ها (۲)

اینکه بگویم تو را دوست دارم یا عاشقت هستم حرف دقیقی نیست بهت...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

دزیره،شاید اگر آن روزها می‌دانستم بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار از ...

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

عاشقانه های شبنم

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

البته که قبلا حضرت اقا فرمودن مراقب گوشهایتان در مقابل

بعضی آدما حتی از دور هم عزیزترین جای قلبتندلت براشون تنگ می‌...

اون لحظه که فکر می‌کنن چون همیشه می‌خندی، چیزی از غصه حالیت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط