Bluelock scenario p.t 1
Weird pregnancy craving at 03:00 A.M
مثل اینکه ویار های عجیب بارداری ساعت ۳ نصف شب سراغت اومدن…پارت اول ✨
✿شخصیت های بالغ!✿
Isagi Yoichi / ایساگی یویچی
وقتی به شونه اش ضربه زدی سریع از خواب پرید و روی تخت نیم خیز شد و با چشمای گرد شده بهت نگاه کرد.
ایساگی حتی توی خواب هم آماده انجام دادن هرکاری که تو و اون کوچولو ازش میخواستید بود: «درد داری؟ حالت بد شد؟ آب میخوای؟» اما وقتی که بهش گفتی دلت هوس بستنی وانیلی با تیکه های خورد شده نگینی آناناس کرده موضوع رو متوجه شد و یه لحظه با خودش فکر کرد: «آناناس نداریم، باید برم بخرم»
و تو اون رو دیدی که با سرعت هرچه تمام لباس هاش رو پوشید تا بره و به دستور تو و کوچولوی توی شکمت عمل کنه.
Bachira Meguru / باچیرا مگورو
چندین بار مجبور بودی باچیرا رو تکون بدی تا بالاخره از خواب بیدار شه و با چشمای عسلیش بهت نگاه کنه.
کاملا گیج و منگ بود: «بچه…داره به دنیا میاد؟» چشمای خودشو با پشت دستش مالوند و روی تخت نیم خیز شد، وقتی بهش گفتی که دلت هوس پاستیل ترش با خیارشور کرده انگار یک چیزی درون مغزش جرقه زد: «این ایده خیلی خلاقانه ایه، هیولا کوچولومون واقعا باهوشه!» شکمت رو نوازش کرد و بوسه ای روی گونه ات زد.
از شدت توی خواب و بیداری بودنش، اگر یادآوریش نمیکردی نزدیک بود بدون هیچ تیشرتی و با شلوارک چهارخونه بره بیرون تا پاستیل بگیره.
Itoshi Rin / ایتوشی رین
رین خواب خیلی سبکی داره، کافی بود اسمشو دو بار بگی تا از خواب بیدار شه.
در حالی که ساعدش رو روی پیشونیش گذاشته بود میتونستی نگرانی رو توی چشمای خوابالودش ببینی و وقتی بهش گفتی که دلت هوس چای سبز کرده، اهی کشید: «اون جنین نمیتونه تا فردا صبح صبر کنه؟» اما وقتی چشمات رو دید که کم کم داشتن پر اشک میشدن سریع از روی تخت بلند شد: «باشه باشه گریه نکن، الان میرم برات درست میکنم»
با وجود اینکه چندین بار داشت موقع راه رفتن میخورد توی در و دیوار اخرش با یه فنجون چای سبز وارد اتاق شد.
Barou Shoei / بارو شوئی
خوابش یکم سنگینه در حدی که باید چندین بار تکونش میدادی که اخرش عین جن زده ها از خواب بپره.
«کی این وقتی شب دلش سیب زمینی سرخ کرده و بستنی میخواد؟!» در حالی که داشت با غرغر از روی تخت بلند میشد و دمپایی هاش رو میپوشید گفت. خیلی میخواستی جوابشو با این بچه خودته که هوس همچین چیزی کرده بدی اما…به دلایلی بارو با سرعت هر چه تمام تر به اشپزخونه رفته بود و مشغول درست کردن چیزی که میخواستی بود.
وقتی وارد اتاق شد ظرف بستنی و بشقاب سیب زمینی سرخ کرده رو توی دستش دیدی: «با بستنی مثل سس رفتار نکن و جدا بخورشون.»
Karasu Tabito / کاراسو تابیتو
ناخونکی به لپش زدی تا بیدارش کنی، چشماش رو به آرومی باز کرد، نگاهش رو به صورت مظلومت داد.
وقتی بهش گفتی دلت هوس توت فرنگی اغشته در سس کچاپ کرده چندبار پلک زد که مطمئن شه خواب نمیبینه و تو واقعا داری همچین درخواستی ازش میکنی: «هیچوقت فکر نمیکردم ساعت سه نصف شب همچین خواسته ای ازم داشته باشی.» در حالی که غرغر میکرد از روی تخت بلند شد تا به اشپزخونه بره.
با یه سینی پر از توت فرنگی و البته شکلات برگشت چون مطمئن بود خوردن توت فرنگی و سس کچاپ قطعا باعث دلدردت میشه، اون فقط میخواست ازت مراقبت کنه که با کتکی از سمت تو مواجه شد چرا که به حرف کوچولوی تو شکمت گوش نکرده بود و سس کچاپ نیاورد.
Kaiser Michael / کایزر مایکل
اسمشو چند بار صدا زدی تا وقتی که چشماش رو به آرومی باز کرد و بهت نگاه کرد.
نزاشت حتی حرفت رو بگی، بوسه ای روی پیشونیت زد و از روی تخت بلند شد، خودش متوجه شده بود تنها دلیلی که میتونستی این وقت شب از خواب بیدارش کنی این بود که دلت هوس یه چیزی کرده بود: «کاشکی اون بچه فضایی یه چیز خوشمزه هوس کرده باشه.»
به هر حال سعی کرد حواستو از این موضوع پرت کنه و به جاش یه غذای خوشمزه درست کنه، امیدوارم سر اینکه به حرفت گوش نداد و نزاشت و نارنگی و پنیر سفید رو باهم بخوری از دستش ناراحت نشی.
.
.
.
لطفا مثل همیشه برای پارت دوم صبور باشید گذاشته میشه:)
هروقت که پست میزارم میبینم بعد فقط چند دقیقه حدود ۲۰ تا نوتیف برام اومده و من بسیار ذوق میکنم هم بخاطر استقبالتون و هم بخاطر خوندن کامنتاتون😭✨
خلاصه خیلییییی ممنونم تمام تلاشمو میکنم که هم به چنل و هم به پیج برسم😭🩵
Tags 🏷️
#سناریو #بلولاک #فنفیکشن #رین #ایساگی #کایزر #قفل_ابی
مثل اینکه ویار های عجیب بارداری ساعت ۳ نصف شب سراغت اومدن…پارت اول ✨
✿شخصیت های بالغ!✿
Isagi Yoichi / ایساگی یویچی
وقتی به شونه اش ضربه زدی سریع از خواب پرید و روی تخت نیم خیز شد و با چشمای گرد شده بهت نگاه کرد.
ایساگی حتی توی خواب هم آماده انجام دادن هرکاری که تو و اون کوچولو ازش میخواستید بود: «درد داری؟ حالت بد شد؟ آب میخوای؟» اما وقتی که بهش گفتی دلت هوس بستنی وانیلی با تیکه های خورد شده نگینی آناناس کرده موضوع رو متوجه شد و یه لحظه با خودش فکر کرد: «آناناس نداریم، باید برم بخرم»
و تو اون رو دیدی که با سرعت هرچه تمام لباس هاش رو پوشید تا بره و به دستور تو و کوچولوی توی شکمت عمل کنه.
Bachira Meguru / باچیرا مگورو
چندین بار مجبور بودی باچیرا رو تکون بدی تا بالاخره از خواب بیدار شه و با چشمای عسلیش بهت نگاه کنه.
کاملا گیج و منگ بود: «بچه…داره به دنیا میاد؟» چشمای خودشو با پشت دستش مالوند و روی تخت نیم خیز شد، وقتی بهش گفتی که دلت هوس پاستیل ترش با خیارشور کرده انگار یک چیزی درون مغزش جرقه زد: «این ایده خیلی خلاقانه ایه، هیولا کوچولومون واقعا باهوشه!» شکمت رو نوازش کرد و بوسه ای روی گونه ات زد.
از شدت توی خواب و بیداری بودنش، اگر یادآوریش نمیکردی نزدیک بود بدون هیچ تیشرتی و با شلوارک چهارخونه بره بیرون تا پاستیل بگیره.
Itoshi Rin / ایتوشی رین
رین خواب خیلی سبکی داره، کافی بود اسمشو دو بار بگی تا از خواب بیدار شه.
در حالی که ساعدش رو روی پیشونیش گذاشته بود میتونستی نگرانی رو توی چشمای خوابالودش ببینی و وقتی بهش گفتی که دلت هوس چای سبز کرده، اهی کشید: «اون جنین نمیتونه تا فردا صبح صبر کنه؟» اما وقتی چشمات رو دید که کم کم داشتن پر اشک میشدن سریع از روی تخت بلند شد: «باشه باشه گریه نکن، الان میرم برات درست میکنم»
با وجود اینکه چندین بار داشت موقع راه رفتن میخورد توی در و دیوار اخرش با یه فنجون چای سبز وارد اتاق شد.
Barou Shoei / بارو شوئی
خوابش یکم سنگینه در حدی که باید چندین بار تکونش میدادی که اخرش عین جن زده ها از خواب بپره.
«کی این وقتی شب دلش سیب زمینی سرخ کرده و بستنی میخواد؟!» در حالی که داشت با غرغر از روی تخت بلند میشد و دمپایی هاش رو میپوشید گفت. خیلی میخواستی جوابشو با این بچه خودته که هوس همچین چیزی کرده بدی اما…به دلایلی بارو با سرعت هر چه تمام تر به اشپزخونه رفته بود و مشغول درست کردن چیزی که میخواستی بود.
وقتی وارد اتاق شد ظرف بستنی و بشقاب سیب زمینی سرخ کرده رو توی دستش دیدی: «با بستنی مثل سس رفتار نکن و جدا بخورشون.»
Karasu Tabito / کاراسو تابیتو
ناخونکی به لپش زدی تا بیدارش کنی، چشماش رو به آرومی باز کرد، نگاهش رو به صورت مظلومت داد.
وقتی بهش گفتی دلت هوس توت فرنگی اغشته در سس کچاپ کرده چندبار پلک زد که مطمئن شه خواب نمیبینه و تو واقعا داری همچین درخواستی ازش میکنی: «هیچوقت فکر نمیکردم ساعت سه نصف شب همچین خواسته ای ازم داشته باشی.» در حالی که غرغر میکرد از روی تخت بلند شد تا به اشپزخونه بره.
با یه سینی پر از توت فرنگی و البته شکلات برگشت چون مطمئن بود خوردن توت فرنگی و سس کچاپ قطعا باعث دلدردت میشه، اون فقط میخواست ازت مراقبت کنه که با کتکی از سمت تو مواجه شد چرا که به حرف کوچولوی تو شکمت گوش نکرده بود و سس کچاپ نیاورد.
Kaiser Michael / کایزر مایکل
اسمشو چند بار صدا زدی تا وقتی که چشماش رو به آرومی باز کرد و بهت نگاه کرد.
نزاشت حتی حرفت رو بگی، بوسه ای روی پیشونیت زد و از روی تخت بلند شد، خودش متوجه شده بود تنها دلیلی که میتونستی این وقت شب از خواب بیدارش کنی این بود که دلت هوس یه چیزی کرده بود: «کاشکی اون بچه فضایی یه چیز خوشمزه هوس کرده باشه.»
به هر حال سعی کرد حواستو از این موضوع پرت کنه و به جاش یه غذای خوشمزه درست کنه، امیدوارم سر اینکه به حرفت گوش نداد و نزاشت و نارنگی و پنیر سفید رو باهم بخوری از دستش ناراحت نشی.
.
.
.
لطفا مثل همیشه برای پارت دوم صبور باشید گذاشته میشه:)
هروقت که پست میزارم میبینم بعد فقط چند دقیقه حدود ۲۰ تا نوتیف برام اومده و من بسیار ذوق میکنم هم بخاطر استقبالتون و هم بخاطر خوندن کامنتاتون😭✨
خلاصه خیلییییی ممنونم تمام تلاشمو میکنم که هم به چنل و هم به پیج برسم😭🩵
Tags 🏷️
#سناریو #بلولاک #فنفیکشن #رین #ایساگی #کایزر #قفل_ابی
- ۳۶.۵k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط