رفتیم روتختی بخریم . قیمت یک مدل را پرسیدم.

رفتیم روتختی بخریم . قیمت یک مدل را پرسیدم.
طرف گفت سیصد و سی تومن ولی شما سیصد بدید ، داشتیم از مغازه می آمدیم بیرون پشت سرمان میخندید داد زد آقا بیا دویست ببر .
این داستان توی چند تا مغازه دیگر هم تکرار شده .

این اسمش کاسبی نیست
کوچولوها از هم می دزدند و گنده ها از همه .
اوضاع لجن مالیست

دستهایی که توی جیب هم میکنیم تمیز بیرون نخواهد آمد ، این دستها دیگر هرگز با هیچ آب و صابونی شسته نخواهد شد
و ما با همین دستهای کثیف تا آخر عمرمان غذا خواهیم خورد ، بغل خواهیم کرد ، کف خواهیم زد ، دست خواهیم داد ، دعا خواهیم کرد
و یک روز هم با همین دست کثیف با دنیا خداحافظی خواهیم کرد!
دیدگاه ها (۵)

💎 فکر می‌کردیم داریم روتختی می‌خریم؛ نمی‌دانستیم قرار است با...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۷ویو راوی بعد از...

**پارت ۲۷**دیدنِ اون عکس‌ها روی میز، تمامِ دنیام رو لرزوند. ...

p3

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

وقتی...(پارت پنجم)

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۴:جو...

Part "72"☆ویو تهیونگ☆یک ماه از به دنیا آمدن آرا می‌گذشت. توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط