رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل شانزدهم : دختری که نگاه‌ها را به خودش جلب کرد

جمعه صبح، ملیسا جلوی آینه ایستاده بود.

چند دست لباس روی تختش پخش شده بود، اما بالاخره همون لباسی رو انتخاب کرد که از همه بیشتر دوستش داشت؛ لباسی شیک و خوش‌رنگ که بهش می‌اومد.

موهاش رو به زیباترین شکلی که می‌تونست بست و چند تار مو رو کنار صورتش آزاد گذاشت. بعد هم کمی آرایش کرد؛ به‌اندازه‌ای که چهره‌اش ظریف‌تر و چشم‌هاش درخشان‌تر به نظر برسن.

وقتی آماده شد، یک بار دیگه خودش رو توی آینه نگاه کرد.

برای چند لحظه لبخند زد.

امروز قرار نبود برای جلب توجه کسی تلاش کنه. فقط دلش می‌خواست روز خوبی داشته باشه؛ روزی که خودش انتخابش کرده بود.

گوشی‌اش زنگ خورد.

آیومی بود.

ـ ملیسا، من رسیدم!

ـ الان میام.

ملیسا کیفش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.

مادرش که در آشپزخونه بود، با دیدنش لبخند زد.

ـ عزیزم، چقدر قشنگ شدی!

ملیسا کمی خجالت کشید.

ـ ممنون مامان.

ـ خوش بگذره. هر وقت خواستی برگردی، بهم زنگ بزن.

ملیسا خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت.

***

وقتی به ورودی پاساژ رسید، آیومی با دیدنش برای لحظه‌ای مکث کرد.

ـ وای، ملیسا!

ملیسا با تعجب نگاهش کرد.

ـ چیه؟

ـ تو امروز واقعاً فوق‌العاده شدی!

ملیسا خندید و گونه‌هاش کمی سرخ شد.

ـ مرسی!

آیومی دستش رو گرفت و با هیجان گفت:

ـ بیا بریم، بقیه منتظرن!

چند دقیقه بعد، به محل قرار رسیدن.

سه دختر کنار یکی از مغازه‌ها ایستاده بودن و با هم حرف می‌زدن. کمی عقب‌تر هم چند پسر دیده می‌شدن.

وقتی ملیسا و آیومی نزدیک شدن، یکی از دخترها وسط حرفش مکث کرد.

ـ صبر کن... ملیسا؟

دختر دیگه با تعجب از سر تا پاش رو نگاه کرد.

ـ وای، چقدر تغییر کردی! اصلاً فکر نمی‌کردم این‌قدر بهت بیاد!

ملیسا لبخند کوچیکی زد.

ـ ممنون.

آیومی با رضایت گفت:

ـ بهتون گفته بودم که باید امروز با ما بیاد!

یکی از پسرها که تا اون لحظه مشغول صحبت با دوستش بود، برگشت.

ـ این همون ملیساست؟

دوستش نگاهی به ملیسا انداخت.

ـ آره، خودشه.

ـ عجب! امروز اصلاً شبیه روزهای مدرسه نیستی!

چند نفر خندیدن و ملیسا از تعریف‌هاشون تشکر کرد.

اما نگاهش برای لحظه‌ای به گروه پسرها افتاد.

کایزن هم اونجا بود.

مثل همیشه لباس ساده و مرتبی پوشیده بود و دست‌هاش رو توی جیبش گذاشته بود. دوست‌هاش مشغول صحبت بودن، ولی خودش ساکت ایستاده بود.

نگاهش برای چند ثانیه روی ملیسا موند.

نه لبخندی زد، نه تعریفی کرد و نه چیزی گفت.

فقط نگاهش رو برگردوند و دوباره به حرف دوستش گوش داد.

ملیسا هم چیزی نگفت.

نمی‌خواست از سکوتش نتیجه‌ای بگیره یا منتظر واکنشی از طرفش بمونه.

آیومی دست زد و گفت:

ـ خب! اول بریم لباس ببینیم یا مستقیم بریم طبقهٔ کافه‌ها؟

یکی از دخترها جواب داد:

ـ اول خرید! من از صبح منتظرم!

همه به سمت پله‌برقی راه افتادن.

ملیسا کنار آیومی حرکت می‌کرد و با بقیه دربارهٔ مغازه‌ها حرف می‌زد.

برای اولین بار، لازم نبود مدام فکر کنه آیا کسی متوجه حضورش شده یا نه.

اون‌ها باهاش حرف می‌زدن، نظرش رو می‌پرسیدن و منتظر می‌موندن تا همراهشون بشه.

در همین حین، کایزن چند قدم عقب‌تر از بقیه حرکت می‌کرد.

یکی از دوست‌هاش چیزی ازش پرسید و اون هم کوتاه جواب داد.

اما وقتی گروه وارد اولین مغازه شد، نگاهش برای لحظه‌ای به ملیسا افتاد که با آیومی مشغول دیدن لباس‌ها بود.

بعد بدون اینکه چیزی بگه، نگاهش رو به سمت دیگه‌ای چرخوند.

هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.

حداقل هنوز.
دیدگاه ها (۰)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 29ویولت و هوسوک از مهمان‌خانه بیرون ...

ᴘᴀʀᴛ۳۷ | اولین قدمروز مسابقه طراحی رسید.آرا از صبح کمی استرس...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏ویو اِریااِریا هنوز کنار پنجره ایستاده...

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

چند پارتی تهیونگ

چند پارتی بازیچه

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

چند پارتی جیمین پارت هشتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط