{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم:

پارت پنجم:
داستان از دیدگاه جونگکوک: چند روز بود که دوتاشونم با هم بیرون می‌رفتند ، با هم بودن این دو نفر مورد توجه خیلی از هم‌دانشگاهی های تهیونگ و هم محله ای های جونگکوک بود ، همسایه بغلی تهیونگ با مامان تهیونگ دوست بودن ، اون که چند روزی بود مرد میانسالی رو با پسر جوانی چون تهیونگ میدید ، به مامان تهیونگ زنگ زد و گفت که تا چند روز دیگه به کره برگرد .
عصر بود ، تهیونگ در آشپزخانه بود ، مامان بزرگش گفته بود که برای شام سوپ هویج بپزه ، هویج هارو خورد میکرد که زنگ در زد ، کنجکاو شد ، امروز با جونگکوک قراری نداشت پس کی‌ بود که در رو میزد ؟ در رو باز کرد ، خواب میدید؟ مامانش جلوی در بود ، با چمدونش . سلام کرد مامانش اونو بغل کرد و داخل شد ، تهیونگ میدونست که با وجود مامانش ارتباطش با جونگکوک سخت میشه .
( چند روز بعد)
مامانش تهیونگ و جونگکوک رو جلوی دانشگاه دیده بود و کل جریان رو فهمیده بود ، چند روزی بود که هر روز با تهیونگ دعوا میکرد ، طوری شد که یک هفته به دانشگاه نرفت و خونه موند و فقط گریه کرد ، جونگکوک هم موضوع اومدن مامان تهیونگ رو میدونست و زیاد فشار وارد نمی‌کرد اما هر کاری میکرد که تهیونگ رو یکم راحت باشه و خیالش آسون بشه که جونگکوک رو هنوزم داره .
اما تهیونگ میدونست که تا زمانی که تهیونگ با جونگکوک قطع رابطه نکرده مامانش دست بردار نیست برای همین برنامه ریزی کرد که یه جوری از مامانش فرار کنه .
حالا برنامش رو هم پارت بعدی میفهمید 😂
عزیزان اینم پارت پنجم 🪷
دیدگاه ها (۰)

گل خونی پارت 50- باشع خداحافظ عزیزمجونگکوک گوشی رو قطع کرد ر...

# قولی_که_شکست ###پارت ۵ تهیونگ گفت : _اره .. ولی شِش هاشو ...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

پارت سیزدهم شب کنار ساحل نشستیم.سرم رو روی شانه‌ی جونگکوک گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط