{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍓 مشتری همیشگی 🍰

🍓 مشتری همیشگی 🍰
فصل دوم : پارت ۱۱
روز بعد، نامیرا جلوی آینه ایستاده بود.
به خودش نگاه کرد.
«فقط یه شامه.»
لباسش را مرتب کرد.
«یه شام ساده.»
موهایش را مرتب کرد.
«با یه مشتری.»
مکث کرد.
«که دیگه مشتری نیست...»
همان لحظه زنگ در خانه به صدا درآمد.
نامیرا نفس عمیقی کشید.
تهیونگ پشت در بود.
لباس ساده‌ای پوشیده بود و وقتی نامیرا را دید، چند ثانیه ساکت ماند.
نامیرا پرسید:
«چیه؟»
تهیونگ لبخند زد.
«هیچی.»
«پس چرا نگاه می‌کنی؟»
«فکر کنم امشب شیرینی‌فروشی باید تعطیل می‌کرد.»
نامیرا خندید.
«چرا؟»
«چون مدیرش زیادی خوشگل شده.»
نامیرا گونه‌هایش گرم شد.
«بریم؟»
تهیونگ در را باز کرد.
«با کمال میل.»
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۶

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

پارت ۲۵

💋فیلیکس و می سان 💋

.......//برده ی زیبا//........

صبح روز مهمانی، ا.ت زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت.وقتی چن...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲7کانگ جون با عجله برگشت داخل.— ر...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط