یه خلافکار یا یه عاشق پارت ۳
بعد مسابقه:
باجی و دوستاش داشتن توی شهر میچرخیدن اما باجی اصلا حواسش نبود
همش به دختری که امروز دیده بود فکر میکرد میخواست برای یه بارم که شده اونو ببینه
اونا داشتن میرفتن سمت هتلشون که دیدن همه جا آتیش گرفته اونا مونده بودن که چیکار کنن شب کجا بمونن؟
کیتی: وای مثل اینکه آواره شدید
اونا سرشونو برگردوندن و کیتی رو دیدن
کیتی: اگه بخواین میتونید تا یه جای دیگه رو پیدا کنین پیش من بمونین
باجی: چرا کمکمون میکنی؟
کیتی :شما مهمون مایید وظیفه من کمک کردنه از طرفی میدونم وقتی تیاز به یکی داری که کمکت و هیچکس نیست چه حسی داره
اونا همراه کیتی به سمت خونش راه اوفتادن
مایکی: راستی اسمت چیه؟
کیتی: کیریستال ولی بقیه کیتی صدام میکنن
اونا رسیدن کیتی درو باز کرد و وارد شدن
کیتی: خب رسیدیم تالیییی بدو بیا مهمون داریم.
ناگهان یه دختر حدوداً شیش ساله اومد پایین
تالی: سلام خوش اومدید
کیتی روی زانوهاش نشست و دستاشو باز کرد و دختر کوچولو با دو پرید تو بغل دخترک کیتی اونو بلند کرد و گفت
کیتی: این خانم کوچولو خواهر منه تالی ....سلام کن تالی
تالی: سلاام
مایکی: ای خودااا چه نازی تو
مایکی و تالی خیلی زود باهم جور شدن
کیتی من برم شام درست کنم
ران: یعنی این دوتا تنها زندگی میکنن پس پدر مادرشون کجان؟
ریندو: هی فسقل مامان بابات کجان
تالی: خواهرم میگه اونا پیش خدان راستش من تاحالا ندیدمشون
پسرا که تازه دوزازیشون افتاده بود فهمیدن چخبره کیتی دست خالی داشت تالی رو بزرگ میکرد
باجی و دوستاش داشتن توی شهر میچرخیدن اما باجی اصلا حواسش نبود
همش به دختری که امروز دیده بود فکر میکرد میخواست برای یه بارم که شده اونو ببینه
اونا داشتن میرفتن سمت هتلشون که دیدن همه جا آتیش گرفته اونا مونده بودن که چیکار کنن شب کجا بمونن؟
کیتی: وای مثل اینکه آواره شدید
اونا سرشونو برگردوندن و کیتی رو دیدن
کیتی: اگه بخواین میتونید تا یه جای دیگه رو پیدا کنین پیش من بمونین
باجی: چرا کمکمون میکنی؟
کیتی :شما مهمون مایید وظیفه من کمک کردنه از طرفی میدونم وقتی تیاز به یکی داری که کمکت و هیچکس نیست چه حسی داره
اونا همراه کیتی به سمت خونش راه اوفتادن
مایکی: راستی اسمت چیه؟
کیتی: کیریستال ولی بقیه کیتی صدام میکنن
اونا رسیدن کیتی درو باز کرد و وارد شدن
کیتی: خب رسیدیم تالیییی بدو بیا مهمون داریم.
ناگهان یه دختر حدوداً شیش ساله اومد پایین
تالی: سلام خوش اومدید
کیتی روی زانوهاش نشست و دستاشو باز کرد و دختر کوچولو با دو پرید تو بغل دخترک کیتی اونو بلند کرد و گفت
کیتی: این خانم کوچولو خواهر منه تالی ....سلام کن تالی
تالی: سلاام
مایکی: ای خودااا چه نازی تو
مایکی و تالی خیلی زود باهم جور شدن
کیتی من برم شام درست کنم
ران: یعنی این دوتا تنها زندگی میکنن پس پدر مادرشون کجان؟
ریندو: هی فسقل مامان بابات کجان
تالی: خواهرم میگه اونا پیش خدان راستش من تاحالا ندیدمشون
پسرا که تازه دوزازیشون افتاده بود فهمیدن چخبره کیتی دست خالی داشت تالی رو بزرگ میکرد
- ۱۴.۱k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط