زیر نور ماه2 پارت 19
#زیر_نور_ماه
ᴘᴀʀᴛ 100:
+ لباساتو دربیار..همین الان..
- چ..چییی؟ چویا؟ میخای..چیکار میخای بکنی؟
از توی کشوی میزم یه دستبند دراوردم و یکی از دستاشو به میله کنار تاج تخت بستم
+ لابد چشمات هم لنزه اره؟
شوکه شده بود و هیچ واکنشی نمیتونست نشون بده
داد زدم: جوابمو بده
اروم سرشو تکون داد
- نه..بخدا چشمای خودمه..چرا؟..واسه چی یهو انقد واست مهم شده؟
هلش دادم روی تخت و رفتم بالا سرش
چهره اش از ترس داشت فریاد میزد ولی خودش حتی نمیتونست حرف بزنه
نفس عمیقی کشیدم و اروم گفتم: بچه خوبی باش و حرف نزن..کاری که تو فکر میکنی رو..قرار نیست بکنم..فقط میخام یچیزیو چک کنم..
- من...منظورت چیه؟ میخای چیکار کنی؟
جوابی ندادم و شروع کردم به باز کردن دکمه های پیرهنش
- چویا..چویا؟ تو رو خدا یه لحظه گوش کن..من..فقط یه دقه..هوم؟ صبر کن هی هی وایسا..
پوف کلافه ای کشیدم و نگاش کردم
+ چقد حرف میزنی سایتو.. بهت گفتم یه دقه لالمونی بگیر
دوباره شروع کرد به حرف زدن
بهش گوش ندادم و از روی میزم یه تیکه چسب برداشتم و زدم رو دهنش
+ خب..حالا ببینم چجوری میخای حرف بزنی
وقتی ساکت شد اخممو کمتر کردم و دوباره دستمو بردم سمت پیرهنش که یهو گوشیم زنگ خورد
+ بله؟..اخه الان؟..باشه چشم الان میام..
گوشیو قطع کردم و دوباره بهش نگاهی انداختم
چشماش پر از اشک بود
واسه یه لحظه دلم واسش سوخت..
اگه داشتم اشتباه میکردم چی..؟
اگه واقعا سایتو مارول یه ادم بود و دازای اوسامو هم یه ادم دیگه چی؟..
مهم نبود..
اون لحظه فقط میخاستم سی/نشو ببینم تا مطمئن بشم جای بخیه و زخمای اشنایی پیدا نمیکنم..
دوباره اخم کردم..ولی نه به اون شدت
+ همینجا میمونی تا برگردم..وای به حالته اگه تکون خورده باشی سایتو..فهمیدی یا نه؟
با چشمای پر از اشک همونطور که چسب روی دهنش بود سری به نشونه تایید تکون داد
چسبو از روی دهنش برداشتم و اروم گفتم: من زود برمیگردم..
رومو برگردوندم و بعد از اینکه لامپا رو خاموش کردم رفتم بیرون و درو هم قفل کردم
کارم خیلی طول نکشید و بعد از دو ساعت دوباره برگشتم خونه ولی..
+ لامپا..خاموش بود؟..
دستی توی سرم زدم
اصلا حواسم نبود که سایتو هنوز اینجاست و لامپا رو خاموش کرده بودم..
فوری رفتم سمت اتاقم ولی..یه نور بنفش رنگی از توی اتاق به چشم میخورد
+ هه..اره اره دستش رسیده شب خواب رو روشن کرده..انگار این دیوونه هم مثه دازای از تاریکی میترسه..
رفتم داخل
سایتو همینطور که هنوز یه دستش به میله تخت بسته شده بود، خیلی اروم خوابیده بود
ناخوداگاه لبخند زدم و رفتم جلوتر
+ من..چیکار کردم اخه..
دستشو اروم و بی صدا باز کردم و پتو رو روش انداختم
خودمم لباسامو عوض کردم و رفتم روی تخت، کنارش خودمو جا دادم ولی قبلش کلید شب خواب رو از بالای تخت زدم تا خاموش بشه
اروم اروم پلک زدم تا چشمام به تاریکی عادت کنه و بعد دوباره نگاهی به سایتو که خیلی اروم خوابیده بود انداختم
توی تاریکی..وقتی چشماش بسته بود و رنگ موهاش مشخص نبود، با دازای مو نمیزد..
دلم لک زده بود تا فقط یه بار دیگه اینطوری کنار خودم ببینمش.. ولی..
دیگه نتونستم بیشتر از این جلوی خودمو بگیرم و صورتمو بردم جلوتر و اروم ل/باشو بو/سیدم
همون طعم...
همون تلخی..
همون شیرینی..
لبخندی زدم و همونطور که داشتم غرق خواب میشدم زیر ل/ب گفتم: شبت بخیر، دازای..ماهی خالمخالیه من...
تا شب 15 لایک بخوره پارت بعدیو هم میزارم
ᴘᴀʀᴛ 100:
+ لباساتو دربیار..همین الان..
- چ..چییی؟ چویا؟ میخای..چیکار میخای بکنی؟
از توی کشوی میزم یه دستبند دراوردم و یکی از دستاشو به میله کنار تاج تخت بستم
+ لابد چشمات هم لنزه اره؟
شوکه شده بود و هیچ واکنشی نمیتونست نشون بده
داد زدم: جوابمو بده
اروم سرشو تکون داد
- نه..بخدا چشمای خودمه..چرا؟..واسه چی یهو انقد واست مهم شده؟
هلش دادم روی تخت و رفتم بالا سرش
چهره اش از ترس داشت فریاد میزد ولی خودش حتی نمیتونست حرف بزنه
نفس عمیقی کشیدم و اروم گفتم: بچه خوبی باش و حرف نزن..کاری که تو فکر میکنی رو..قرار نیست بکنم..فقط میخام یچیزیو چک کنم..
- من...منظورت چیه؟ میخای چیکار کنی؟
جوابی ندادم و شروع کردم به باز کردن دکمه های پیرهنش
- چویا..چویا؟ تو رو خدا یه لحظه گوش کن..من..فقط یه دقه..هوم؟ صبر کن هی هی وایسا..
پوف کلافه ای کشیدم و نگاش کردم
+ چقد حرف میزنی سایتو.. بهت گفتم یه دقه لالمونی بگیر
دوباره شروع کرد به حرف زدن
بهش گوش ندادم و از روی میزم یه تیکه چسب برداشتم و زدم رو دهنش
+ خب..حالا ببینم چجوری میخای حرف بزنی
وقتی ساکت شد اخممو کمتر کردم و دوباره دستمو بردم سمت پیرهنش که یهو گوشیم زنگ خورد
+ بله؟..اخه الان؟..باشه چشم الان میام..
گوشیو قطع کردم و دوباره بهش نگاهی انداختم
چشماش پر از اشک بود
واسه یه لحظه دلم واسش سوخت..
اگه داشتم اشتباه میکردم چی..؟
اگه واقعا سایتو مارول یه ادم بود و دازای اوسامو هم یه ادم دیگه چی؟..
مهم نبود..
اون لحظه فقط میخاستم سی/نشو ببینم تا مطمئن بشم جای بخیه و زخمای اشنایی پیدا نمیکنم..
دوباره اخم کردم..ولی نه به اون شدت
+ همینجا میمونی تا برگردم..وای به حالته اگه تکون خورده باشی سایتو..فهمیدی یا نه؟
با چشمای پر از اشک همونطور که چسب روی دهنش بود سری به نشونه تایید تکون داد
چسبو از روی دهنش برداشتم و اروم گفتم: من زود برمیگردم..
رومو برگردوندم و بعد از اینکه لامپا رو خاموش کردم رفتم بیرون و درو هم قفل کردم
کارم خیلی طول نکشید و بعد از دو ساعت دوباره برگشتم خونه ولی..
+ لامپا..خاموش بود؟..
دستی توی سرم زدم
اصلا حواسم نبود که سایتو هنوز اینجاست و لامپا رو خاموش کرده بودم..
فوری رفتم سمت اتاقم ولی..یه نور بنفش رنگی از توی اتاق به چشم میخورد
+ هه..اره اره دستش رسیده شب خواب رو روشن کرده..انگار این دیوونه هم مثه دازای از تاریکی میترسه..
رفتم داخل
سایتو همینطور که هنوز یه دستش به میله تخت بسته شده بود، خیلی اروم خوابیده بود
ناخوداگاه لبخند زدم و رفتم جلوتر
+ من..چیکار کردم اخه..
دستشو اروم و بی صدا باز کردم و پتو رو روش انداختم
خودمم لباسامو عوض کردم و رفتم روی تخت، کنارش خودمو جا دادم ولی قبلش کلید شب خواب رو از بالای تخت زدم تا خاموش بشه
اروم اروم پلک زدم تا چشمام به تاریکی عادت کنه و بعد دوباره نگاهی به سایتو که خیلی اروم خوابیده بود انداختم
توی تاریکی..وقتی چشماش بسته بود و رنگ موهاش مشخص نبود، با دازای مو نمیزد..
دلم لک زده بود تا فقط یه بار دیگه اینطوری کنار خودم ببینمش.. ولی..
دیگه نتونستم بیشتر از این جلوی خودمو بگیرم و صورتمو بردم جلوتر و اروم ل/باشو بو/سیدم
همون طعم...
همون تلخی..
همون شیرینی..
لبخندی زدم و همونطور که داشتم غرق خواب میشدم زیر ل/ب گفتم: شبت بخیر، دازای..ماهی خالمخالیه من...
تا شب 15 لایک بخوره پارت بعدیو هم میزارم
- ۲۶.۴k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط