طلسم چشای بانمکت/ p۲۵
لوکاس : چی شد ....
دست بکی رو گرفت و بلند شد اونو به سمت اتاق برد
بکی هم که دلش میخواست دعوا رو ببینه گفت
بکی: نه نه نه بزار ببینم چی میشه بعد میااااام لوکاس دیدنیه تولوخدااا بزار نگاه کنم
لوکاس: اصلا خبر داری کجا دارم میبرمت ؟؟
بکی: وایسا میخوام ببینم دیگه کی کیو میبوسه
لوکاس :بیا بریم بابا آه الان میریم اتاق به جای نگاه کردن انجام میدی
بکی: آنیا مواظب باش ،دامیان بی زحمت از لحظه لحظه ی این بازی فیلم بگیر می خواهم بعدا نگاه کنم
دامیان: برو بابا من فعلا دارم با عروسکم بازی می کنم
بکی: دامیااااااان
که لوکاس اونو کشید و برد
بکی و لوکاس رفتن
ویو آنیا: تو بغل دامیان بودم تو ذهنم گفتم
آنیا: ( بسه هق..هق.. اذیتم نکن...هق هق )
دامیان:( فعععععک نکنممم نوچ بس نیست)
آنیا:( هق هق هق چراااا؟؟ نمیخوام )
بعد سعی کرد خودشو از بغل دامیان در بیاره که دامیان محکم تر نگهش داشت آنیا دیگه نتونست جلوی بغذشو بگیره و گریش گرفت دامیان هم دلش سوخت انیا رو روی زمین گذاشت آنیا اشکاشو پاک کرد و نشست دامیان هم دستشو برد داخل مو های آنیا و نوازش کرد ( اخییی🥹🥹)
آنیا:( باهات قهرم)
دامیان:( خب شب از دلت در میارم)
آنیا:( واااااات نوموخوام من میرم بیرون کار دارم )
دامیان دیگه چیزی نگفت و بعد چند دقیقه بازی تموم شد همه رفتن اتاق ولی آنیا زود لباس هاشو عوض کرد یه یه شلوارک آبی جین پوشید با یه کراپ آبی ( اسلاید دوم) رفت بیرون . دامیان هم که از لوید جاسوس ماهر تری شده بود دنبالش رفت . آنیا رفت جلوی رستوران وایساد ۲ تا از نگهبانا اومدن جلو به آنیا تعظیم کردن اونو به داخل همراهی کردن
گوگولیا بای بای 🫰🫰💋
شرط
۱۴لایک
۱۴ کامنت
♥️♥️♥️💕💕💕♥️♥️♥️💕💕💕
دست بکی رو گرفت و بلند شد اونو به سمت اتاق برد
بکی هم که دلش میخواست دعوا رو ببینه گفت
بکی: نه نه نه بزار ببینم چی میشه بعد میااااام لوکاس دیدنیه تولوخدااا بزار نگاه کنم
لوکاس: اصلا خبر داری کجا دارم میبرمت ؟؟
بکی: وایسا میخوام ببینم دیگه کی کیو میبوسه
لوکاس :بیا بریم بابا آه الان میریم اتاق به جای نگاه کردن انجام میدی
بکی: آنیا مواظب باش ،دامیان بی زحمت از لحظه لحظه ی این بازی فیلم بگیر می خواهم بعدا نگاه کنم
دامیان: برو بابا من فعلا دارم با عروسکم بازی می کنم
بکی: دامیااااااان
که لوکاس اونو کشید و برد
بکی و لوکاس رفتن
ویو آنیا: تو بغل دامیان بودم تو ذهنم گفتم
آنیا: ( بسه هق..هق.. اذیتم نکن...هق هق )
دامیان:( فعععععک نکنممم نوچ بس نیست)
آنیا:( هق هق هق چراااا؟؟ نمیخوام )
بعد سعی کرد خودشو از بغل دامیان در بیاره که دامیان محکم تر نگهش داشت آنیا دیگه نتونست جلوی بغذشو بگیره و گریش گرفت دامیان هم دلش سوخت انیا رو روی زمین گذاشت آنیا اشکاشو پاک کرد و نشست دامیان هم دستشو برد داخل مو های آنیا و نوازش کرد ( اخییی🥹🥹)
آنیا:( باهات قهرم)
دامیان:( خب شب از دلت در میارم)
آنیا:( واااااات نوموخوام من میرم بیرون کار دارم )
دامیان دیگه چیزی نگفت و بعد چند دقیقه بازی تموم شد همه رفتن اتاق ولی آنیا زود لباس هاشو عوض کرد یه یه شلوارک آبی جین پوشید با یه کراپ آبی ( اسلاید دوم) رفت بیرون . دامیان هم که از لوید جاسوس ماهر تری شده بود دنبالش رفت . آنیا رفت جلوی رستوران وایساد ۲ تا از نگهبانا اومدن جلو به آنیا تعظیم کردن اونو به داخل همراهی کردن
گوگولیا بای بای 🫰🫰💋
شرط
۱۴لایک
۱۴ کامنت
♥️♥️♥️💕💕💕♥️♥️♥️💕💕💕
- ۸.۶k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط