روانی منp40
ویو تهیونگ
انگار تصمیمش جدیه..نکنه واقعا میخواد کات کنه؟؟نمیزارم!!هانا ماله منه!مگه اینکه از روی جنازه ام رد بشه
یعنی براش خسته کننده شدم؟باید چیکار کنم؟شاید اگه اون صحنه رو نمیدید الان اینجوری نمیشد!خوبه حداقل الان بیهوشه میدونم کار اشتباهی نمیکنه..تنها چیزی که میدونم اینه که نباید از پیشم بره..باورم نمیشه که اینو میخوام بگم ولی،من بدون اون..خب..میمیرم!!فکر نمیکردم اینو بگم!ولی هرچی هم بشه__هانا نباید از پیش من بره!!
49min
رسیدم جلوی در عمارت..تصمیمم رو گرفتم!برام مهم نیست چی میشه ولی بهتر از اینه که هانا ازم دور بشه!نمیزارم از کنارم جُم بخوره!!
ماشین رو گذاشتم داخل و پیاده شدم..دَر عقب رو باز کردم و هانا رو توی بغلم گرفتم..هنوز بیهوش بود..ببخشید پرنسسم..ولی تو نباید ازم دور باشی!
در عمارت رو باز کردن و وارد شدم..تمام خدمتکار ها داشتن با تعجب بهم نگاه میکردن..خدمتکار که چه عرض کنم یه مشت هر*زه
تهیونگ:ها(کمی داد)…
حرفم رو خوردم..پرنسسم توی بغلم خوابه و من میخوام داد بزنم؟احمقی چیزی شدم؟باید آرومتر باشم!
تهیونگ:هانول!!
هانول سریع اومد سمتم
هانول:خوش اومدید ارباب!چیکارم داشتید؟؟(سرش پایین بود)
تهیونگ:به همه خبر بده که کسی نیاد تو اتاق!!و یکساعت دیگه خدمتکار ها رو دور هم جمع کن کارتون دارم!(جدی)
هانول:برای چیـ..(حرفشو خورد)چشم ارباب!!
تهیونگ:خوبه..برو(جدی)
رومو برگردوندم و از پله ها بالا رفتم..سمت اتاقم رفتم و در رو با پام باز کردم سمت تخت رفتم و هانا رو خیلیییییی آروم روش گذاشتم،،نفس عمیقی کشیدم..نباید بیدار شه!!وگرنه میدون جنگ آغاز میشه
{پسرم بیهوشش کردی بعد میخوای بیدار نشه؟}
نشستم کنار هانا..چطور دلش میاد از من جدا بشه؟
تهیونگ:نمیتونم بزارم بری پرنسسم..تو تا ابد ماله منی!من بدون تو..میمیرم!(خمار)
خوابه..صدامو نمیشنوه مگه نه؟
لباسم رو دروردم و کنارش دراز کشیدم..از هر زاویه ای زیباست!>>چطوری یکی اینقدر میتونه زیبا و بی نقص باشه؟؟
تهیونگ:چطوری اینقدر بینقصی؟روانی یه جامعه رو روانی خودت کردی پرنسس!این دیوونه عاشق چشمات شده!چرا میخوای اون چشم هارو ازم بگیری و بری؟دلت میاد؟(لحن مظلوم)میبینی؟یکاری کردی که یه تصمیم زشت بگیرم(نیشخند)
تهیونگ:مطمئنم توعم از این تصمیم خوشت نمیاد..ولی ببخشید(:نمیتونم دوریتو تحمل کنم و باید اینکارو کنم!خودت گفتی میری..الانم باید بمونی!
کمی اون صورت ماهش رو نوازش کردم..
تهیونگ:نباید تهیونگی رو عصبی میکردی لی هانا..اوه نه!کیم هانا(خنده ی ترسناک)کی بیدار میشی دارلینگ؟میخوام صداتو بشنومممم(لحن بچگونه)
ویو راوی
اره درسته..لی هانا بدون هیچکاری باعث شد که کیم تهیونگ روانیش بشه!شاید بپرسین اون تصمیم چیه؟تصمیم اشتباهی که تهیونگ کاملا ازش راضیه؟در ادامه..متوجه میشیم!!
انگار تصمیمش جدیه..نکنه واقعا میخواد کات کنه؟؟نمیزارم!!هانا ماله منه!مگه اینکه از روی جنازه ام رد بشه
یعنی براش خسته کننده شدم؟باید چیکار کنم؟شاید اگه اون صحنه رو نمیدید الان اینجوری نمیشد!خوبه حداقل الان بیهوشه میدونم کار اشتباهی نمیکنه..تنها چیزی که میدونم اینه که نباید از پیشم بره..باورم نمیشه که اینو میخوام بگم ولی،من بدون اون..خب..میمیرم!!فکر نمیکردم اینو بگم!ولی هرچی هم بشه__هانا نباید از پیش من بره!!
49min
رسیدم جلوی در عمارت..تصمیمم رو گرفتم!برام مهم نیست چی میشه ولی بهتر از اینه که هانا ازم دور بشه!نمیزارم از کنارم جُم بخوره!!
ماشین رو گذاشتم داخل و پیاده شدم..دَر عقب رو باز کردم و هانا رو توی بغلم گرفتم..هنوز بیهوش بود..ببخشید پرنسسم..ولی تو نباید ازم دور باشی!
در عمارت رو باز کردن و وارد شدم..تمام خدمتکار ها داشتن با تعجب بهم نگاه میکردن..خدمتکار که چه عرض کنم یه مشت هر*زه
تهیونگ:ها(کمی داد)…
حرفم رو خوردم..پرنسسم توی بغلم خوابه و من میخوام داد بزنم؟احمقی چیزی شدم؟باید آرومتر باشم!
تهیونگ:هانول!!
هانول سریع اومد سمتم
هانول:خوش اومدید ارباب!چیکارم داشتید؟؟(سرش پایین بود)
تهیونگ:به همه خبر بده که کسی نیاد تو اتاق!!و یکساعت دیگه خدمتکار ها رو دور هم جمع کن کارتون دارم!(جدی)
هانول:برای چیـ..(حرفشو خورد)چشم ارباب!!
تهیونگ:خوبه..برو(جدی)
رومو برگردوندم و از پله ها بالا رفتم..سمت اتاقم رفتم و در رو با پام باز کردم سمت تخت رفتم و هانا رو خیلیییییی آروم روش گذاشتم،،نفس عمیقی کشیدم..نباید بیدار شه!!وگرنه میدون جنگ آغاز میشه
{پسرم بیهوشش کردی بعد میخوای بیدار نشه؟}
نشستم کنار هانا..چطور دلش میاد از من جدا بشه؟
تهیونگ:نمیتونم بزارم بری پرنسسم..تو تا ابد ماله منی!من بدون تو..میمیرم!(خمار)
خوابه..صدامو نمیشنوه مگه نه؟
لباسم رو دروردم و کنارش دراز کشیدم..از هر زاویه ای زیباست!>>چطوری یکی اینقدر میتونه زیبا و بی نقص باشه؟؟
تهیونگ:چطوری اینقدر بینقصی؟روانی یه جامعه رو روانی خودت کردی پرنسس!این دیوونه عاشق چشمات شده!چرا میخوای اون چشم هارو ازم بگیری و بری؟دلت میاد؟(لحن مظلوم)میبینی؟یکاری کردی که یه تصمیم زشت بگیرم(نیشخند)
تهیونگ:مطمئنم توعم از این تصمیم خوشت نمیاد..ولی ببخشید(:نمیتونم دوریتو تحمل کنم و باید اینکارو کنم!خودت گفتی میری..الانم باید بمونی!
کمی اون صورت ماهش رو نوازش کردم..
تهیونگ:نباید تهیونگی رو عصبی میکردی لی هانا..اوه نه!کیم هانا(خنده ی ترسناک)کی بیدار میشی دارلینگ؟میخوام صداتو بشنومممم(لحن بچگونه)
ویو راوی
اره درسته..لی هانا بدون هیچکاری باعث شد که کیم تهیونگ روانیش بشه!شاید بپرسین اون تصمیم چیه؟تصمیم اشتباهی که تهیونگ کاملا ازش راضیه؟در ادامه..متوجه میشیم!!
- ۳۷.۵k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط