عشقی حقیقی پارت ۱۲
دامیان:فقط برای شام دیگه شامم رو میخورم و انیا فرداش میاد پیشم الان بگیرید بخوابم قشنگ چون فردا با پدرم باید ملاقات کنم (واکنش نویسنده :انیا داستان ما کار و زندگی نداره کلا پیش دامیانه )
دامیان با این حرف خودش رو آروم کرد و آروم خوابید اما باز هم حس ترس و اینکه قراره اتفاق بدی بیوفته باهاش بود حتی داخل خواب دامیان یه حسی بهش میگفت فرداشب نباید از انیا دور بشه اما چرا چرا نباید از انیا دور بشه واقعا عجیب بود
موقعیت ساعت ۸ صبح
-دامیان....دامیان....دامیان جان (خیلی آروم که بیدار نشه )(واکنش نویسنده :مگه بچه هست)
وبله اون انیا بود
دامیان:بله بله بیدارم
انیا:بلند شو خوابالو باید بریم صبحانه حاضره
دامیان🍅:الان میام
انیا:نه باید باهم بریم
دامیان خندید و گفت:باشه باهم میریم
انیا:هوراااااااا🥳
ذهن دامیان:خوشگلیش خواب و از سرم میپرونه
اینم از این پارت ببخشید کم شد میخوام سه تا پارت دیگه بدم
دامیان با این حرف خودش رو آروم کرد و آروم خوابید اما باز هم حس ترس و اینکه قراره اتفاق بدی بیوفته باهاش بود حتی داخل خواب دامیان یه حسی بهش میگفت فرداشب نباید از انیا دور بشه اما چرا چرا نباید از انیا دور بشه واقعا عجیب بود
موقعیت ساعت ۸ صبح
-دامیان....دامیان....دامیان جان (خیلی آروم که بیدار نشه )(واکنش نویسنده :مگه بچه هست)
وبله اون انیا بود
دامیان:بله بله بیدارم
انیا:بلند شو خوابالو باید بریم صبحانه حاضره
دامیان🍅:الان میام
انیا:نه باید باهم بریم
دامیان خندید و گفت:باشه باهم میریم
انیا:هوراااااااا🥳
ذهن دامیان:خوشگلیش خواب و از سرم میپرونه
اینم از این پارت ببخشید کم شد میخوام سه تا پارت دیگه بدم
- ۹.۹k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط