شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت بیست و دوم🔍
این قسمت=[عطر شَنل و بوی قهوه سوخته]
هنوز داشتم سعی میکردم به این فکر کنم که چطور زنده از اون اتاق بیرون اومدم، که در دوباره باز شد. اینبار نه با شدت، بلکه با وقاری که فقط مخصوص آدمهای پولداره.
تهیونگ وارد شد، اما تنها نبود. زنی کنارش بود که انگار از توی مجلههای مد پاریس اومده بود بیرون. کت چرمی مشکی تن تهیونگ، در کنار لباس ابریشمی یشمی اون زن، ترکیب عجیبی ساخته بود. اون بود؛ دخترِ یکی از بانفوذترین سردستههایِ مافیایِ رقیب که همه میدونستن قراره یه روزی همسرِ تهیونگ بشه.
هانا با دیدن من که با یه دستمال گردگیری کثیف وسط اتاق ایستاده بودم، یه ابروش رو بالا انداخت و با صدایی که مثل یخ سرد بود گفت:
«تهیونگ، واقعاً لازمه که خدمتکارات رو اینجا نگه داری وقتی ما میخوایم دربارهیآیندهمون حرف بزنیم؟»
تهیونگ به من نگاه نکرد. رفت سمت میزش و نشست.
-"یونسو جایی نمیره. اون... سرگرمی جدید عمارت منه."
حس کردم صورتم داغ شد. سرگرمی؟ این واقعا تحقیرآمیز بود یا یه نوع عجیب از محافظت؟
هانا خندید و با وقار اومد سمت من. انگار داشت یه حشرهی موذی رو آنالیز میکرد.
«سرگرمی؟ یه خدمتکار بیعرضه که حتی نمیتونه درست گردگیری کنه؟»
اومد نزدیکتر و با ناخنهای بلندش دستهی پیشبندم رو گرفت و کشید.
-«فکر کنم بهتر باشه برگردی تو آشپزخونه، دختر جون. جای آدمهای دستوپا چلفتی اونجاس.»
داشتم میسوختم. دلم میخواست همون دستمال گردگیری رو بکنم تو ماتهش، اما باید نقشم رو بازی میکردم. نگام رفت سمت تهیونگ. اون داشت با یه خودکار طلا بازی میکرد، اما چشمای سردش روی دست هانا بود که پیشبندم رو گرفته بود.
تهیونگ بلند شد. نه با عصبانیت، بلکه با آرامشی که از هزار تا فریاد ترسناکتر بود. اومد سمت ما. هانا لبخندی زد، فکر کرد قراره ازش حمایت کنه.
تهیونگ دست هانا رو گرفت و خیلی آروم از رویِ پیشبندم جدا کرد.
-"سویون، یونسو یه خدمتکار معمولی نیست."
نفسم توی سینم حبس شد. تهیونگ یه قدم اومد جلوتر، دقیقاً بین من و اون زن قرار گرفت. دستش رو گذاشت روی شونم و خیلی نرم گرد و غبار خیالیای رو از روی لباسم پاک کرد. نگاهش به سویون بود، اما بدنش جوری بود که انگار داره من رو از دنیا جدا میکنه.
-"اون... تنها کسیه که میتونه بدون اینکه ازم بترسه، بهم دروغ بگه. و من این رو خیلی دوست دارم."
هانا با بهت به تهیونگ نگاه کرد. صورتش از خشم سرخ شده بود.
«تو داری از یه خدمتکار دفاع میکنی؟ واسه خاطر یه دختربچهی احمق؟»
تهیونگ مافیایی، با همون نگاه سنگینش گفت:
-"درسته. پس بهتره به سرگرمی من توهین نکنی. چون وقتی عصبانی میشم، ترجیح میدم قراردادهای تجاری رو فسخ کنم تا خدمتکارام رو عوض کنم."
هانا با عصبانیت کیفش رو برداشت و با کوبیدن پاشنهی کفشش از اتاق رفت بیرون. اتاق دوباره پر شد از سکوت.
من مونده بودم و تهیونگ. دستش هنوز روی شونم بود. حس گرمای دستش از روی پارچهی لباس حس میشد. قلبم داشت از سینم بیرون میزد، نه از ترس، بلکه از چیزی که نمیتونستم اسمش رو بذارم.
تهیونگ برگشت سمت من. اون لبخند کج معروفش رو زد و با صدایی که حالا کمی نرمتر شده بود، گفت:
-"خوب نقش بازی کردی، خدمتکار. فکر کنم باید بهت یه پاداش بدم."
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
خماری و خماری...یوهووووووووووو🥳🎊🎉
به نظرتون پاداش تهیونگ به یونسو چه پاداشی میده؟😉😁🤭🤫🙄🤥😌😼
پارت بیست و دوم🔍
این قسمت=[عطر شَنل و بوی قهوه سوخته]
هنوز داشتم سعی میکردم به این فکر کنم که چطور زنده از اون اتاق بیرون اومدم، که در دوباره باز شد. اینبار نه با شدت، بلکه با وقاری که فقط مخصوص آدمهای پولداره.
تهیونگ وارد شد، اما تنها نبود. زنی کنارش بود که انگار از توی مجلههای مد پاریس اومده بود بیرون. کت چرمی مشکی تن تهیونگ، در کنار لباس ابریشمی یشمی اون زن، ترکیب عجیبی ساخته بود. اون بود؛ دخترِ یکی از بانفوذترین سردستههایِ مافیایِ رقیب که همه میدونستن قراره یه روزی همسرِ تهیونگ بشه.
هانا با دیدن من که با یه دستمال گردگیری کثیف وسط اتاق ایستاده بودم، یه ابروش رو بالا انداخت و با صدایی که مثل یخ سرد بود گفت:
«تهیونگ، واقعاً لازمه که خدمتکارات رو اینجا نگه داری وقتی ما میخوایم دربارهیآیندهمون حرف بزنیم؟»
تهیونگ به من نگاه نکرد. رفت سمت میزش و نشست.
-"یونسو جایی نمیره. اون... سرگرمی جدید عمارت منه."
حس کردم صورتم داغ شد. سرگرمی؟ این واقعا تحقیرآمیز بود یا یه نوع عجیب از محافظت؟
هانا خندید و با وقار اومد سمت من. انگار داشت یه حشرهی موذی رو آنالیز میکرد.
«سرگرمی؟ یه خدمتکار بیعرضه که حتی نمیتونه درست گردگیری کنه؟»
اومد نزدیکتر و با ناخنهای بلندش دستهی پیشبندم رو گرفت و کشید.
-«فکر کنم بهتر باشه برگردی تو آشپزخونه، دختر جون. جای آدمهای دستوپا چلفتی اونجاس.»
داشتم میسوختم. دلم میخواست همون دستمال گردگیری رو بکنم تو ماتهش، اما باید نقشم رو بازی میکردم. نگام رفت سمت تهیونگ. اون داشت با یه خودکار طلا بازی میکرد، اما چشمای سردش روی دست هانا بود که پیشبندم رو گرفته بود.
تهیونگ بلند شد. نه با عصبانیت، بلکه با آرامشی که از هزار تا فریاد ترسناکتر بود. اومد سمت ما. هانا لبخندی زد، فکر کرد قراره ازش حمایت کنه.
تهیونگ دست هانا رو گرفت و خیلی آروم از رویِ پیشبندم جدا کرد.
-"سویون، یونسو یه خدمتکار معمولی نیست."
نفسم توی سینم حبس شد. تهیونگ یه قدم اومد جلوتر، دقیقاً بین من و اون زن قرار گرفت. دستش رو گذاشت روی شونم و خیلی نرم گرد و غبار خیالیای رو از روی لباسم پاک کرد. نگاهش به سویون بود، اما بدنش جوری بود که انگار داره من رو از دنیا جدا میکنه.
-"اون... تنها کسیه که میتونه بدون اینکه ازم بترسه، بهم دروغ بگه. و من این رو خیلی دوست دارم."
هانا با بهت به تهیونگ نگاه کرد. صورتش از خشم سرخ شده بود.
«تو داری از یه خدمتکار دفاع میکنی؟ واسه خاطر یه دختربچهی احمق؟»
تهیونگ مافیایی، با همون نگاه سنگینش گفت:
-"درسته. پس بهتره به سرگرمی من توهین نکنی. چون وقتی عصبانی میشم، ترجیح میدم قراردادهای تجاری رو فسخ کنم تا خدمتکارام رو عوض کنم."
هانا با عصبانیت کیفش رو برداشت و با کوبیدن پاشنهی کفشش از اتاق رفت بیرون. اتاق دوباره پر شد از سکوت.
من مونده بودم و تهیونگ. دستش هنوز روی شونم بود. حس گرمای دستش از روی پارچهی لباس حس میشد. قلبم داشت از سینم بیرون میزد، نه از ترس، بلکه از چیزی که نمیتونستم اسمش رو بذارم.
تهیونگ برگشت سمت من. اون لبخند کج معروفش رو زد و با صدایی که حالا کمی نرمتر شده بود، گفت:
-"خوب نقش بازی کردی، خدمتکار. فکر کنم باید بهت یه پاداش بدم."
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
خماری و خماری...یوهووووووووووو🥳🎊🎉
به نظرتون پاداش تهیونگ به یونسو چه پاداشی میده؟😉😁🤭🤫🙄🤥😌😼
- ۸.۳k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط