چندپارتی(تهیونگ)
+اسکول آبروم رو بردی (اخم)
×باشهبابا فهمیدم آخ
+حواست باشه سوتی ندی
×باشهبابا..حالا بگو ببینم اون دوست پسرت بود(خنده)
+چی؟دخترهی دیونه چطوری میتونی این حرفو.بزنی اون بیست پنج سالشه
×خب مگه چیه عشق به سن سال نیست
+اون..پسرداییمه
×تو پسر دایی به این خوبی داشتی وما نمیدونستیم؟
+هیی..(تموم ماجرا رو براش تعریف کردم
+لطفاً اینایی که بهت گفتم به هیچکس نگو
×ات..چرا بهم نگفتی پدر و مادرت طلاق گرفتند(بغض)
+میترسیدم خانوادت دیگه نزارن دوستم بمونی..ولی فکر کردم تو بچشونی و ممکنه نگرانت بشن
×ای عوضی حتا..حتا اگه بمیری تا جهنم باهات میام فهمیدی
+آره(لبخند)
فلش بک بعد مدرسه
از مدرسه اومدم بیرون
×الان مامانت میاد دنبالت؟
+آره
×باشه پس خدافظ
+خدافظ
(ماشین تهیونگو دیدم که وایساده بود
رفتم سمتش
+مامانم نمیاد؟
_سلام،نه زنگ زد گفت من بیام دنبالت
(رفتم نشستم توی ماشین حرکت کرد کمی چشمامو بستم تا استراحت کنم در طول مسیر
فلش بک بیست مین بعد
(چشمامو باز کردم تقریباً رسیده بودیم که چشمامو کمی اینور اون ور چرخوندم چشمام خورد به دستای تهیونگ روی فرمون ..رگای دستش زده بود بیرون
آب دهنمو قورت دادم که ماشین وایساید که فهمیدم رسیدیم پیاده شدم رفتم داخل چشمم به پدر بزرگ خورد که داشت با چند نفر حرف میزد انگار صحبتاشون کاری بود
چون تشنم بود رفتم سمت آشپز خونه تا آب بخورم که دیدم مامانم با مادر تهیونگ دارن باهم آشپزی میکردن
و بهشون سلام دادم و همونجا روی صندلی میز آشپزخونه نشستم و به حرفاشون گوش میدادم که مامان تهیونگ گفت:
م.ته: دیروز با یکی از دوستام و دخترش رفتم بیرون دخترش خیلی خشگل بود تصمیم گرفتم تا چندماه دیگه برای تهیونگ خواستگاریش کنم(خنده)
م.ات: واقعا چه عالی(لبخند)
(نمیدونم چرا با اون حرف
حسودیم شد واقعا نمیدونم شاید روی
تهیونگ کراش زدم.
به محض اینکه مامانم حرفش تموم شد پدربزرگ نمیدونم از کجا در اومد و گفت:
پ.ب:نه من یه دختر دیگه براش در نظر گرفتم
(همه با. تعجب سمتش برگشتیم و سلام بهش کردیم
پ.ب:سلام
م.ته:اون دختر کیه؟
(به من نگاهی کرد و. گفت:
پ.ب:بعدا خودتون میفهمید
(اینو گفت و رفت بعد مامانم گفت:
ادامه دارد....
خب چطور بود؟
نظر خودتون رو بگید 💜
×باشهبابا فهمیدم آخ
+حواست باشه سوتی ندی
×باشهبابا..حالا بگو ببینم اون دوست پسرت بود(خنده)
+چی؟دخترهی دیونه چطوری میتونی این حرفو.بزنی اون بیست پنج سالشه
×خب مگه چیه عشق به سن سال نیست
+اون..پسرداییمه
×تو پسر دایی به این خوبی داشتی وما نمیدونستیم؟
+هیی..(تموم ماجرا رو براش تعریف کردم
+لطفاً اینایی که بهت گفتم به هیچکس نگو
×ات..چرا بهم نگفتی پدر و مادرت طلاق گرفتند(بغض)
+میترسیدم خانوادت دیگه نزارن دوستم بمونی..ولی فکر کردم تو بچشونی و ممکنه نگرانت بشن
×ای عوضی حتا..حتا اگه بمیری تا جهنم باهات میام فهمیدی
+آره(لبخند)
فلش بک بعد مدرسه
از مدرسه اومدم بیرون
×الان مامانت میاد دنبالت؟
+آره
×باشه پس خدافظ
+خدافظ
(ماشین تهیونگو دیدم که وایساده بود
رفتم سمتش
+مامانم نمیاد؟
_سلام،نه زنگ زد گفت من بیام دنبالت
(رفتم نشستم توی ماشین حرکت کرد کمی چشمامو بستم تا استراحت کنم در طول مسیر
فلش بک بیست مین بعد
(چشمامو باز کردم تقریباً رسیده بودیم که چشمامو کمی اینور اون ور چرخوندم چشمام خورد به دستای تهیونگ روی فرمون ..رگای دستش زده بود بیرون
آب دهنمو قورت دادم که ماشین وایساید که فهمیدم رسیدیم پیاده شدم رفتم داخل چشمم به پدر بزرگ خورد که داشت با چند نفر حرف میزد انگار صحبتاشون کاری بود
چون تشنم بود رفتم سمت آشپز خونه تا آب بخورم که دیدم مامانم با مادر تهیونگ دارن باهم آشپزی میکردن
و بهشون سلام دادم و همونجا روی صندلی میز آشپزخونه نشستم و به حرفاشون گوش میدادم که مامان تهیونگ گفت:
م.ته: دیروز با یکی از دوستام و دخترش رفتم بیرون دخترش خیلی خشگل بود تصمیم گرفتم تا چندماه دیگه برای تهیونگ خواستگاریش کنم(خنده)
م.ات: واقعا چه عالی(لبخند)
(نمیدونم چرا با اون حرف
حسودیم شد واقعا نمیدونم شاید روی
تهیونگ کراش زدم.
به محض اینکه مامانم حرفش تموم شد پدربزرگ نمیدونم از کجا در اومد و گفت:
پ.ب:نه من یه دختر دیگه براش در نظر گرفتم
(همه با. تعجب سمتش برگشتیم و سلام بهش کردیم
پ.ب:سلام
م.ته:اون دختر کیه؟
(به من نگاهی کرد و. گفت:
پ.ب:بعدا خودتون میفهمید
(اینو گفت و رفت بعد مامانم گفت:
ادامه دارد....
خب چطور بود؟
نظر خودتون رو بگید 💜
- ۹.۰k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط