شراب عشق می جوشد ز تاکستان چشمانت

شراب عشق می جوشد ز تاکستان چشمانت
که مستان گشته اند امشب همه مهمان چشمانت

شب شعری به پاگشته میان شاعران شهر
برای خواندن خطی از آن دیوان چشمانت

به حکم قاضی قلبم به قانون صریح دل
شدم حبس ابد در گوشه ی زندان چشمانت

اسیرم گر چه حالا در سکوت سرد لبهایت
بفرما تا بمیرم من به یک فرمان چشمانت
شب تلخ غریبی و تن خیس نگاه من
کنار بستر ابر پر از باران چشمانت

تب داغ نگاه تو به جانم شعر می ریزد
بیا تا سوژه بردارم من از هذیان چشمانت

نگاه آشکار تو پراز نجوای بی مهریست
چرا غوغای قلبم را ندید احسان چشمانت؟

به دریای نگاه ساکت و آرام چشم من
هزاران موج برخیزد از آن توفان چشمانت

تفأل می زنم هر شب به رویای نگاه تو
گرفتم فال آخر را من از فنجان چشمانت ️
دیدگاه ها (۴)

امشب، پیش از آن‌که چشمانت را به خواب بسپاری، لحظه‌ای مکث کن ...

شراب عشق می جوشد ز تاکستان چشمانتکه مستان گشته اند امشب همه ...

شراب عشق می جوشد ز تاکستان چشمانتکه مستان گشته اند امشب همه ...

شراب عشق می جوشد ز تاکستان چشمانتکه مستان گشته اند امشب همه ...

دل سپردگی های من طعم چشمان تو بود

دل سپردگی های منطعم چشمان تو بودمن قافیه به قافیه گفتم از چش...

خوش آن روزی که زنجیر جنون بر پای من باشدبه هر جا پا نهم از ب...

عزیز لحظه هایمتو تنها فاتح آغوش مندر رویا و خیال اینروزهایی ...

نوع شعر : شعرنوشاعر: گمنام خواب رؤیای فراموشیهاست خواب را در...

ای جانِ من،تو همان رویایی هستی که هر شب در خیال من شکوفه می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط