.......My evil angel.......
.......My evil angel.......
پارت ¹
...
فصل دوم :
درهای که حتی شیاطین از آن میترسیدند
...
سه روز از اتفاق درهی سایهها گذشته بود.
...
قلعه آرام بود.
اما...
جونگکوک نه.
...
از پنجرهی بلند اتاقش به آسمان سرخ خیره شده بود.
روی میز کنارش...
کتاب سرنوشتها بسته بود.
اما هر چند دقیقه یکبار...
جلدش بهآرامی میلرزید.
...
تق...
تق...
تق...
...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
_«آروم بگیر...»
...
لرزش کتاب قطع شد.
...
همان لحظه در زدند.
...
_«بیا.»
...
در باز شد.
یکی از فرماندههای ارشد وارد شد و روی یک زانو نشست.
...
□«فرمانروا...»
...
_«گزارش.»
...
□«طبق دستور شما... درهی فراموشی آماده شده.»
...
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
...
بعد شنل بلند سیاهش را برداشت.
...
_«خوبه.»
...
---
ا.ت هنوز خواب بود.
...
صدای در باعث شد با ترس از جا بپرد.
...
+«کیه؟»
...
_«منم.»
...
همین که صدای جونگکوک را شنید، در را باز کرد.
...
موهای سفیدش هنوز نامرتب بود.
...
با اخم گفت:
+«این وقت صبح؟»
...
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
...
_«ده دقیقه.»
...
+«برای چی؟»
...
_«آماده شو.»
...
+«کجا میریم؟»
...
_«میفهمی.»
...
و بدون توضیح برگشت.
...
ا.ت با حرص گفت:
+«یه روز به جای سه کلمه، یه جمله کامل بگو!»
...
جونگکوک فقط گفت:
_«نه.»
...
---
یک ساعت بعد...
هر دو مقابل دروازهی عظیم شمالی قلعه ایستاده بودند.
...
دروازهای که روی آن هزاران طلسم سیاه حک شده بود.
...
ا.ت با تعجب پرسید:
+«اینجا کجاست؟»
...
یکی از فرماندهها رنگش پرید.
...
□«فرمانروا... واقعاً میخواید ایشون رو اونجا ببرید؟»
...
جونگکوک فقط سر تکان داد.
...
فرمانده آهسته گفت:
□«ولی... حتی سربازهای ما هم جرئت ورود به اونجا رو ندارن.»
...
ا.ت کنجکاوتر شد.
...
+«اونجا چیه؟»
...
جونگکوک دستش را روی دروازه گذاشت.
...
طلسمها یکییکی خاموش شدند.
...
صدایی شبیه آواز هزاران روح در فضا پیچید.
...
دروازه با صدایی سنگین باز شد.
...
آن سوی در...
جنگلی دیده میشد که درختهایش سیاه بودند.
مه نقرهای روی زمین میرقصید.
و آسمان...
به جای قرمز...
کاملاً بنفش بود.
...
جونگکوک آرام گفت:
_«درهی فراموشی.»
...
_«اینجا هر موجودی...»
...
_«بزرگترین ترسش رو میبینه.»
...
ا.ت بیاختیار آب دهانش را قورت داد.
...
+«و... ما چرا اومدیم اینجا؟»
...
جونگکوک مستقیم در چشمانش نگاه کرد.
...
برای اولین بار...
لحنش جدیتر از همیشه بود.
...
_«چون قدرتت...»
...
_«با شمشیر بیدار نمیشه.»
...
_«با ترست بیدار میشه.»
...
باد سردی میان درختان پیچید.
...
ناگهان...
صدای خندهی دختری از عمق جنگل شنیده شد.
...
ا.ت با تعجب برگشت.
...
+«اون... صدای کی بود؟»
...
جونگکوک اخم کرد.
...
_«اینجا هیچوقت...»
...
_«به صداها جواب نده.»
...
اما دیگر دیر شده بود.
...
دختری با موهای بلند سفید...
دقیقاً شبیه ا.ت...
بین مه ایستاده بود.
...
با لبخندی عجیب.
...
و آرام گفت:
☆«بالاخره پیدات کردم...»
ادامه دارد... 🪽🖤
حمایت لطفا😁
پارت ¹
...
فصل دوم :
درهای که حتی شیاطین از آن میترسیدند
...
سه روز از اتفاق درهی سایهها گذشته بود.
...
قلعه آرام بود.
اما...
جونگکوک نه.
...
از پنجرهی بلند اتاقش به آسمان سرخ خیره شده بود.
روی میز کنارش...
کتاب سرنوشتها بسته بود.
اما هر چند دقیقه یکبار...
جلدش بهآرامی میلرزید.
...
تق...
تق...
تق...
...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
_«آروم بگیر...»
...
لرزش کتاب قطع شد.
...
همان لحظه در زدند.
...
_«بیا.»
...
در باز شد.
یکی از فرماندههای ارشد وارد شد و روی یک زانو نشست.
...
□«فرمانروا...»
...
_«گزارش.»
...
□«طبق دستور شما... درهی فراموشی آماده شده.»
...
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
...
بعد شنل بلند سیاهش را برداشت.
...
_«خوبه.»
...
---
ا.ت هنوز خواب بود.
...
صدای در باعث شد با ترس از جا بپرد.
...
+«کیه؟»
...
_«منم.»
...
همین که صدای جونگکوک را شنید، در را باز کرد.
...
موهای سفیدش هنوز نامرتب بود.
...
با اخم گفت:
+«این وقت صبح؟»
...
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
...
_«ده دقیقه.»
...
+«برای چی؟»
...
_«آماده شو.»
...
+«کجا میریم؟»
...
_«میفهمی.»
...
و بدون توضیح برگشت.
...
ا.ت با حرص گفت:
+«یه روز به جای سه کلمه، یه جمله کامل بگو!»
...
جونگکوک فقط گفت:
_«نه.»
...
---
یک ساعت بعد...
هر دو مقابل دروازهی عظیم شمالی قلعه ایستاده بودند.
...
دروازهای که روی آن هزاران طلسم سیاه حک شده بود.
...
ا.ت با تعجب پرسید:
+«اینجا کجاست؟»
...
یکی از فرماندهها رنگش پرید.
...
□«فرمانروا... واقعاً میخواید ایشون رو اونجا ببرید؟»
...
جونگکوک فقط سر تکان داد.
...
فرمانده آهسته گفت:
□«ولی... حتی سربازهای ما هم جرئت ورود به اونجا رو ندارن.»
...
ا.ت کنجکاوتر شد.
...
+«اونجا چیه؟»
...
جونگکوک دستش را روی دروازه گذاشت.
...
طلسمها یکییکی خاموش شدند.
...
صدایی شبیه آواز هزاران روح در فضا پیچید.
...
دروازه با صدایی سنگین باز شد.
...
آن سوی در...
جنگلی دیده میشد که درختهایش سیاه بودند.
مه نقرهای روی زمین میرقصید.
و آسمان...
به جای قرمز...
کاملاً بنفش بود.
...
جونگکوک آرام گفت:
_«درهی فراموشی.»
...
_«اینجا هر موجودی...»
...
_«بزرگترین ترسش رو میبینه.»
...
ا.ت بیاختیار آب دهانش را قورت داد.
...
+«و... ما چرا اومدیم اینجا؟»
...
جونگکوک مستقیم در چشمانش نگاه کرد.
...
برای اولین بار...
لحنش جدیتر از همیشه بود.
...
_«چون قدرتت...»
...
_«با شمشیر بیدار نمیشه.»
...
_«با ترست بیدار میشه.»
...
باد سردی میان درختان پیچید.
...
ناگهان...
صدای خندهی دختری از عمق جنگل شنیده شد.
...
ا.ت با تعجب برگشت.
...
+«اون... صدای کی بود؟»
...
جونگکوک اخم کرد.
...
_«اینجا هیچوقت...»
...
_«به صداها جواب نده.»
...
اما دیگر دیر شده بود.
...
دختری با موهای بلند سفید...
دقیقاً شبیه ا.ت...
بین مه ایستاده بود.
...
با لبخندی عجیب.
...
و آرام گفت:
☆«بالاخره پیدات کردم...»
ادامه دارد... 🪽🖤
حمایت لطفا😁
- ۱.۱k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط