رمان گناهکار قسمت هفتم (543 )
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
آرتام حرفایی زد که قلبمو به درد آورد نفرتم از از اون دو نفر روز به روز بیشتر میشد. غم توی نگاه آرتام و اشک تو چشمای آرام ...... دیگه آرامشی نداشتم. یادمه با چه نفرتی اون نخ سیگار رو زیر پام له کردم.
سکوت کردم دستام مشت شد. هنوزم سیگار میکشم گاهی که به گذشته بر میگردم و با خودم لج میکنم به دور از قسمی که به خاطر آرتام و آرام خوردم این کارو میکنم چون دیگه آرامی نیست که بشه مرهم زخمای برادرش دیگه آرتامی وجود نداره که با شیطنتاش لبخند رو مهمون لیام کنه.
- آرشام حالت خوبه؟!
نگاهش کردم نگرانی توی چشماش موج میزد. فقط سرمو تکون دادم و باز از پنجره بیرون رو نگاه کردم.
شایان رابطه ی نزدیکی با پدرم داشت ارسلان برادرزاده ی شایان یکی از دوستان صمیمی من بود. پسری تنوع طلب، ولی توی رفاقت کم نمی داشت. لا اقل اون زمان من این طور فکر میکردم پای ارسلان کم کم به خونه ی ما باز شد. به هر بهانه ای که میتونست به دیدنم می اومد. پسر تو داری بودم و دوست نداشتم دوستام رو به خونمون دعوت کنم میخواستم مشکلاتمون بین خودمون بمونه و جایی درز نکنه. ولی ارسلان زرنگ تر از این حرفا بود و من دست کم گرفتمش به روز که از دانشگاه برگشتم خونه صدای جر و بحث از اتاق پدر و مادرم نظر مو جلب کرد. برای اولین بار کنجکاو شدم و دلیلشم دو چیز بود. بین مکالمانشون شنیدم که مادرم مرتب اسم زن دوم و لیلا رو می آورد و با خشونت حرف میزد. اون روز متوجه شدم پدرم مجددا ازدواج کرده مادرم حالا که فهمیده بود قصد داشت جدا بشه، پدرمم مخالفتی از خودش نشون نداد. مادرم قهر کرد و رفت خونه ی پدریش پدر و مادرش سالها پیش مرده بودن و اون تنها بود. بی توجه به
سه تا فرزندش که با نگاهی غم زده و اشک آلود به مادرشون خیره شده بودند که چمدون به دست از در ویلا بیرون رفت.
لیامو روی هم فشار دادم هنوزم اون لحظه رو فراموش نکردم گریه های آرام و التماسهای آرتام برای نگه داشتن مادر منی که با در آغوش کشیدنشون سعی داشتم آرومشون کنم ولی حال خودم دست کمی از اونا نداشت و ناخواسته اشک می ریختم. چه روزای سختی بود.
تا اون موقع اوضاع خوبی نداشتیم و حالا وضع بدتر هم شده بود. پدرم تا نیمه های شب بیرون از خونه بود و آخر شب خسته و گرفته بر می گشت. بدون اینکه چشمش به ما بیفته و بگه مردید با زنده اید و اصلا مشکلی دارید یا نه به راست می رفت توی اتاقش آرام گریه می کرد بغلش میکردم و دلداریش میدادم که بالاخره یه روز همه چیز درست میشه بهش امید واهی میدادم از آینده ای که برای هر سه ی ما مبهم بود. نمی دونم تا حالا اینو شنیدی یا نه که کسی اگه از جانب خانوادش مورد بی مهری قرار بگیره ناخواسته به سمت شخصی کشش پیدا میکنه که حتی شده کوچک ترین محبتی از جانبش دیده باشه و آرام توی این مرحله قرار داشت خواهر مهربون و ساده ی من گول حرفای پوچ و تو خالی و به ظاهر عاشقانه ی ارسلان رو خورده بود. با اینکه از همه طرف ذهنم درگیر بود ولی هیچ وقت از خواهر و برادرم غافل نشدم آرام دیگه آرام سابق نبود نوعی بی قراری رو توی رفتارش میدیدم از مدرسه که بر میگشت بدون هیچ حرفی می رفت توی اتاقش و تا صداش نمی زدم بیرون نمی اومد ساکت و گوشه گیر شده بود و گاهی وقتی کتاب میخوند بی دلیل لبخند می زد. می دونستم فکرش به جای دیگه است. حتی آرتام هم متوجه ی این قضیه شده بود به شب رفتم توی اتاقش تا باهاش حرف بزنم؛ وقتی دید جدیم با من و من و تردید شروع کرد به تعریف کردن گفت که ارسلان براش نامه مینویسه و از عشقش به آرام می گه. هر روز بعد از مدرسه همدیگه رو می بینن و ارسلان همون جا نامه رو بهش می ده.
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
آرتام حرفایی زد که قلبمو به درد آورد نفرتم از از اون دو نفر روز به روز بیشتر میشد. غم توی نگاه آرتام و اشک تو چشمای آرام ...... دیگه آرامشی نداشتم. یادمه با چه نفرتی اون نخ سیگار رو زیر پام له کردم.
سکوت کردم دستام مشت شد. هنوزم سیگار میکشم گاهی که به گذشته بر میگردم و با خودم لج میکنم به دور از قسمی که به خاطر آرتام و آرام خوردم این کارو میکنم چون دیگه آرامی نیست که بشه مرهم زخمای برادرش دیگه آرتامی وجود نداره که با شیطنتاش لبخند رو مهمون لیام کنه.
- آرشام حالت خوبه؟!
نگاهش کردم نگرانی توی چشماش موج میزد. فقط سرمو تکون دادم و باز از پنجره بیرون رو نگاه کردم.
شایان رابطه ی نزدیکی با پدرم داشت ارسلان برادرزاده ی شایان یکی از دوستان صمیمی من بود. پسری تنوع طلب، ولی توی رفاقت کم نمی داشت. لا اقل اون زمان من این طور فکر میکردم پای ارسلان کم کم به خونه ی ما باز شد. به هر بهانه ای که میتونست به دیدنم می اومد. پسر تو داری بودم و دوست نداشتم دوستام رو به خونمون دعوت کنم میخواستم مشکلاتمون بین خودمون بمونه و جایی درز نکنه. ولی ارسلان زرنگ تر از این حرفا بود و من دست کم گرفتمش به روز که از دانشگاه برگشتم خونه صدای جر و بحث از اتاق پدر و مادرم نظر مو جلب کرد. برای اولین بار کنجکاو شدم و دلیلشم دو چیز بود. بین مکالمانشون شنیدم که مادرم مرتب اسم زن دوم و لیلا رو می آورد و با خشونت حرف میزد. اون روز متوجه شدم پدرم مجددا ازدواج کرده مادرم حالا که فهمیده بود قصد داشت جدا بشه، پدرمم مخالفتی از خودش نشون نداد. مادرم قهر کرد و رفت خونه ی پدریش پدر و مادرش سالها پیش مرده بودن و اون تنها بود. بی توجه به
سه تا فرزندش که با نگاهی غم زده و اشک آلود به مادرشون خیره شده بودند که چمدون به دست از در ویلا بیرون رفت.
لیامو روی هم فشار دادم هنوزم اون لحظه رو فراموش نکردم گریه های آرام و التماسهای آرتام برای نگه داشتن مادر منی که با در آغوش کشیدنشون سعی داشتم آرومشون کنم ولی حال خودم دست کمی از اونا نداشت و ناخواسته اشک می ریختم. چه روزای سختی بود.
تا اون موقع اوضاع خوبی نداشتیم و حالا وضع بدتر هم شده بود. پدرم تا نیمه های شب بیرون از خونه بود و آخر شب خسته و گرفته بر می گشت. بدون اینکه چشمش به ما بیفته و بگه مردید با زنده اید و اصلا مشکلی دارید یا نه به راست می رفت توی اتاقش آرام گریه می کرد بغلش میکردم و دلداریش میدادم که بالاخره یه روز همه چیز درست میشه بهش امید واهی میدادم از آینده ای که برای هر سه ی ما مبهم بود. نمی دونم تا حالا اینو شنیدی یا نه که کسی اگه از جانب خانوادش مورد بی مهری قرار بگیره ناخواسته به سمت شخصی کشش پیدا میکنه که حتی شده کوچک ترین محبتی از جانبش دیده باشه و آرام توی این مرحله قرار داشت خواهر مهربون و ساده ی من گول حرفای پوچ و تو خالی و به ظاهر عاشقانه ی ارسلان رو خورده بود. با اینکه از همه طرف ذهنم درگیر بود ولی هیچ وقت از خواهر و برادرم غافل نشدم آرام دیگه آرام سابق نبود نوعی بی قراری رو توی رفتارش میدیدم از مدرسه که بر میگشت بدون هیچ حرفی می رفت توی اتاقش و تا صداش نمی زدم بیرون نمی اومد ساکت و گوشه گیر شده بود و گاهی وقتی کتاب میخوند بی دلیل لبخند می زد. می دونستم فکرش به جای دیگه است. حتی آرتام هم متوجه ی این قضیه شده بود به شب رفتم توی اتاقش تا باهاش حرف بزنم؛ وقتی دید جدیم با من و من و تردید شروع کرد به تعریف کردن گفت که ارسلان براش نامه مینویسه و از عشقش به آرام می گه. هر روز بعد از مدرسه همدیگه رو می بینن و ارسلان همون جا نامه رو بهش می ده.
- ۲.۰k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط