تقدیر

#پارت۶
وارد شدم که صدای جکسون اومد
جکسون ¥ :«هعی ، خوش اومدی الیزا »
نشستم و چشمام هام رو بهش دوختم
الیزابت: سلام جکسون خوبی
¥خیلی ممنون لیدی،دلم برات تنگ شده بود
& لبخند کوچیکی زدم
¥ خب بانو چی میل دارن
& خب نمی‌دونم هرچی میخوای سفارش بده
¥ خب باشه ،
هعی ویتر دوتا پاستا آلفردو لطفا
√ چشم جناب
& همین جوری تو فکر بودم که یهو با صدای جکسون به خودم اومدم که دستاشو رو میز گزاشته بود
¥می خوام بیشتر باهم باشیم الیزا واقعیتش حس میکنم بهت حس دارم
& مغزم خاموش شده بود الان جکسون داشت بهم اعتراف میکرد اما چرا اینقدر زود ما که تازه آشنا شدیم از سمتی هم خوشحال بودم چون برای اولین بار منم دوست پسر داشتم چون معمولا از پسرا فاصله می‌گرفتم
الیزابت :« اما جکسون چرا من ؟
جکسون با لبخند نرمی جواب داد :
« چون تو خاصی الیزا»
اون لحظه همه چیز برام عجیب بود انگار بین آسمون و زمین گیر کرده بودم نمی‌دونستم چه ماجرا هایی در انظار منه.....
لایک و کامنت فراموش نشه قشنگا 🪷✨✨
#رمان#مافیایی #عاشقانه
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴¹ویو: جونگ‌کوکدو روز بود که نخواب...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "35""ویو جئون آنجلینا"" • ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁴همه‌چیز بیش از حد آروم بود..آروم‌تر ...

**پارت ۴۰ (رقصِ آخر در میانِ خاکسترها)**سه ماه از اون شبِ لر...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم 1۴

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

🌸 پارت 27 — ویو آت 🌸فردا صبح...از خواب بیدار شدم، لباس پوشید...

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

وقتی باهم دعوا میکنید اما...¹با صدای بلند بهش گفتی:"برو بابا...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟎 با خودش فکر کرد.‌ امکان نداره، جونگکوک‌ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط