──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁰⁴
همهچیز بیش از حد آروم بود..
آرومتر از چیزی که باید میبود.
و این برای من غیرعادی بود.
_دلم میخواد درمورد خود واقعیت بشنوم..
جملهش باعث شد دوباره سرمو برگردونم.
خود واقعیم؟
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
_منظورت چیه؟
آروم به صندلی تکیه داد.
_خود واقعیت..وقتی وانمود به رزا بودن نمیکنی
ابروهام کمی بالا رفت.
من حتی خودمم جوابش رو نمیدونستم.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
+فکر کنم سؤال سختی پرسیدی
_چرا؟
دوباره نگاهم رو ازش گرفتم و به پنجره دوختم.
+چون هیچوقت بهش فکر نکردم
کمی مکث کرد و بعد پرسید:هیچوقت؟
سرمو آروم تکون دادم و گفتم:نه
چند لحظه سکوت کردم.
+همیشه باید کسی میبودم که نباید حتی اشتباه کوچیکی میکرد..یه نفر که باید حواسش به همهچیز میبود..
جونگکوک چیزی نگفت.
بعد چند لحظه سکوت صدای تق رفتن صندلی اومد.
سرم چرخید.
از روی صندلی بلند شد و با چند قدم کنار من وایساد.
بدون هیچ مقدمه ای موهامو از پشت انداخت جلو.
قبل از اینکه چیزی بپرسم،صدای برخورد زنجیر ظریفی رو شنیدم.
و بعد سرمایی که گردنم احساس کرد.
سرمو اروم آوردم پایین.
یه گردنبند با زنجیر نقرهای که از وسطش یه الماس سیاه رنگ آویزون بود.
چند لحظه فقط بهش خیره شدم.
صدای خیلی کوتاه قفل گردنبند توی سکوت رستوران پیچید.
بعد موهامو دوباره به پشت انداخت.
آروم خم شد.
نفس های گرمش با گردنم برخورد میکرد.
_اسم این الماس کربونادوئه..
صدای دورگه و بمش باعث شدم تنم سرد بشه.
لحظهای مکث کرد و ادامه داد:وقتی بار اول چشمم بهش خورد یاد تو افتادم،همون قدر مرموز،زیبا و کمیاب
چند ثانیه دیگه به الماس خیره موندم.
بعد آروم با انگشتهام گرفتمش و بالا آوردم.
زیر نور رستوران،سیاهی کربونادو بیشتر به چشم میاومد.
مثل الماسهای شفاف نمیدرخشید..
ولی یه جور درخشش سرد و عجیبی داشت.
انگار تمام نور رو توی خودش نگه میداشت.
برای چند لحظه،یاد حرفهای جونگکوک افتادم.
«همون قدر مرموز،زیبا و کمیاب..»
لبخند خیلی محوی روی لبم نشست.
من واقعاً مرموز بودم؟
یا فقط خودم رو پشت هزار تا راز پنهون کرده بودم؟
و کمیاب؟
شاید..
صدای کشیده شدن صندلی باعث شد نگاهم رو از گردنبند بگیرم.
جونگکوک دوباره سر جاش نشسته بود.
انگار نه انگار چند لحظه پیش جملهای گفته بود که تمام ذهنم رو بههم ریخته...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹⁰⁴
همهچیز بیش از حد آروم بود..
آرومتر از چیزی که باید میبود.
و این برای من غیرعادی بود.
_دلم میخواد درمورد خود واقعیت بشنوم..
جملهش باعث شد دوباره سرمو برگردونم.
خود واقعیم؟
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
_منظورت چیه؟
آروم به صندلی تکیه داد.
_خود واقعیت..وقتی وانمود به رزا بودن نمیکنی
ابروهام کمی بالا رفت.
من حتی خودمم جوابش رو نمیدونستم.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
+فکر کنم سؤال سختی پرسیدی
_چرا؟
دوباره نگاهم رو ازش گرفتم و به پنجره دوختم.
+چون هیچوقت بهش فکر نکردم
کمی مکث کرد و بعد پرسید:هیچوقت؟
سرمو آروم تکون دادم و گفتم:نه
چند لحظه سکوت کردم.
+همیشه باید کسی میبودم که نباید حتی اشتباه کوچیکی میکرد..یه نفر که باید حواسش به همهچیز میبود..
جونگکوک چیزی نگفت.
بعد چند لحظه سکوت صدای تق رفتن صندلی اومد.
سرم چرخید.
از روی صندلی بلند شد و با چند قدم کنار من وایساد.
بدون هیچ مقدمه ای موهامو از پشت انداخت جلو.
قبل از اینکه چیزی بپرسم،صدای برخورد زنجیر ظریفی رو شنیدم.
و بعد سرمایی که گردنم احساس کرد.
سرمو اروم آوردم پایین.
یه گردنبند با زنجیر نقرهای که از وسطش یه الماس سیاه رنگ آویزون بود.
چند لحظه فقط بهش خیره شدم.
صدای خیلی کوتاه قفل گردنبند توی سکوت رستوران پیچید.
بعد موهامو دوباره به پشت انداخت.
آروم خم شد.
نفس های گرمش با گردنم برخورد میکرد.
_اسم این الماس کربونادوئه..
صدای دورگه و بمش باعث شدم تنم سرد بشه.
لحظهای مکث کرد و ادامه داد:وقتی بار اول چشمم بهش خورد یاد تو افتادم،همون قدر مرموز،زیبا و کمیاب
چند ثانیه دیگه به الماس خیره موندم.
بعد آروم با انگشتهام گرفتمش و بالا آوردم.
زیر نور رستوران،سیاهی کربونادو بیشتر به چشم میاومد.
مثل الماسهای شفاف نمیدرخشید..
ولی یه جور درخشش سرد و عجیبی داشت.
انگار تمام نور رو توی خودش نگه میداشت.
برای چند لحظه،یاد حرفهای جونگکوک افتادم.
«همون قدر مرموز،زیبا و کمیاب..»
لبخند خیلی محوی روی لبم نشست.
من واقعاً مرموز بودم؟
یا فقط خودم رو پشت هزار تا راز پنهون کرده بودم؟
و کمیاب؟
شاید..
صدای کشیده شدن صندلی باعث شد نگاهم رو از گردنبند بگیرم.
جونگکوک دوباره سر جاش نشسته بود.
انگار نه انگار چند لحظه پیش جملهای گفته بود که تمام ذهنم رو بههم ریخته...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲۲.۷k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط