فرشته ی من
فرشته ی من
p51
°•°•°•°°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
*ویو تهیونگ*
خوشحالم از اینکه قراره جونگکوک از لیا محافظت کنه...معلومه اصلا شبیه بعضی از پسرای زمین...هیز و هول همش دنبال...نیست
به هر حال لیا هم جای خواهرمه اونم خیلی دوست دارم
آروم در اتاقشون بستم و رفتم سمت اتاقی که لیا بهم داده رو تخت دراز کشیدم کم کم خوابم گرفت و.....
☆__________☆__________☆__________☆
(سه روز بعد(ویو رزی))
صبح زود بود
داشتم تو حیاط قدم میزدم
دیگه خبری از اون شیطان نبود(اونی که به جیمین حمله کرد)
وقتشه برم سراغ ماموریت اصلیم..
برگردوندن جیمین قبلی
دیگه باید شروع کم الان به اندازه کافی دست به دست کردم
بجز صدای پرنده ها صدای دیگه ای نبود و این باعث آرامشم میشد
بقیه خواب بودن
رفتم نشستم روی تاب که توی حیاط بود
چند تا گنجشک اومدن کنارم نشستن
یه سگ کوچولو دیدم که داشت توی حیاط پرسه میزد
خیلی ناز بود اومد سمت من و پرید نشست رو پام
چقد نازی تو....
*ویو جیمین*
با آفتابی که میتابید رو صورتم میخورد بیدار شدم...
ایی که این پنجره رو باز گذاشته زفتم سمتش که ببندمش
دیدم رزی روی تاب نشته و چند تا کنجشگ پیشش نشستن و یونتان روی پاهاشه
چطوری اون گنجشگ ها نمترسن فرار کنن
البته فرشتس چه انتظاری میشه داشت
صداي در اتاق اومد بهش اهمتی ندادم و همونطوری به رزی زل زدم
یکی کنارم وایساد نگاش کردم تهیونگ بود اونم رزی رو دید
_اینجا چکار میکنی...بهت یا ندادن در بزنی؟؟؟
÷صبح بخیر ...منم دوست دارم داداش...
_هی تیکه ننداز الان با جفت پا میام تو کون...
÷عه عه عه ساکت باشه بابا
_هعی
÷چیشده محو رزی شدی؟
_بخدا الان فکتو میارم پایین
÷بیخیال کی بیدار شدی
_همین الان...اصلا به توچه
÷بسم الله
_هعی بریم صبحونه..برو لیا رو بیدار کن برم رزی رو بیارم
÷برو(با خنده)
_ببین...
÷برو برو غلط خوردم
رفتم دنبال رزی
آروم رفتم پشت سرش هنوز متوجه نشده بود که من اینجام
یهو یه فکری به سرم زد
_...پپپخخخخخ
یا سر کچل عموم...بابا مرض داری..
همیشه عین جن میای ادم رو میترسونی
اخه نمیگی ممکنه...
_باشه بابا دیگه انجام نمیدم چقد غر میزنی
بیا این هاپو عه هم فرار کرد
_چی فرار کزد؟
هاپوعه
_هاپوعه(خنده)
عه نخند...خدا کچلت کنه(نفرین های من...)
_عه چراا...فک کن مو نداشته باشم
_اینارو ولش بیا بریم صبحونه...
باشع میام ولی اون.....
☆__________☆__________☆__________☆
ادامه دارد......
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
اسلاید بعد لیاعه
p51
°•°•°•°°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
*ویو تهیونگ*
خوشحالم از اینکه قراره جونگکوک از لیا محافظت کنه...معلومه اصلا شبیه بعضی از پسرای زمین...هیز و هول همش دنبال...نیست
به هر حال لیا هم جای خواهرمه اونم خیلی دوست دارم
آروم در اتاقشون بستم و رفتم سمت اتاقی که لیا بهم داده رو تخت دراز کشیدم کم کم خوابم گرفت و.....
☆__________☆__________☆__________☆
(سه روز بعد(ویو رزی))
صبح زود بود
داشتم تو حیاط قدم میزدم
دیگه خبری از اون شیطان نبود(اونی که به جیمین حمله کرد)
وقتشه برم سراغ ماموریت اصلیم..
برگردوندن جیمین قبلی
دیگه باید شروع کم الان به اندازه کافی دست به دست کردم
بجز صدای پرنده ها صدای دیگه ای نبود و این باعث آرامشم میشد
بقیه خواب بودن
رفتم نشستم روی تاب که توی حیاط بود
چند تا گنجشک اومدن کنارم نشستن
یه سگ کوچولو دیدم که داشت توی حیاط پرسه میزد
خیلی ناز بود اومد سمت من و پرید نشست رو پام
چقد نازی تو....
*ویو جیمین*
با آفتابی که میتابید رو صورتم میخورد بیدار شدم...
ایی که این پنجره رو باز گذاشته زفتم سمتش که ببندمش
دیدم رزی روی تاب نشته و چند تا کنجشگ پیشش نشستن و یونتان روی پاهاشه
چطوری اون گنجشگ ها نمترسن فرار کنن
البته فرشتس چه انتظاری میشه داشت
صداي در اتاق اومد بهش اهمتی ندادم و همونطوری به رزی زل زدم
یکی کنارم وایساد نگاش کردم تهیونگ بود اونم رزی رو دید
_اینجا چکار میکنی...بهت یا ندادن در بزنی؟؟؟
÷صبح بخیر ...منم دوست دارم داداش...
_هی تیکه ننداز الان با جفت پا میام تو کون...
÷عه عه عه ساکت باشه بابا
_هعی
÷چیشده محو رزی شدی؟
_بخدا الان فکتو میارم پایین
÷بیخیال کی بیدار شدی
_همین الان...اصلا به توچه
÷بسم الله
_هعی بریم صبحونه..برو لیا رو بیدار کن برم رزی رو بیارم
÷برو(با خنده)
_ببین...
÷برو برو غلط خوردم
رفتم دنبال رزی
آروم رفتم پشت سرش هنوز متوجه نشده بود که من اینجام
یهو یه فکری به سرم زد
_...پپپخخخخخ
یا سر کچل عموم...بابا مرض داری..
همیشه عین جن میای ادم رو میترسونی
اخه نمیگی ممکنه...
_باشه بابا دیگه انجام نمیدم چقد غر میزنی
بیا این هاپو عه هم فرار کرد
_چی فرار کزد؟
هاپوعه
_هاپوعه(خنده)
عه نخند...خدا کچلت کنه(نفرین های من...)
_عه چراا...فک کن مو نداشته باشم
_اینارو ولش بیا بریم صبحونه...
باشع میام ولی اون.....
☆__________☆__________☆__________☆
ادامه دارد......
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
اسلاید بعد لیاعه
- ۴.۸k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط