Love&Hate
Love&Hate
P.11
"ویو رامیلا"
من داداشمو دوست صمیمیو بعد از ۱۸ سال نشناسم کیو بشناسم حالا بعدا از خجالتشون در میام یکم اطرافمو نگاه کردم دیدم همه جا پر از کت شلوار و لباس عروس و این چیزاست تازه فهمیدم چه خبره
(علامت رامیلا- جونگکوک_)
-الان واسه چی اومدیم اینجا؟؟
هانا گفت:
خب خدا بخیر کنه پنج روز دیگه عروسیتونه ها(با خنده)
-هانا خفه شو یکی ندونه فکر میکنه عاشق پیشه همیم داریم جون میدیم واسه هم زودتر ازدواج کنیم
جیمین با اخم ریزی گفت:
الان وقت ماهم دارید میگیرید پس غر غر نکنین کلی کار داشتیم اومدیم اینجا شما دوتاهم جای منت گذاشتن سر ما برید زود خریدتونو کنید
_میشه همتون ساکت شید بریم یه لباس بگیریم بعد بریم پی کارمون؟!
هانا:
ولشون کن بابا اینا اصلا اعصاب ندارن موندم چطوری میخوان باهم زندگی کنن(رفت)
_این اخلاقش به کی برده که هرچی میشه از کوره در میره میذاره میره؟
رامیلا و جیمین همزمان:
تو
_این از رفیق صمیمیم اونم از زن اجباری ایندم خدایا مرسی که انقدر دوستم داری دستت درد نکنه
جیمین گفت:
اره خدا خیلی دوستت داره الانم تا خواهرت گم نشده میرم پیداش کنم شمام بیاین دیگه مجبورین یه لباس انتخاب کنین
"ویو جونگکوک"
اصا همه چیز عجیب شده اینکه بنظرم رامیلا دختر بدی نمیاد اینکه جیمین نگران هاناعه اینکه وقتی اومدیم خیلی عادی دست همو گرفته بودن اینکه هانا هرچی میشد به جیمین میگفت ولی به من نه همش عجیب بود از اول تا اخرش...
"ویو هانا"
اه هرچی میشه انگار تقصیر منه همینطوری داشتم میرفتم که یکی دستمو گرفت اومدم هرچی فوش بلدم بودم رو کنم که دیدم جیمینه
(هانا_جیمین-)
-دو دیقه وایسا دیگه بدو بدو میری الان نمیگی یه چیزی میشه؟
_بذار بشه به درک
-یعنی چی اخههههه بچه میفهمی دیروز یکی تهدیدت کرده واست گل فرستاده نامه گذاشته بعد همینطدری میذاری میری؟
_بازم به درک
-خب الان میشه بگی چتههه با اونا کلکل کردی به منچه
_تقصیر توهم هست چون
-من چیکارم این وسط؟
_.......
بعد ۱۰۰ ساللل بخدا حالم خوب نبود زود بذارم شرطا هم یکم زیاد میذارم مدرسه ها شروع شده
لایک:۳۵
کامنت:۳۰
بازنشر ۱۰
P.11
"ویو رامیلا"
من داداشمو دوست صمیمیو بعد از ۱۸ سال نشناسم کیو بشناسم حالا بعدا از خجالتشون در میام یکم اطرافمو نگاه کردم دیدم همه جا پر از کت شلوار و لباس عروس و این چیزاست تازه فهمیدم چه خبره
(علامت رامیلا- جونگکوک_)
-الان واسه چی اومدیم اینجا؟؟
هانا گفت:
خب خدا بخیر کنه پنج روز دیگه عروسیتونه ها(با خنده)
-هانا خفه شو یکی ندونه فکر میکنه عاشق پیشه همیم داریم جون میدیم واسه هم زودتر ازدواج کنیم
جیمین با اخم ریزی گفت:
الان وقت ماهم دارید میگیرید پس غر غر نکنین کلی کار داشتیم اومدیم اینجا شما دوتاهم جای منت گذاشتن سر ما برید زود خریدتونو کنید
_میشه همتون ساکت شید بریم یه لباس بگیریم بعد بریم پی کارمون؟!
هانا:
ولشون کن بابا اینا اصلا اعصاب ندارن موندم چطوری میخوان باهم زندگی کنن(رفت)
_این اخلاقش به کی برده که هرچی میشه از کوره در میره میذاره میره؟
رامیلا و جیمین همزمان:
تو
_این از رفیق صمیمیم اونم از زن اجباری ایندم خدایا مرسی که انقدر دوستم داری دستت درد نکنه
جیمین گفت:
اره خدا خیلی دوستت داره الانم تا خواهرت گم نشده میرم پیداش کنم شمام بیاین دیگه مجبورین یه لباس انتخاب کنین
"ویو جونگکوک"
اصا همه چیز عجیب شده اینکه بنظرم رامیلا دختر بدی نمیاد اینکه جیمین نگران هاناعه اینکه وقتی اومدیم خیلی عادی دست همو گرفته بودن اینکه هانا هرچی میشد به جیمین میگفت ولی به من نه همش عجیب بود از اول تا اخرش...
"ویو هانا"
اه هرچی میشه انگار تقصیر منه همینطوری داشتم میرفتم که یکی دستمو گرفت اومدم هرچی فوش بلدم بودم رو کنم که دیدم جیمینه
(هانا_جیمین-)
-دو دیقه وایسا دیگه بدو بدو میری الان نمیگی یه چیزی میشه؟
_بذار بشه به درک
-یعنی چی اخههههه بچه میفهمی دیروز یکی تهدیدت کرده واست گل فرستاده نامه گذاشته بعد همینطدری میذاری میری؟
_بازم به درک
-خب الان میشه بگی چتههه با اونا کلکل کردی به منچه
_تقصیر توهم هست چون
-من چیکارم این وسط؟
_.......
بعد ۱۰۰ ساللل بخدا حالم خوب نبود زود بذارم شرطا هم یکم زیاد میذارم مدرسه ها شروع شده
لایک:۳۵
کامنت:۳۰
بازنشر ۱۰
- ۱۳۸
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط