رمان خونآشام من پارت پنجم
رمان خونآشام من پارت پنجم
توی همین فکرا بود که بخواب عمیق فرو رفت
« ۴:۳۶ بعدازظهر »
ویو کوک
دینگ...دینگ...دینگ
با صدای موبایلش به سختی چشمامشو باز کرد.
دستشو دراز کرد و روی ملافه ی تخت دنبال گوشیش گشت
بلاخره پیداش کرد برش داشت و یه نگاه به اسم تماس گیرنده کرد اما شماره ناشناس بود.
جواب داد
کوک : بله ( خابالو ، گرفته )
جیمین : سلاممم
صدای جیمین از اون طرف خط بلند شد اما کوک نشناخت
کوک : شما ؟؟
جیمین : منم دیگه جیمین
کوک : اهان...شماره ی منو از کجا آوردی؟؟
جیمین : خواهرت رزی داد
کوک : شما مگه همو میشناسید ؟
جیمین : خب اره...ما یه جورایی باهم فامیلیم خواهرت رزی با خواهر منه
کوک : جیسو خواهر توعه؟؟
جیمین : اره
کوک : یعنی ما باهم فامیلیم !!
جیمین : یه جورایی
کوک : راستی برای چی زنگ زدی ؟؟
جیمین : خب راستش منو بچهها امشب قراره بریم بار گفتم اگه دوست داری توعم بیا
کوک : اما اخه اگه بقیه نخوان چی؟ من نمیخوام کسی به خاطرم اذیت یا ناراحت شه
جیمین : نگران نباش بهشون گفتم مشکلی نداشتن تازه...تو دیگه یه عضو جدید تو اکیپ مایی
کوک : واقعا...
جیمین : معلومه...میای دیگه نه ؟؟
کوک : اره حتماً
جیمین : خب...پس ادرس بده بیام دنبالت
کوک : لازم نیست خودم میام
جیمین : عه طارف نکن بده دیگه
کوک : جدی میگم خودم میام...
جیمین : خیله خب حالا که نمیدی میگم تهیونگ بیاد دنبالت هرچی نباشه صبح با هم کلاسو پیچوندید باید بدونه خونت کجاست دیگه
کوک : نه نه نه...ادرسو میدم
جیمین : دیگه دیره بهش پیام دادم ساعت هفت و نیم اماده باش
کوک : باشه...ممنونم
جیمین: خواهش میکنم کاری نکردم که....بای 😘
کوک : خداحافظ
کوک بعد از نوشتن اخرین پیامش گوشی رو کنار میزاره و از روی تخت بلند میشه با اینکه هنوز ۳ ساعت مونده
به طرف حموم میره...و وارد حموم میشه و درو میبنده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو تهیونگ
توی خونه روی مبل چرمی مشکیش نشسته بود.
یه فنجون قهوه توی دستش بود که بخار هاش نشان از داغی و تازگی قهوه بود.
غرق در فکر جرعهای از قهوه اش را نوشید که گوشیش ویبره رفت.
دستشو دراز کرد و گوشیشو از روی میزه روبه روی مبل برداشت.
به صفحه نگاه کرد.
« دردسرد »
از اسم مخاطبش فهمید جیمین پیام باز کرد
پیام جیمین: سلام ببر بد اخلاق چه خبر...خب چون میدونم جواب نمیدی بیخیال...امشب داریم میریم بار با بچه خواستم بگم برو دنبال کوک
پیام تهیونگ : به من چه اخه 😑
پیام جیمین : پاشو برو من که میدونم از خداته
پیام تهیونگ : من آخر از دست تو دیوونه میشم
پیام جیمین: 😉😝
تهیونگ با دیدن پیام جیمین آهی میکشه و گوشیشو کنار میزاره.
نگاهی به ساعتش میندازه. « ۴:۵۶ » هنوز خیلی مونده
از روی مبل بلند میشه و قهوه اش را روی میز میزاره و بدون خوردن نصف باقی مونده ی قهوه به طرف پله ها و طبقه ی بالا میره.
ادامه دارد..........
شرایط : ۲۵ لایک ـ ۳۰ کامنت ـ ۶ بازنشر
توی همین فکرا بود که بخواب عمیق فرو رفت
« ۴:۳۶ بعدازظهر »
ویو کوک
دینگ...دینگ...دینگ
با صدای موبایلش به سختی چشمامشو باز کرد.
دستشو دراز کرد و روی ملافه ی تخت دنبال گوشیش گشت
بلاخره پیداش کرد برش داشت و یه نگاه به اسم تماس گیرنده کرد اما شماره ناشناس بود.
جواب داد
کوک : بله ( خابالو ، گرفته )
جیمین : سلاممم
صدای جیمین از اون طرف خط بلند شد اما کوک نشناخت
کوک : شما ؟؟
جیمین : منم دیگه جیمین
کوک : اهان...شماره ی منو از کجا آوردی؟؟
جیمین : خواهرت رزی داد
کوک : شما مگه همو میشناسید ؟
جیمین : خب اره...ما یه جورایی باهم فامیلیم خواهرت رزی با خواهر منه
کوک : جیسو خواهر توعه؟؟
جیمین : اره
کوک : یعنی ما باهم فامیلیم !!
جیمین : یه جورایی
کوک : راستی برای چی زنگ زدی ؟؟
جیمین : خب راستش منو بچهها امشب قراره بریم بار گفتم اگه دوست داری توعم بیا
کوک : اما اخه اگه بقیه نخوان چی؟ من نمیخوام کسی به خاطرم اذیت یا ناراحت شه
جیمین : نگران نباش بهشون گفتم مشکلی نداشتن تازه...تو دیگه یه عضو جدید تو اکیپ مایی
کوک : واقعا...
جیمین : معلومه...میای دیگه نه ؟؟
کوک : اره حتماً
جیمین : خب...پس ادرس بده بیام دنبالت
کوک : لازم نیست خودم میام
جیمین : عه طارف نکن بده دیگه
کوک : جدی میگم خودم میام...
جیمین : خیله خب حالا که نمیدی میگم تهیونگ بیاد دنبالت هرچی نباشه صبح با هم کلاسو پیچوندید باید بدونه خونت کجاست دیگه
کوک : نه نه نه...ادرسو میدم
جیمین : دیگه دیره بهش پیام دادم ساعت هفت و نیم اماده باش
کوک : باشه...ممنونم
جیمین: خواهش میکنم کاری نکردم که....بای 😘
کوک : خداحافظ
کوک بعد از نوشتن اخرین پیامش گوشی رو کنار میزاره و از روی تخت بلند میشه با اینکه هنوز ۳ ساعت مونده
به طرف حموم میره...و وارد حموم میشه و درو میبنده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو تهیونگ
توی خونه روی مبل چرمی مشکیش نشسته بود.
یه فنجون قهوه توی دستش بود که بخار هاش نشان از داغی و تازگی قهوه بود.
غرق در فکر جرعهای از قهوه اش را نوشید که گوشیش ویبره رفت.
دستشو دراز کرد و گوشیشو از روی میزه روبه روی مبل برداشت.
به صفحه نگاه کرد.
« دردسرد »
از اسم مخاطبش فهمید جیمین پیام باز کرد
پیام جیمین: سلام ببر بد اخلاق چه خبر...خب چون میدونم جواب نمیدی بیخیال...امشب داریم میریم بار با بچه خواستم بگم برو دنبال کوک
پیام تهیونگ : به من چه اخه 😑
پیام جیمین : پاشو برو من که میدونم از خداته
پیام تهیونگ : من آخر از دست تو دیوونه میشم
پیام جیمین: 😉😝
تهیونگ با دیدن پیام جیمین آهی میکشه و گوشیشو کنار میزاره.
نگاهی به ساعتش میندازه. « ۴:۵۶ » هنوز خیلی مونده
از روی مبل بلند میشه و قهوه اش را روی میز میزاره و بدون خوردن نصف باقی مونده ی قهوه به طرف پله ها و طبقه ی بالا میره.
ادامه دارد..........
شرایط : ۲۵ لایک ـ ۳۰ کامنت ـ ۶ بازنشر
- ۱۰۵
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط