𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟓
⭕️پارت های قبلی توی این دو پیج هست👇🏻⭕️
@venucr
@venuc
[۳ سال بعد]
هوا آفتابی بود و نسیم خنکی میوزید برخلاف اون روز غم انگیز تو سئول....
ا.ت تو اتاق پرو جلوی آینه ایستاده بود. لباس عروس سفید و پف دارش اونو شبیه به فرشته کرده بود...
جیا با چشمای اشک آلود کنارش بود و بهش کمک میکرد تا تور عروسش رو مرتب کنه.
جیا: باورم نمیشه ا.ت بالاخره این روز رسید. چقدر زیبا شدی.
ا.ت از تو آینه به جیا نگاه کرد و لبخندی زد. لبخندی که سالها پیش کمتر روی لباش دیده می شد.
ا.ت: آره خاله جیا.. بالاخره رسید فکر میکردم هیچ وقت این روز رو نمیبینم
جیا: گذشتهها دیگه گذشته حالا تو داری یه خانواده جدید می سازی یه زندگی جدید
ا.ت نفس عمیقی کشید.. هنوز هم گاهی اوقات شبها کابوسهای گذشته به سراغش میومدن..اما حضور جونگکوک و عشق اون همه چیزو قابل تحمل کرده بود.
در اون طرف تالار، جونگکوک تو کت و شلوار شیک مشکیش، کمی بیقرار بود...
جیمین سعی میکرد اونو آروم کنه، اما قلبش مثل گنجشکی تو قفس سینه اش میتپید...
بارها و بارها سوگندهایی رو که قرار بود بگه رو تو ذهنش مرور میکرد...
لحظه به لحظه، انتظار دیدن ا.ت تو لباس عروسیش، جونگکوک رو هیجانزدهتر میکرد.
موسیقی آروم و دلنشینی توی تالار طنینانداز شد. درهای بزرگ باز شدن و ا.ت اولین قدمش رو برداشت...هر قدم انگار فاصله اون رو از گذشته تاریکش دورتر و به آینده ای روشن تر نزدیک تر میکرد...
جونگکوک با دیدن ا.ت برای لحظهای همه چیز رو فراموش کرد.
ا.ت تو اون لباس سفید، با لبخندی که قلب جونگکوک رو به تپش مینداخت، مثل یه فرشته به نظر میرسید...
وقتی ا.ت به جونگکوک رسید...جونگکوک دستش رو گرفت و به آرومی فشار داد.
کشیش با لبخند گرمی بهشون نگاه کرد.
بعد از سخنرانیهای کوتاه و پر از احساس، نوبت به سوگندها رسید.
جونگکوک با صدایی که از احساسات میلرزید، اما قوی و مصمم، سوگندهاش رو گفت..
اون از عشق بیپایانش به ا.ت... از تعهدش برای حمایت و محافظت ازش، و از آرزوش برای ساختن یه زندگی مشترک پر از شادی و آرامش گفت...
چشمای ا.ت پر از اشک شد، اما لبخند از لباش دور نمیشد.
بعد نوبت به ا.ت رسید. کشیش مراسم پرسید...
●آیا شما، خانم جانگ ا.ت، جئون جونگکوک رو به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟
ا.ت برای لحظهای نفس عمیقی کشید... به چشمای جونگکوک خیره شد. تو اون چشما، عشق، امید و آیندهای زیبا رو دید.
با صدایی رسا و شیرین، که از تمام وجودش نشأت میگرفت، پاسخ داد...
ا.ت: بله، میپذیرم!
با شنیدن این "بله"، جونگکوک لبخندی عمیق زد. این کلمهی ساده، برای اون معنی تموم دنیا رو داشت...
کشیش اعلام کرد..
●حالا میتونید عروس رو ببوسید!
جونگکوک به آرومی صورت ا.ت رو تو دستاش گرفت و بوسهای نرم رو لباش گذاشت...همه با دست زدنهای پرشور، این لحظهی شیرین رو جشن گرفتن...
بعد از مراسم جشن ادامه داشت.
ا.ت و جونگکوک در کنار بقیه میخندیدن و میرقصیدن...
ا.ت برای اولین بار تو زندگیش احساس آرامش کامل و شادی واقعی رو تجربه میکرد..
او زنی بود که عشق پیدا کرده بود خانواده پیدا کرده بود و آینده ای روشن پیش رو داشت.
در بین هیاهوی جشن ا.ت به جونگکوک نگاه کرد. کسی که بهش یاد داده بود که عشق واقعی میتونه همه زخم ها رو درمان کنه...
ا.ت در گوش جونگکوک با لبخند گفت...
ا.ت: ممنونم که هستی
جونگکوک پیشونیش رو بوسید...
جونگکوک: ممنونم که به من اجازه دادی کنارت باشم.
و این طوری ا.ت و جونگکوک فصلی جدیدی رو تو زندگیشون آغاز کردن؛ فصلی پر از عشق، امید و آرامش.
[پایان]
این فیک هم بالاخره تموم شد...
ممنونم که تا اینجا حمایتم کردید...
خوشحال میشم نظرتون رو راجب فیک بگید🌹
🚫برای فیک بعدی باید تعداد فالوور ها زیاد باشه..ممنون میشم به کسایی که نمیدونن خبر بدید که فالو کنن❤️
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟓
⭕️پارت های قبلی توی این دو پیج هست👇🏻⭕️
@venucr
@venuc
[۳ سال بعد]
هوا آفتابی بود و نسیم خنکی میوزید برخلاف اون روز غم انگیز تو سئول....
ا.ت تو اتاق پرو جلوی آینه ایستاده بود. لباس عروس سفید و پف دارش اونو شبیه به فرشته کرده بود...
جیا با چشمای اشک آلود کنارش بود و بهش کمک میکرد تا تور عروسش رو مرتب کنه.
جیا: باورم نمیشه ا.ت بالاخره این روز رسید. چقدر زیبا شدی.
ا.ت از تو آینه به جیا نگاه کرد و لبخندی زد. لبخندی که سالها پیش کمتر روی لباش دیده می شد.
ا.ت: آره خاله جیا.. بالاخره رسید فکر میکردم هیچ وقت این روز رو نمیبینم
جیا: گذشتهها دیگه گذشته حالا تو داری یه خانواده جدید می سازی یه زندگی جدید
ا.ت نفس عمیقی کشید.. هنوز هم گاهی اوقات شبها کابوسهای گذشته به سراغش میومدن..اما حضور جونگکوک و عشق اون همه چیزو قابل تحمل کرده بود.
در اون طرف تالار، جونگکوک تو کت و شلوار شیک مشکیش، کمی بیقرار بود...
جیمین سعی میکرد اونو آروم کنه، اما قلبش مثل گنجشکی تو قفس سینه اش میتپید...
بارها و بارها سوگندهایی رو که قرار بود بگه رو تو ذهنش مرور میکرد...
لحظه به لحظه، انتظار دیدن ا.ت تو لباس عروسیش، جونگکوک رو هیجانزدهتر میکرد.
موسیقی آروم و دلنشینی توی تالار طنینانداز شد. درهای بزرگ باز شدن و ا.ت اولین قدمش رو برداشت...هر قدم انگار فاصله اون رو از گذشته تاریکش دورتر و به آینده ای روشن تر نزدیک تر میکرد...
جونگکوک با دیدن ا.ت برای لحظهای همه چیز رو فراموش کرد.
ا.ت تو اون لباس سفید، با لبخندی که قلب جونگکوک رو به تپش مینداخت، مثل یه فرشته به نظر میرسید...
وقتی ا.ت به جونگکوک رسید...جونگکوک دستش رو گرفت و به آرومی فشار داد.
کشیش با لبخند گرمی بهشون نگاه کرد.
بعد از سخنرانیهای کوتاه و پر از احساس، نوبت به سوگندها رسید.
جونگکوک با صدایی که از احساسات میلرزید، اما قوی و مصمم، سوگندهاش رو گفت..
اون از عشق بیپایانش به ا.ت... از تعهدش برای حمایت و محافظت ازش، و از آرزوش برای ساختن یه زندگی مشترک پر از شادی و آرامش گفت...
چشمای ا.ت پر از اشک شد، اما لبخند از لباش دور نمیشد.
بعد نوبت به ا.ت رسید. کشیش مراسم پرسید...
●آیا شما، خانم جانگ ا.ت، جئون جونگکوک رو به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟
ا.ت برای لحظهای نفس عمیقی کشید... به چشمای جونگکوک خیره شد. تو اون چشما، عشق، امید و آیندهای زیبا رو دید.
با صدایی رسا و شیرین، که از تمام وجودش نشأت میگرفت، پاسخ داد...
ا.ت: بله، میپذیرم!
با شنیدن این "بله"، جونگکوک لبخندی عمیق زد. این کلمهی ساده، برای اون معنی تموم دنیا رو داشت...
کشیش اعلام کرد..
●حالا میتونید عروس رو ببوسید!
جونگکوک به آرومی صورت ا.ت رو تو دستاش گرفت و بوسهای نرم رو لباش گذاشت...همه با دست زدنهای پرشور، این لحظهی شیرین رو جشن گرفتن...
بعد از مراسم جشن ادامه داشت.
ا.ت و جونگکوک در کنار بقیه میخندیدن و میرقصیدن...
ا.ت برای اولین بار تو زندگیش احساس آرامش کامل و شادی واقعی رو تجربه میکرد..
او زنی بود که عشق پیدا کرده بود خانواده پیدا کرده بود و آینده ای روشن پیش رو داشت.
در بین هیاهوی جشن ا.ت به جونگکوک نگاه کرد. کسی که بهش یاد داده بود که عشق واقعی میتونه همه زخم ها رو درمان کنه...
ا.ت در گوش جونگکوک با لبخند گفت...
ا.ت: ممنونم که هستی
جونگکوک پیشونیش رو بوسید...
جونگکوک: ممنونم که به من اجازه دادی کنارت باشم.
و این طوری ا.ت و جونگکوک فصلی جدیدی رو تو زندگیشون آغاز کردن؛ فصلی پر از عشق، امید و آرامش.
[پایان]
این فیک هم بالاخره تموم شد...
ممنونم که تا اینجا حمایتم کردید...
خوشحال میشم نظرتون رو راجب فیک بگید🌹
🚫برای فیک بعدی باید تعداد فالوور ها زیاد باشه..ممنون میشم به کسایی که نمیدونن خبر بدید که فالو کنن❤️
- ۸۷.۳k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط