شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت هفتم🔍
این قسمت=[عملیات غیر ممکن]

همین‌جا بود که فهمیدم یا باید یه اُسکار برای بهترین بازیگر نقش خدمتکار خنگ بگیرم، یا باید همین الان وصیت‌نامه‌ام رو بنویسم.
تهیونگ، همون‌طور که روی صندلی چرمی گرون‌قیمتش لم داده بود، با خونسردی ترسناکی به من نگاه می‌کرد. کلت کمریش هم روی میز بود؛ درست همون‌جایی که من می‌خواستم فرستنده رو مخفیانه فعال کنم.
مغزم داشت سوت می‌کشید:یونسو، تو پلیسِ مخفی‌ای! تو آموزش رزمی دیدی! تو باید الان یه نقشه‌ی فرار فوق‌العاده داشته باشی!
و واقعیتِ ماجرا: یونسو، تو الان مثل موشی گیر افتادی که داره به گربه‌ی وحشی نگاه می‌کنه و تپش قلب لعنتی‌ات هم داره مثل طبل جنگ توی سینه می‌کوبه!
تهیونگ چشماش رو باریک کرد. حس کردم داره عمق احمق بودن من رو اندازه می‌گیره.

-"داری چی کار می‌کنی؟ساعت ۲ شبه. خدمتکارها الان باید خواب باشن، نه اینکه مثل روح سرگردان پشت در دفتر من پرسه بزنن."

نفسم رو حبس کردم.خونسرد باش، یونسو. فقط یه خدمتکار وسواسی احمق باش.
با لرزشی که آگاهانه به صدام اضافه کردم، سرم رو انداختم پایین و با صدای مظلوم مسخره ای گفتم:

+"قربان... من... من فکر کردم صدای افتادن چیزی رو شنیدم. آخه می‌دونید، خانم هوانگ همیشه می‌گه اگه لکه‌ی خون یا... یا مثلاً یه وسیله‌ی قیمتی بیفته و نشکنه، تقصیر منه! من... من فقط نگران کیفیت نظافتم بودم!"

تهیونگ ساکت موند. سکوتش اون‌قدر طولانی بود که شک کردم نکنه صدای تپش قلبم رو هم می‌شنوه. بلند شد. قدش بلند بود، خیلی بلند. وقتی راه می‌رفت، انگار داشت روی اعصاب من رژه می‌رفت.
اومد نزدیک. خیلی نزدیک. بوی تلخ سیگار برگش داشت خفه‌ام می‌کرد. دستش رو دراز کرد...و من چشمام رو بستم که حداقل موقع تیر خوردن نبینمش!
اما اون فقط دستش رو برد سمت دستگیره‌ی در و با صدای خش‌داری گفت:

-"تو یا خیلی احمقی، یا خیلی شجاعی که فکر کردی من با این بهونه‌ی مسخره‌ی نظافت نیمه‌شب قانع می‌شم."

نفس نکشیدم.

-"برو بیرون. و یادت باشه، اگه یه بار دیگه تو این راهرو ببینمت، دیگه حتی نمی‌تونی بهونه‌ی گردگیری شبونه رو بیاری. چون اون‌موقع، آخرین چیزی که قراره تمیز کنی، رد پای خودت روی فرشه."

با سرعتی که توی عمرم نداشتم، خم شدم، یه تعظیم نیمه‌کاره کردم و جوری از اتاق زدم بیرون که انگار مسابقه‌ی دو المپیک بود. وقتی در رو پشت سرم بستم و بهش تکیه دادم، دستم رو گذاشتم روی قفسه‌ی سینه‌ام.
آفرین یونسو! ماموریت با موفقیت انجام نشد، ولی حداقل زنده موندی.
مرحله‌ی بعدی:چطور توی عمارت مافیا نَمیرم؟

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
A_masterpiece_called_a_lie#
دیدگاه ها (۲)

پارت ۶۲

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

تکپارتی تهیونگ

شاهکاری به نام دروغ

((جوانه عشق درقلبی سنگی))part:17(ویو تهیونگ)از خونه که اومدی...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۳ پارتچند دقیقه از رفت...

مافیای من

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط