dream of love
part one
من جونگ کوکم....همخونه ای دارم به اسم جکسون.......
جکسون یه اکیپی داشت که همیشه میومدن خونه ما...
اسماشون جیهو، جانی، فیلیکس،هیون.....و یکی دوستاشون که فقط چند بار دیدمش*تهیونگ*....
همشون آلفا بودن ....برای همین همیشه سعی میکردم زیاد باهاشون حرف نزنم و رایحم رو مخفی کنم...
هیون به شدت اذیتم میکرد.... مثل یه برده....نه تنها هیون بلکه همشون.....
مثل یه برده باهام رفتار میکردن..... ولی رفتار هیون زیادی پرخاشگرانه بود......
همیشه توی پذیرایی دور هم جمع میشدن......و جک بیشتر اوقات به من گفت برم بیرون........
خیلی رو عصابم بود..... من عاشق فضولی تو اتاق جک بودم...... جک یه آلفا بود برای همین همیشه بهم دستور میداد....
البته همیشه مچمو میگرفت...داد میزد که از اتاق برم بیرون......
امروز باشگاه داشتم....پس آماده شدم و به سمت باشگاه راه افتادم....
امروز به تمرین زیادی داشتم برای همین ساعت از دستم در رفت....
وقتی به خودم اومد دیدم ساعت ۱ شب هست.... وسایلم رو جمع کردم.....
به سمت خونه رفتم....در رو که باز کردم با جمعیت زیاد و اهنگ بلندی مواجه شدم.....
یه پارتی... اونم تو خونه من.... عصابم خراب شد....با عصبانیت سمت اتاقم رفتم....
خواستم در رو ببندم..... که پایی مانع شد... در به شدت باز شد....
این باعث شد که به سمتی پرت بشم...وقتی به بالای سرم نگاه کردم جا خوردم....
هیون بود ولی مست.... داشت سمتم میومد... از یقه لباسم گرفت و به طرف خودش کشید....
از ترس نمیتونستم تکون بخورم... همین میخواست ببوستم..... یهو با دادی شنیدم....
هیون به کنار پرت شد....از شدت شوک بی هوش شدم... و فقط صدای ته رو شنیدم...
کمی بعد بیدار شدم و دیدم روی تختم.... از اتاق رفتم بیرون.....
برعکس انتظارم خونه تمیز بود.....جکسون صدا زدم ولی انگار خونه نبود.....
سعی کردم اتفاقات چند ساعت پس رو فراموش کنم....
------------------------------------------
چند روز بعد
یه روز متوجه شدم که هیون دیگه تو جعمشون نیست......از جک راجبش پرسیدم:
چرا دیگه هیون توی جعمتون نمیاد؟
رنگ از صورتش پرید...گفت:
دیگه باهاش دوست نیستم......
حرف جک رو باور کردم.... و دیگه زیاد پیگیر نشدم......
بعد از مدتی هر وقت که رفیقای جک منو میدیدن زنگ و روشون میپرید.....
حتی جک هم دیگه صحبتی با من نداشت..... و کل روز خودش رو توی اتاق حبس میکرد.....
قبلا جک با جدیت بهم گفته بود که اصلا داخل اتاقش نرمم.....
خیلی جدی حرف میزد...... پس تصمیم گرفتم که دیگه اونجا فضولی نکنم.......
اتاقش بوی به شدت افتضاحی میداد..... وقتی ازش مپرسیدم:
این بوی گند اتاقت چیه؟
استرس بدی می گرفت....با صدای بریده بریده می گفت:
بوی لباسای باشگاهم هست...
منم حرفش رو باور کردم.....سعی کردم دیگه زیاد به این موضوع توجه نکنم.....
------------------------------------
*دو روز بعد*
18:56 سپتامبر
خیلی عجیب بود...... جک دو روز بود که هر وقت من رو میدید رنگش میپرید....
جک اومد در اتاق رو زد......و از پشت در پرسید:
همبرگر میخوری سفارش بدم؟
من در جواب گفتم:
معلومه..... کیه که از همبرگر خوشش نیاد...
بعد از رفتن جک فضولیم گل کرد....مثل قبلا رفتم سمت اتاقش......
شروع کردم به گشتن توی اتاقش.....کمدش هاش و کشو هاش ولی چیز جالبی نبود.....
اما ناگهان.... همون بوی گند به مشامم خورد.... از طرف تخت میومد.....
آروم به سمت تخت رفتم....به زیر تخت نگاه کردم....یه کیف باشگاه.....
آروم کیف باشگاه جک رو برداشتم.....زیپ رو باز کردم......
با صحنه ی وحشتناک رو به رو شدم...... نفس تو سینه ام حبس شد......
چن تیکه از جسد هیون اونجا بود با یه نامه:
عاقبت کسی که پسرکم رو اذیت میکنه همینه
ناگهان نفس های محکمی پیشت گوشش حس کرد.....مرد پشت آروم زمزمه کرد:
نباید اینو میدیدی پسرکم.....
-------------------------------------
ادامه دارد
خوب گایز چون پارت اول بود زیاد گذاشتم....
میدونم اولش شاید باشه ولی اصل ماجرا بعدها قراره شروع بشه....
با کمک:https://wisgoon.com/tahvvv
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
من جونگ کوکم....همخونه ای دارم به اسم جکسون.......
جکسون یه اکیپی داشت که همیشه میومدن خونه ما...
اسماشون جیهو، جانی، فیلیکس،هیون.....و یکی دوستاشون که فقط چند بار دیدمش*تهیونگ*....
همشون آلفا بودن ....برای همین همیشه سعی میکردم زیاد باهاشون حرف نزنم و رایحم رو مخفی کنم...
هیون به شدت اذیتم میکرد.... مثل یه برده....نه تنها هیون بلکه همشون.....
مثل یه برده باهام رفتار میکردن..... ولی رفتار هیون زیادی پرخاشگرانه بود......
همیشه توی پذیرایی دور هم جمع میشدن......و جک بیشتر اوقات به من گفت برم بیرون........
خیلی رو عصابم بود..... من عاشق فضولی تو اتاق جک بودم...... جک یه آلفا بود برای همین همیشه بهم دستور میداد....
البته همیشه مچمو میگرفت...داد میزد که از اتاق برم بیرون......
امروز باشگاه داشتم....پس آماده شدم و به سمت باشگاه راه افتادم....
امروز به تمرین زیادی داشتم برای همین ساعت از دستم در رفت....
وقتی به خودم اومد دیدم ساعت ۱ شب هست.... وسایلم رو جمع کردم.....
به سمت خونه رفتم....در رو که باز کردم با جمعیت زیاد و اهنگ بلندی مواجه شدم.....
یه پارتی... اونم تو خونه من.... عصابم خراب شد....با عصبانیت سمت اتاقم رفتم....
خواستم در رو ببندم..... که پایی مانع شد... در به شدت باز شد....
این باعث شد که به سمتی پرت بشم...وقتی به بالای سرم نگاه کردم جا خوردم....
هیون بود ولی مست.... داشت سمتم میومد... از یقه لباسم گرفت و به طرف خودش کشید....
از ترس نمیتونستم تکون بخورم... همین میخواست ببوستم..... یهو با دادی شنیدم....
هیون به کنار پرت شد....از شدت شوک بی هوش شدم... و فقط صدای ته رو شنیدم...
کمی بعد بیدار شدم و دیدم روی تختم.... از اتاق رفتم بیرون.....
برعکس انتظارم خونه تمیز بود.....جکسون صدا زدم ولی انگار خونه نبود.....
سعی کردم اتفاقات چند ساعت پس رو فراموش کنم....
------------------------------------------
چند روز بعد
یه روز متوجه شدم که هیون دیگه تو جعمشون نیست......از جک راجبش پرسیدم:
چرا دیگه هیون توی جعمتون نمیاد؟
رنگ از صورتش پرید...گفت:
دیگه باهاش دوست نیستم......
حرف جک رو باور کردم.... و دیگه زیاد پیگیر نشدم......
بعد از مدتی هر وقت که رفیقای جک منو میدیدن زنگ و روشون میپرید.....
حتی جک هم دیگه صحبتی با من نداشت..... و کل روز خودش رو توی اتاق حبس میکرد.....
قبلا جک با جدیت بهم گفته بود که اصلا داخل اتاقش نرمم.....
خیلی جدی حرف میزد...... پس تصمیم گرفتم که دیگه اونجا فضولی نکنم.......
اتاقش بوی به شدت افتضاحی میداد..... وقتی ازش مپرسیدم:
این بوی گند اتاقت چیه؟
استرس بدی می گرفت....با صدای بریده بریده می گفت:
بوی لباسای باشگاهم هست...
منم حرفش رو باور کردم.....سعی کردم دیگه زیاد به این موضوع توجه نکنم.....
------------------------------------
*دو روز بعد*
18:56 سپتامبر
خیلی عجیب بود...... جک دو روز بود که هر وقت من رو میدید رنگش میپرید....
جک اومد در اتاق رو زد......و از پشت در پرسید:
همبرگر میخوری سفارش بدم؟
من در جواب گفتم:
معلومه..... کیه که از همبرگر خوشش نیاد...
بعد از رفتن جک فضولیم گل کرد....مثل قبلا رفتم سمت اتاقش......
شروع کردم به گشتن توی اتاقش.....کمدش هاش و کشو هاش ولی چیز جالبی نبود.....
اما ناگهان.... همون بوی گند به مشامم خورد.... از طرف تخت میومد.....
آروم به سمت تخت رفتم....به زیر تخت نگاه کردم....یه کیف باشگاه.....
آروم کیف باشگاه جک رو برداشتم.....زیپ رو باز کردم......
با صحنه ی وحشتناک رو به رو شدم...... نفس تو سینه ام حبس شد......
چن تیکه از جسد هیون اونجا بود با یه نامه:
عاقبت کسی که پسرکم رو اذیت میکنه همینه
ناگهان نفس های محکمی پیشت گوشش حس کرد.....مرد پشت آروم زمزمه کرد:
نباید اینو میدیدی پسرکم.....
-------------------------------------
ادامه دارد
خوب گایز چون پارت اول بود زیاد گذاشتم....
میدونم اولش شاید باشه ولی اصل ماجرا بعدها قراره شروع بشه....
با کمک:https://wisgoon.com/tahvvv
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۳.۹k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط