{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟑


تهیونگ آهی کشید و نگاهش به سمت دستکشهای آویزون روی دیوار رفت که مالِ ا.ت بود

تهیونگ : نه نیست.
مکثی کرد انگار کلمات به سختی از گلوش خارج می شدن..
تهیونگ: اون مدتها اینجا بود..من بهش کمک کردم روی پای خودش وایسه..بهش بوکس یاد دادم تا بتونه از خودش محافظت کنه..کم کم..من بهش دل بستم..فکر میکردم اونم همین حس رو داره.

صدای تهیونگ کمی لرزید
تهیونگ:یه روز..من ازش خواستم که باهام ازدواج کنه.

جویونگ نفسش رو حبس کرد.
جویونگ: خب،چی شد؟

تهیونگ: قبول نکرد
تهیونگ زمزمه کرد و نگاهش به نقطه ای نامعلوم خیره شد.
تهیونگ:گفت که نمیتونه..گفت که من رو دوست داره اما نه اونجوری..چند وقت بعد..با یه پسر دیگه وارد رابطه شد و باهاش رفت..ومن فقط تماشا کردم که میرفت.


جویونگ با حیرت به تهیونگ نگاه کرد نمی تونست باور کنه مردی به قدرت و نفوذ تهیونگ چنین ضعفی رو تجربه کرده باشه..

تهیونگ ادامه داد..
تهیونگ: من فکر میکردم اونم همین قدر به من نیاز داره که من به اون نیاز داشتم اشتباه کردم. آدم ها همیشه اون چیزی نیستن که ما فکر میکنیم مهم نیست چقدر بهشون نزدیک باشی.

به جویونگ نگاه کرد نگاهی عمیق تر و آسیب پذیرتر از همیشه..
تهیونگ: میدونی اونجا که تو رو از اون وضعیت نجات دادم..یه جورایی میخواستم گذشته خودم رو جبران کنم..نمی خواستم یه نفر دیگه همون درد رو تجربه کنه.

جویونگ سکوت کرد..حالا میفهمید چرا تهیونگ تا این حد بهش کمک کرده بود..درد مشترکی بین اونها بود؛ درد طرد شدن و رها شدن. جویونگ دیگه تهیونگ رو فقط به عنوان کسی که بهش پناه داده بود نمیدید؛ اون تهیونگ رو به عنوان کسی میدید که زخمی عمیق داشت درست مثل خودش. اما این زخم اونو ضعیف نکرده بود بلکه اون رو قوی تر و همدل تر ساخته بود.


شبها باشگاه بوکسِ تهیونگ به پناهگاهی برای جویونگ تبدیل شده بود نه فقط از سرمای بیرون بلکه از طرد شدن و تنهایی ساعت ها رو با تهیونگ سپری می کرد.. اون تمرینات بوکسش رو زیر نظر تهیونگ ادامه میداد و بعد از تمرین کنار رینگ درباره همه چیز حرف میزدن...
تهیونگ داستانهای گذشته اش رو برای جویونگ تعریف میکرد...از سختی هایی که کشیده بود و از زخمهایی که خورده بود... جویونگ هم از دنیای خشن خانواده مافیاییش و انتظارات بی رحمانه پدرش می گفت.

تو این مکالمات جویونگ کشف کرد که تهیونگ فقط یه صاحب باشگاه بوکس مرموز نیست اون مردی بود با قلبی زخم خورده اما قوی..با درکی عمیق از درد و تنهایی...
تهیونگ جویونگ رو نه به عنوان دختر سونگجون بلکه به عنوان یه انسانی میدید که لیاقت شانس دوباره ای داشت. این نگاه آروم آروم بذرهای احساسی جدید رو تو قلب جویونگ می کاشت.

یه شب بعد از یک تمرین سخت که جویونگ حسابی خسته بود کنار رینگ نشستن... تهیونگ با یه حوله تمیز عرق پیشونی جویونگ رو پاک کرد و نگاهشون به هم گره خورد.

تهیونگ با نگاهی که به عمق چشمای جویونگ نفوذ می کرد پرسید...

تهیونگ:تا حالا عاشق شدی؟

جویونگ نفسش رو حبس کرد این سوال ناگهانی اون رو غافلگیر کرده بود..یه لحظه به گذشته اش فکر کرد..به پسرهایی که پدرش براش در نظر گرفته بود اما هیچ وقت تو اونها چیزی جز یه معامله ندیده بود... حالا با دیدن تهیونگ همه چیز فرق داشت....
ضربان قلبش تندتر شد...با صدایی که کمی لرزون بود گفت...

جویونگ: نه... تا حالا نه...
نگاهشو از چشمای نافذ تهیونگ برنداشت...
جویونگ:ولی... با دیدن چشمهات...فکر کنم دارم میشم


اعتراف جویونگ تو سکوت باشگاه پیچید..

تهیونگ لحظه ای خشکش زد. انتظار این پاسخ رو نداشت نگاهش عمیق تر شد..انگار در حال سنجیدن کلمات جویونگ بود، نه فقط به عنوان یه جمله بلکه به عنوان یه حقیقت خام و تازه...

جویونگ هم نفسش رو تو سینه اش حبس کرده بود، منتظر واکنش تهیونگ.. قلبش تندتند میزد...
اون احساساتش رو به زبون آورده بود و دیگه نمیتونست که پنهونش کنه...

لطفا نظرتون رو راجب فیک بگید.
تا اینجا دوستش داشتید؟

شرط‌ها:
۱۶۰ لایک
۱۹۰کامنت
دیدگاه ها (۲۱۹)

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟒 لحظه ای طولانی و پر از سکوت بینشون حاکم...

_Story

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟐هوای خنک شب سئول، سوزش سیلی نزده پدرش رو...

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟏زمزمه ای تو جمعیت پیچید بعضی ها میگفتن ک...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت ششم: بیداریِ تلخ در قفسِ طلاوق...

ادامه پارت ۵۳

*نمیخاستم پارت بزارم ولی طی اتفاقاتی مجبور شدم بزارماون عکس،...

ادامه پارت ۳۴

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

پارت ۶۲

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

Forced MarriagePart 50چند ماه گذشته بودهمه چیز خیلی فرق کرده...

دوست داشتن،چیزی شبیه به گم شدنه،توی یه آدم دیگه.حالا هرچی کس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط