سایه های کلاغ
پارت ششم | پشت آن در
صدای ضربهی پنجم...
این بار آنقدر محکم بود که قاب چوبی در لرزید.
آوا بیاختیار از جا پرید.
نفسهایش نامنظم شده بود. حس میکرد اکسیژن اتاق کمتر و کمتر میشود.
آرمان اسلحه را بالا آورد، اما انگشتش هنوز روی ماشه نرفته بود.
با صدایی آرام، طوری که فقط آوا بشنود، گفت:
ـ هر اتفاقی افتاد... از پشت من بیرون نیا.
آوا نگاهش کرد.
برای اولین بار، در نگاه سرد آرمان چیزی دید که قبلاً ندیده بود...
ترس.
نه ترس از مرگ...
ترس از اینکه اتفاقی برای او بیفتد.
دلش برای لحظهای لرزید.
«چرا...؟»
هنوز خودش هم نمیدانست چرا این سؤال اینقدر ذهنش را درگیر کرده بود.
از پشت در صدای کاوه دوباره بلند شد.
ـ آرمان...
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ هنوز هم مثل قبل لجبازی میکنی؟
آرمان با صدایی سرد جواب داد:
ـ برو.
کاوه خندید.
خندهای کوتاه، اما پر از تمسخر.
ـ اگه میخواستم بکُشمت، تا الان این کارو کرده بودم.
آرمان اسلحه را محکمتر گرفت.
ـ پس هدفت چیه؟
چند لحظه سکوت.
بعد صدای کاوه آرام شد.
ـ دختر.
آوا ناخودآگاه قدمی عقب رفت.
احساس کرد قلبش داخل سینه فرو ریخته است.
ـ اون مال تو نیست، آرمان.
رگ گردن آرمان بیرون زد.
ـ اسمش رو از دهنت نیار.
کاوه با لحنی آرام گفت:
ـ میبینم که بالاخره بعد از این همه سال... یه نقطه ضعف پیدا کردی.
آوا دیگر طاقت نیاورد.
ـ یکی به من بگه چه خبره!
صدایش از شدت فشار روانی شکست.
ـ من کیام؟ چرا همه دنبال منن؟ چرا هرکی منو میبینه، انگار یه راز دربارهم میدونه؟
چشمهایش پر از اشک شده بود.
این بار اشکهایش را پاک نکرد.
اجازه داد روی گونههایش سرازیر شوند.
ـ من فقط یه دختر معمولیم...
آرمان آرام برگشت.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
دلش میخواست همه حقیقت را بگوید.
اما نمیتوانست.
اگر حقیقت را میفهمید...
شاید بیشتر از همه از خودش متنفر میشد.
آرام گفت:
ـ کاش همینطور بود...
ناگهان...
تق!
گلولهای از آن سوی در شلیک شد.
چوب در شکافت و گلوله از چند سانتیمتری صورت آوا رد شد.
آوا از ترس جیغ کشید.
تعادلش را از دست داد.
قبل از اینکه زمین بخورد، آرمان او را در آغوش گرفت و هر دو روی زمین افتادند.
گلولهی دوم به دیوار خورد.
گرد و خاک همهجا را پر کرد.
آوا صورتش را در سینهی آرمان پنهان کرده بود.
تمام بدنش میلرزید.
نفسهایش بریدهبریده بود.
ـ من... من نمیخوام بمیرم...
صدایش آنقدر ضعیف بود که حتی خودش هم به سختی میشنید.
آرمان برای اولین بار، بدون فکر، دستش را روی موهای خیس آوا گذاشت.
ـ تا وقتی من نفس میکشم...
مکث کرد.
ـ هیچکس حق نداره حتی یه تار موت رو لمس کنه.
آوا آرام سرش را بالا آورد.
فاصلهی صورتشان فقط چند سانتیمتر بود.
برای لحظهای...
همهچیز متوقف شد.
نه صدای گلوله...
نه فریاد نگهبانها...
فقط نگاه دو نفری که هنوز نمیدانستند دشمن هم هستند یا ناجی هم.
اما همان لحظه...
صدای انفجار مهیبی در راهرو پیچید.
در اتاق از جا کنده شد و روی زمین افتاد.
گرد و غبار همهجا را پوشاند.
وقتی دود کنار رفت...
کاوه میان چارچوب شکستهی در ایستاده بود.
کت سفیدش خاکی شده بود.
اما لبخندش هنوز روی لبهایش بود.
نگاهش روی آوا ثابت ماند.
بعد آرام گفت:
ـ بالاخره پیدات کردم...
و این بار...
دیگه اجازه نمیدم از دستم فرار کنی.
صدای ضربهی پنجم...
این بار آنقدر محکم بود که قاب چوبی در لرزید.
آوا بیاختیار از جا پرید.
نفسهایش نامنظم شده بود. حس میکرد اکسیژن اتاق کمتر و کمتر میشود.
آرمان اسلحه را بالا آورد، اما انگشتش هنوز روی ماشه نرفته بود.
با صدایی آرام، طوری که فقط آوا بشنود، گفت:
ـ هر اتفاقی افتاد... از پشت من بیرون نیا.
آوا نگاهش کرد.
برای اولین بار، در نگاه سرد آرمان چیزی دید که قبلاً ندیده بود...
ترس.
نه ترس از مرگ...
ترس از اینکه اتفاقی برای او بیفتد.
دلش برای لحظهای لرزید.
«چرا...؟»
هنوز خودش هم نمیدانست چرا این سؤال اینقدر ذهنش را درگیر کرده بود.
از پشت در صدای کاوه دوباره بلند شد.
ـ آرمان...
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ هنوز هم مثل قبل لجبازی میکنی؟
آرمان با صدایی سرد جواب داد:
ـ برو.
کاوه خندید.
خندهای کوتاه، اما پر از تمسخر.
ـ اگه میخواستم بکُشمت، تا الان این کارو کرده بودم.
آرمان اسلحه را محکمتر گرفت.
ـ پس هدفت چیه؟
چند لحظه سکوت.
بعد صدای کاوه آرام شد.
ـ دختر.
آوا ناخودآگاه قدمی عقب رفت.
احساس کرد قلبش داخل سینه فرو ریخته است.
ـ اون مال تو نیست، آرمان.
رگ گردن آرمان بیرون زد.
ـ اسمش رو از دهنت نیار.
کاوه با لحنی آرام گفت:
ـ میبینم که بالاخره بعد از این همه سال... یه نقطه ضعف پیدا کردی.
آوا دیگر طاقت نیاورد.
ـ یکی به من بگه چه خبره!
صدایش از شدت فشار روانی شکست.
ـ من کیام؟ چرا همه دنبال منن؟ چرا هرکی منو میبینه، انگار یه راز دربارهم میدونه؟
چشمهایش پر از اشک شده بود.
این بار اشکهایش را پاک نکرد.
اجازه داد روی گونههایش سرازیر شوند.
ـ من فقط یه دختر معمولیم...
آرمان آرام برگشت.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
دلش میخواست همه حقیقت را بگوید.
اما نمیتوانست.
اگر حقیقت را میفهمید...
شاید بیشتر از همه از خودش متنفر میشد.
آرام گفت:
ـ کاش همینطور بود...
ناگهان...
تق!
گلولهای از آن سوی در شلیک شد.
چوب در شکافت و گلوله از چند سانتیمتری صورت آوا رد شد.
آوا از ترس جیغ کشید.
تعادلش را از دست داد.
قبل از اینکه زمین بخورد، آرمان او را در آغوش گرفت و هر دو روی زمین افتادند.
گلولهی دوم به دیوار خورد.
گرد و خاک همهجا را پر کرد.
آوا صورتش را در سینهی آرمان پنهان کرده بود.
تمام بدنش میلرزید.
نفسهایش بریدهبریده بود.
ـ من... من نمیخوام بمیرم...
صدایش آنقدر ضعیف بود که حتی خودش هم به سختی میشنید.
آرمان برای اولین بار، بدون فکر، دستش را روی موهای خیس آوا گذاشت.
ـ تا وقتی من نفس میکشم...
مکث کرد.
ـ هیچکس حق نداره حتی یه تار موت رو لمس کنه.
آوا آرام سرش را بالا آورد.
فاصلهی صورتشان فقط چند سانتیمتر بود.
برای لحظهای...
همهچیز متوقف شد.
نه صدای گلوله...
نه فریاد نگهبانها...
فقط نگاه دو نفری که هنوز نمیدانستند دشمن هم هستند یا ناجی هم.
اما همان لحظه...
صدای انفجار مهیبی در راهرو پیچید.
در اتاق از جا کنده شد و روی زمین افتاد.
گرد و غبار همهجا را پوشاند.
وقتی دود کنار رفت...
کاوه میان چارچوب شکستهی در ایستاده بود.
کت سفیدش خاکی شده بود.
اما لبخندش هنوز روی لبهایش بود.
نگاهش روی آوا ثابت ماند.
بعد آرام گفت:
ـ بالاخره پیدات کردم...
و این بار...
دیگه اجازه نمیدم از دستم فرار کنی.
- ۶.۸k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط