.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۱۴۸→

خندیدم وبه سمت مبل رفتم ونشستم.نیکام اومدکنارمن نشست.

بالبخندی روی لبم گفتم:چه خبر؟!!قضیه ازدواجتون به کجارسید؟؟

خیلی سریع وباذوق گفت:هفته دیگه عروسیمونه!!

این وکه گفت رفتم توشوک!!عروسیشونه؟!هفته دیگه؟!

بادهن بازوچشمای گردشده زل زده بودم بهش...خندیدوگفت:چته تو؟!چرارفتی توهپروت؟!

دهنم وبستم واخمی کردم...گفتم:دیوونه ای به خدا!!مرض داری چرت وپرت میگی آدم واسکل میکنی؟!

- چرت وپرت چیه دیانا؟!دارم عروس میشم بزمجه!!

پوزخندی زدم وگفتم:زرشک!!

لبخندی زدوگفت:باورنمی کنی زنگ بزن از متین بپرس.

این چی میگه؟!نکنه راستی راستی داره شوورمیکنه؟!آخه به این زودی؟پس خواستگاری چی؟!عقد؟!

نیکا لپم وکشیدوگفت:باورنکردی نه؟!

زل زدم بهش وگفتم:معلومه که نه!!همین جوری کشکی کشکی میخواین عروسی بگیرین؟!

لبخندی زدوگفت:همین جورکشکی کشکیم که نه.دیشب متین ایناخونه مابودن...اومده بودن خوا...

این وکه گفت جیغ بنفشی کشیدم وباذوق گفتم:خواستگاری؟!

‌سری به علامت تایید تکون داد...خودم وانداختم توبغلش وشالاپ شالاپ بوسش کردم.الهی قربون نیکو جونم بشم که داره عروس میشه!!

بعدازاینکه کلی بوسش کردم،خودم وازبغلش بیرون کشیدم وگفتم:خب بقیه اش؟!

خندیدوگفت:بقیه نداره که!!اومدن خواستگاری بابااینام ازخونواده متین خوششون اومد...(ونیشش تابناگوشش بازشدوادامه داد:)هفته دیگه هم که من قراره عروس بشم!!

- خب واسه چی انقدزود؟!دیشب اومدن خواستگاری،هفته دیگه عروسیتونه؟!

- راستش به خاطرخونواده متین ایناداریم انقدزودعروسی میگیریم!!باباش ازطرف اداره اش انتقالی گرفته ودوسه هفته دیگه میرن همدان!!واسه همینم میخوادکه قبل رفتنشون خونه زندگی تک پسرش وحاضروآمده کنه وعروسی بگیره وبعدشم برن!!قراره فرداصیغه کنیم که تواین یه هفته که به عروسی موندده راحت باشیم...(وباذوق ادامه داد:)واسه من و متین که بدنشد!!وای دیا نمی دونی چقدخوشحالم!!!دارم ذوق مرگ میشم...فرضش وبکن من و متین زن وشوهرمیشیم...

بادستم توسرش زدم وگفتم:خاک توسرشوهرندیده ات کنن!!ازاولشم همین جوری خاک برسربودی...نیگاه کن چه ذوقی کرده!!

بانیش بازگفت:واسه چی ذوق نکنم؟!شووربه اون خوبی تورکردم...تواین ۲ ماه که باهم رفیق بودیم انقدعاشقش شدم که فکرمی کنم حتی نمی تونم یه دیقه بدون اون زندگی کنم...من بدون متین هیچی نیستم!!من...

دوباره زدم توسرش وپریدم وسط حرفش:

- ببندبابا!!من ازاین مزخرفاتی که تومیگی سردرنمیارم!!

نیکا اخم مصنوعی کردوگفت:بس که بی احساسی!!

خندیدم وازجام بلندشم...درحالیکه به سمت آشپزخونه می رفتم،گفتم:احساس وبذار دم کوزه آبش
وبخورخانوم!!احساس کیلوچنده؟!

و واردآشپزخونه شدم...نیکام پشت سرمن اومدتوآشپزخونه وروی صندلی نشست.
دیدگاه ها (۱)

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔+ولم کن -عزیزم هیش +من عزیزتونیستم دستتو وردار*لیا+.......

اخرین دعا 33

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۵قبله..توي انبار بود.. سرشو ...

Part ³²ویو لیلی جواب دادم عجب اونوقت پسرا چی کار میکنن ؟!_ ی...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و p25ویو هیونجین اه ات چرا ن...

𓂃 𐙚 پارت ۲۹ | ویو ته‌یونگ 𐙚 𓂃داشت با لبخند نگاهم می‌کرد.خوشح...

می خواستم رو در رو باهات حرف بزنم خودت‌و گرفتی ازم.گفتم نشد ...

پارت هجدهم شب عروسی آت. وای دخترا میکاپتون تموم نشد( آرایشگر...

Forbidden love①⓪کوک: ا/ت من الان برمی‌گردما/ت: لازم نکرده دس...

مهمونی خطرناک پارت:23ویو اتبابای ات: عزیزم، تو دختر منی. می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط