تیمارستان اودینری pt. 2
#استری_کیدز
چ: چانگبین منم.. نیاز نیست تو پیدام کنی.. من خودم پیدات می کنم
نکاه منگی بهش انداختم، یه پوزخند جذاب زد و دستش رو از روی شونه ام برداشت و به سمت چان رفت، بهش دست داد و همدیگه رو بغل کوتاهی کردن
چان چیزی دم گوش چانگبین زمزمه کرد که متوجه نشدم، چرا اینا اینقدر عجیب میزنن؟!
چ: خب خانم پارک.. با من بیا.. پرونده هارو بهت میدم
سری تکون دادم و از جام بلند شدم و جلوی چان تعظیم کوتاهی کردم
+روز خوبی داشته باشین
_همچنین
دنبال چانگبین راه افتادم، موهای مشکیش که لایه های سبز رنگ. بینش داشت(منیاک)، بازوهاش اینقدر بزرگ بود که انگار داشت پیراهنش رو پاره می کرد، بدن ورزیده اش، و صورت جذاب در عین حال کیوتش، همه چی درموردش کامل بود
کلیدی رو از جیبش در اورد و در کمد بزرگی رو باز کرد،
چ: خب خب.. بزار ببینم
در یکی از کشو هارو باز کرد و دوتا پرونده رو بیرون کشید.
به سمت میز کوچک سالن رفت و پرونده هارو روی میز قرار داد.. دوتا صندلی اورد و دور میز گذاشت
چ: بفرما خانم دکتر
نشستم.. اونم رو به روم نشست و یکی از پرونده هارو به سمتم هل داد
پرونده رو باز کردم.. فقط یه برگه؟!
اسم و فامیل و یه توضیح کوچک.. خیلی برای یه پرونده... ناکافی بود
نگاه کنجکاوم رو به پسر روبه روم دادم
+این اطلاعات.. یکم کم نیست؟
خنده ارومی کرد
چ: خب.. لی فلیکس.. بیست وچهار سالشه.. قبلا بازیگر تئاتر بوده، کل خانوادش رو توی تصادف از دست داد و افسردگی گرفت.. و افسردگیش به اسکیزوفرنی و در نهایت جنون ذهنی تبدیل شد
+اینارو اینجام نوشته
چ: همینقدر بدونی کافیه..بعدی
پرونده بعدی رو جلوم گذاشت
چ: لی مینهو.. بیست و پنج. سالشه.. کافه داشته.. بخاطر قتل عمد دستگیر شد و بعد از اینکه متوجه شدن مشکل روانی داره منتقل شد اینجا
+قتل عمد... حکمش اعدامه.. نیست؟!
چ: بیماری روانی داره و دیوونه اس.. پس اعدامش نکردن
توی فکر فرو رفتم..چطوری ممکنه؟!
چ: خب خانومی.. هر وقت بخوای می تونی بیمارات رو بببینی... اما قبلش.. یه قهوه باهم بخوریم؟! به هر حال.. باید باهم آشنا بشیم
اره باید آشنا میشدیم، باید میفهمیدم این ادمای عجیب کی هستن
+حتما
چ: پس.. بیا بریم توی حیاط
سر تکون دادم و بلند شدم
با شنیدن صدای فریاد بلندی که میگفت"گمشو بیرون" سرم رو به سمت صدا برگردوندم
چ: آه.. بازم؟!
مردی از اتاقی که محل صدا بود بیرون امد
چانگبین به سمتش رفت
چ: جیسونگ... چرا هربار میری داخل باهاش حرف بزنی جیغشو در میاری
ج: من کاری باهاش ندارم... اما وقتی ازش سوال میپرسم عصبی میشه
چ: مرد حسابی.. تو دکتری، مثلا تو باید این عصبی شدنش رو درمان کنی.. بدتر عصبیش می کنی؟!
ج: یا هیونگ.. اگه میتونی خودت برو با هوانگ سر و کله بزن
چ: من روانپزشک هیونجین نیستم.. تویی جیسونگ
ج: آیش..
با تعجب نگاهشون می کردم.. جیسونگ نگاهش رو به من داد،
رو به چانگبین پرسید
ج: این کیه؟!
چ: همکارته.. روان پزشکه جدیده
جیسونگ نگاهی به سر تا پام انداخت
ج: این؟!... هیونگ.. فکر کردم قراره تمومش کنیم
چ: چیو تموم کنیم جیسونگ؟!
چانگبین عصبی به جیسونگ نگاه میکرد.. اینجا چخبره.. چرا هی علامت سوالای ذهنم بیشتر میشه؟!
ج: ولش کن.. من میرم
جیسونگ چانگبین رو کنار زد و به سمتی حرکت کرد.. منگ به رفتنش زل زده بودم.. اون دیگه کی بود؟! اینا کی ان اصلا؟!
چ: چانگبین منم.. نیاز نیست تو پیدام کنی.. من خودم پیدات می کنم
نکاه منگی بهش انداختم، یه پوزخند جذاب زد و دستش رو از روی شونه ام برداشت و به سمت چان رفت، بهش دست داد و همدیگه رو بغل کوتاهی کردن
چان چیزی دم گوش چانگبین زمزمه کرد که متوجه نشدم، چرا اینا اینقدر عجیب میزنن؟!
چ: خب خانم پارک.. با من بیا.. پرونده هارو بهت میدم
سری تکون دادم و از جام بلند شدم و جلوی چان تعظیم کوتاهی کردم
+روز خوبی داشته باشین
_همچنین
دنبال چانگبین راه افتادم، موهای مشکیش که لایه های سبز رنگ. بینش داشت(منیاک)، بازوهاش اینقدر بزرگ بود که انگار داشت پیراهنش رو پاره می کرد، بدن ورزیده اش، و صورت جذاب در عین حال کیوتش، همه چی درموردش کامل بود
کلیدی رو از جیبش در اورد و در کمد بزرگی رو باز کرد،
چ: خب خب.. بزار ببینم
در یکی از کشو هارو باز کرد و دوتا پرونده رو بیرون کشید.
به سمت میز کوچک سالن رفت و پرونده هارو روی میز قرار داد.. دوتا صندلی اورد و دور میز گذاشت
چ: بفرما خانم دکتر
نشستم.. اونم رو به روم نشست و یکی از پرونده هارو به سمتم هل داد
پرونده رو باز کردم.. فقط یه برگه؟!
اسم و فامیل و یه توضیح کوچک.. خیلی برای یه پرونده... ناکافی بود
نگاه کنجکاوم رو به پسر روبه روم دادم
+این اطلاعات.. یکم کم نیست؟
خنده ارومی کرد
چ: خب.. لی فلیکس.. بیست وچهار سالشه.. قبلا بازیگر تئاتر بوده، کل خانوادش رو توی تصادف از دست داد و افسردگی گرفت.. و افسردگیش به اسکیزوفرنی و در نهایت جنون ذهنی تبدیل شد
+اینارو اینجام نوشته
چ: همینقدر بدونی کافیه..بعدی
پرونده بعدی رو جلوم گذاشت
چ: لی مینهو.. بیست و پنج. سالشه.. کافه داشته.. بخاطر قتل عمد دستگیر شد و بعد از اینکه متوجه شدن مشکل روانی داره منتقل شد اینجا
+قتل عمد... حکمش اعدامه.. نیست؟!
چ: بیماری روانی داره و دیوونه اس.. پس اعدامش نکردن
توی فکر فرو رفتم..چطوری ممکنه؟!
چ: خب خانومی.. هر وقت بخوای می تونی بیمارات رو بببینی... اما قبلش.. یه قهوه باهم بخوریم؟! به هر حال.. باید باهم آشنا بشیم
اره باید آشنا میشدیم، باید میفهمیدم این ادمای عجیب کی هستن
+حتما
چ: پس.. بیا بریم توی حیاط
سر تکون دادم و بلند شدم
با شنیدن صدای فریاد بلندی که میگفت"گمشو بیرون" سرم رو به سمت صدا برگردوندم
چ: آه.. بازم؟!
مردی از اتاقی که محل صدا بود بیرون امد
چانگبین به سمتش رفت
چ: جیسونگ... چرا هربار میری داخل باهاش حرف بزنی جیغشو در میاری
ج: من کاری باهاش ندارم... اما وقتی ازش سوال میپرسم عصبی میشه
چ: مرد حسابی.. تو دکتری، مثلا تو باید این عصبی شدنش رو درمان کنی.. بدتر عصبیش می کنی؟!
ج: یا هیونگ.. اگه میتونی خودت برو با هوانگ سر و کله بزن
چ: من روانپزشک هیونجین نیستم.. تویی جیسونگ
ج: آیش..
با تعجب نگاهشون می کردم.. جیسونگ نگاهش رو به من داد،
رو به چانگبین پرسید
ج: این کیه؟!
چ: همکارته.. روان پزشکه جدیده
جیسونگ نگاهی به سر تا پام انداخت
ج: این؟!... هیونگ.. فکر کردم قراره تمومش کنیم
چ: چیو تموم کنیم جیسونگ؟!
چانگبین عصبی به جیسونگ نگاه میکرد.. اینجا چخبره.. چرا هی علامت سوالای ذهنم بیشتر میشه؟!
ج: ولش کن.. من میرم
جیسونگ چانگبین رو کنار زد و به سمتی حرکت کرد.. منگ به رفتنش زل زده بودم.. اون دیگه کی بود؟! اینا کی ان اصلا؟!
- ۱۵.۰k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط