Life again p10

زندگی دوباره...
P10
+جین میشه بهت یچیزی بگم؟
_هیشش حرف نزن بزار فیلممو ببینم
+جین خیلی مهمه باید بهت بگم
_بعدا بگو الانم فقط بشین فیلمو نگاکن
لیا دیگ چیزی نگفت و فقط سرشو گذاشت روشونه ی پهن جین... جینم از سر عادتش دست لیارو گرفت مشغول فیلم دیدن شد...
یک ساعت بعد )
فیلم تموم شد و همه شروع ب رفتن کردن و جین هم بعد از جمع کردن خوراکیاش دست لیارو گرفت و سوار ماشین شدن ولی ایندفه لیا جلو نشست. جین ماشین و بجای تاریک پارک کرد و درماشین و قفل کرد.
_خب، چی میخواستی بگی؟
لیا سمت جین نشست موهاشو بازکرد...
+جین من ی خوابی دیدم...
_تو ماشین خواب بودی و میگی؟
+اره... جین چیزی ک دیدم اصلا شبیه ی خواب نبود...
_خب کابوس دیدی دیگ مگ چیزی شده؟
لیا یکم بیشتر نزدیک جین شد ولی ن اونقدی ک بیشتر ازحدش باشه.
+جین، من تاحالا راجبش فک نکرده بودم... چون واسم یچیز دور از ذهن بود... ولی الان حسش میکنم.
جین آستین لباسشو بالا میده و باعث میشه دست پراز رگش بیشتر معلوم بشه. وقتی لیا بهش نزدیکتر شد صورتشو برگردوند تا باهاش ارتباط چشمی برقرار نکنه.
_نمیدونم داری راجب چی حرف میزنی، واضح تربگو
لیا ی قسمت از موهاشو پشت گوشش داد
+جین من میدونم توعم حسش میکنی حتی اگ اشتباه باشه. من تاحالا راجبت همچین حسی نداشتم. و اون خوابی ک دیدم...
جین سرشو ب صندلی ماشین تکیه میده و چشماشو میبنده. هروقت نمیتونه شرایطو کنترل کنه همینکارو میکنه. فکرشو کرده بود ک شاید همچین اتفاقی بیوفته ولی ب اینجاش فک نکرده بود ک چجوری باید جمش کنه
_مستقیم حرفتو بزن !
بعد از گفتن حرفش سرشو سمت لیا چرخوند و صاف توی چشماش خیره شد.
+خب نمیدونم من هنوز مطمعنم نیستم، شاید حرفم اشتباه باشه ولی... ببین میدونم ک تو ازم یازده سال بزرگتری و تا الانم هرکمکی بهم کردی بخاطر مامانم بوده ولی... ولی... نمیدونم.
جین دستشو زیر چونه ی لیا میبره و صورتشو نزدیکتر ب خودش میکنه.
_لیا، بیا فقط هرچیزی ک میخواستی بگی و فراموشش کنیم، باشه؟
لیا هیچی نگفت و فقط بهش خیره شد. شاید حق با جین بود. لیا اصن نمیدونست واقعا جین و دوست داره یا نه چون هیچوقت اونو بعنوان معشوقش ندیده بود. اون همیشه جین و خانواده ی خودش میدونست و فقط خوابی ک دید کنجکاوش کرده بود. از ی طرف حق با جین بود ولی از ی طرف دیگه لیا ب خواباش اعتماد داشت...
+جین حداقل بزار حرفمو تا اخرش بزنم
_دوتامون میدونیم چی میخوای بگی و همینطور میدونیم حرفت اشتباهه. و اینکه... من دوس ندارم نظرم راجبت عوض ش لیا. تو خانواده ی منی، فقط همین. ن بیشتر ن کمتر.
+جین ولیمنـ
جین انگشت اشارشو روی لبای لیا گذاشت. انگار میترسید ازچیزی ک قراربود از دهن لیا بیرون بیاد. لیا انگشت جین و کنار میکشه و تو دستش نگه میداره
+جین من دیدمش. تورو توی خوابم دیدم. تو جزوی ازگذشته ی منی و من از حرفم مطمعنم. اره تا الان بهش فک نکرده بودم ولی الان میکنم چون من حسش کردم. و اگ بخوای همینطوری ازش فرار کنی نمیتونیم دیگ مثل قبل باشیم چون من دیگه نمیتونم تورو بعنوان رییس یا هرچیزی ک بودی ببینمـ
_لیا ادامه نده
+فقط بگو توعم حسش میکنی...
جین چشماشو بست تا دوباره فکر کنه برای ی جواب مناسب ولی قبل ازینکه چشماشو بازکنه چیزگرمی روی لبهاش احساس کرد...
دیدگاه ها (۱۶)

چندپارتی

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

#بوسه_ای_از_شراب_شکلات #part2+کاشکی کلا امروز نیاد واقعا حوص...

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

وقتی برادر ناتنیت بود.

«معرفی خودم»سلام من سها هستم فن بی تی اس، اسکیز، بیبی مانستر...

Love you پارت پونزدهم پاشدم رفتم کارای لازمو کردم لباس پوشی...

هلو من ا.تم و ۲۰ سالمه و ۹ ماهه که با نامجون ازدواج کردم..(ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط