پارت۲۳

دازای*زخمم بد جور درد میکرد از اون طرف هم چویا نمی رفت و از طرفی هم خواسته اون رو قبول کرد اگه یه چیزی از زندگیم یاد گرفته باشم اینه که نباید جلو اینا تسلیم بشی اما الان اون این کارو کرده...
چویا:دازای میتونی بلند شی
دازای:آ...آره
چویا:خیله خوب با شماره ۳ بلندت میکنم تو هم فقط سعی کن بلند شی
دازای:باشه
چویا:پس ۱..۲..۳
دازای:آییییی ....آروم تر خواهشا
چویا:ببخشید بیا بدو
چویا*سوار ماشین شدیم با آخرین سرعت میرفتم طوری که ۳ تا چراغ قرمز رو رد کردم اما حال اون مهم تر از جریمه بود با کتی که بهش داده بودم زخمش رو گرفته بود و چشماش هم داشت بسه می شد استرس بدی اومده بود سراغم
چویا:دازای دازای... هوی نردبون نخوابی منو ....منو نگاه کن فقط منو نگاه کن باشه هنوز کلی چیز مونده که قراره بهت نشون بدم کلی ایده مثلا طرح...طرح هایی برای پارچه هایی که تولید میکنی کشیدم می خوام اونا رو نشون بدم ببینی چطوره
دازای:مط....مطمئنم که ...که حتما عالین....چویا اگه آخخ......اگه زنده نموندم بدون که
چویا:نه نه نه این حرف رو نزن خواهش می کنم نمی زارم بلایی سرت بیاد فقط تلاش کن زنده بمونی ازت خواهش میکنم من...من تحمل این یکی رو ندارم نجاتت می دم باشه باور کن همه چیزو درست می کنم
دازای:اگه.....اگه نتو....نتونستی...خو...خودت رو سرزنش نکن
چویا:دهنت رو ببند می تونم من از پس خیلی چیزا بر اومدم از پس اینم باهم بر میاییم
چویا*وقتی که رسیدیم سریع رفتم سمت در که سمت دازای رفتم و بلندش کردم رو رفتیم سمت خونه درو باز کردم بردمش سمت اتاق خودش بعدش رفتم دنبال اون جعبه کمک های اولیه لعنتی و بالاخره پیداش کردم برگشتم پیشش چشماش بسته بود و ترسم از اونی که بود بیشتر شد و باعث لرزش دستام شد اما الان وقتش نبود رفتم سمتش لباسش رو دادم بالا
چویا:دازای ...نردبون...دکل مخابراتی متحرک بیدارشو
دازای:چه...لقب های...با...باحالی
چویا:آفرین دیوونه همین طور ادامه بده می خوام زخمت رو می خوام ببندم فقط چشمات رو نبند
دازای:با...شه
چویا*روی زخمش رو تمیز کردم و بعدش متوجه شدم زخم عمیقیه اما در اون حدی نیست که نتونم بخیه بزنم سوزن رو زد عفونی کردم و بعدش نخ کردمش و شروع کردم به بخیه جدا زدن
دازای:هویج....این کاره...هستیا....آخخخخ
چویا: انقدر حرف نزن دردت می گیره
دازای: نمی دونستم...دکتر هم..هستی
چویا:چون نیستم خیلی وقت پیش تو دانشگاه یه کلاس گذاشتن مخصوص این موقعیت ها منم شرکت کردم گفتم شاید به درد بخوره و حالا هم که دیدیم به درد خورد حالا ساکت دردت می گیره
دازای:می....می دونی چویا من...من راجب اون حرفم تو کلیسا.. آییییییی
چویا:گفتم ساکت دردت می گیره گوش نمیدی که
******************
اینم از این یه دونه تک پارتی هم تا شب براتوت مینویسم
منتظر نظراتتون هستم♡
دیدگاه ها (۵)

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

ابلیس

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

پارت ۴۸

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

Your eyesمیخوام رمان بنویسم و تو این رمان چویا و دازای هر دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط